گنج

بخش ۲۷ - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۷۲ بیت
اگر سجده کنی مانند عطّارببینی بت پرست خویش دیدار
ببینی بُت پرستی خویش اینجاتو برداری حجاب از پیش اینجا
ببینی بُت پرست خویش در خویشحجاب این جات او بردارد از پیش
ببینی بت پرست مر وجودیکنی او را دمادم تو سجودی
سجود بت پرست خویشتن کننمی گویم تو سجده جان و تن کن
سجود بت پرست لامکانیبکن اینجا که تو او را بدانی
سجود بت پرست اینجاست دریابحقیقت دید او پیداست دریاب
سجود او کن و دریاب اصلشدر اینجاگاه کل دریاب وصلش
سجود او کن و دیدار او بینوجود خویشتن اسرار او بین
توئی بت او حقیقت بُت پرستستچو امروز اودرون خویش مستست
توئی بت سجده کن او را دمادمکه بنمودست رخ در عین عالم
سجود او کن از راه شریعتکه بنمودست اینجاگاه دیدت
سجود او کن اویت ره نمایدجمال خویش کل ناگه نماید
سجود او کن اندر زندگانیکه اندر زندگی او را بدانی
چه به باشد ترا دیدن از این رازکه بنماید دراو اینجا نظر باز
اگر بنمایدت ناگه جمالشتو خود یابی حقیقت اتصالش
تو و او هر دو یکی در یک آمدحقیقت در یکی کل بیشک آمد
تو و او در جلال لایزالیحقیقت تو از او اندر جلالی
مرا او را سجده کن در شرع تحقیقکه از وی بازیابی عزّ و توفیق
مر او را سجده کن در شرع بیشککه او اصلست و تو خود فرع بیشک
تو این دم صورتی او جان جان استکه در تو راز پیدا و نهانست
چنان کن سجده اندر پیش رویشکه یکی بینی اینجا جمله سویش
چنان کن سجده در دیدار جانانکه او را بیشکی یابی تو اعیان
چنان کن سجده پیش روی دلدارکه در یکی شوی با او نمودار
چنان کن سجده پیش روی آن ماهکه بینی در یکی مر جملگی شاه
چنان کن سجده پیش روی خورشیدکه دریکی توئی تا عین جاوید
ببازی نیست اینجا دیدن یارکسی کاینجا بود از وی خبردار
نبیند غیر او در هیچ بابیحقیقت نشنود جزوی خطابی
نبیند غیر او در هیچ دیدارببازی نیست اینجا دیدن یار
نبیند غیر او در هیچ دیدارکه جمله اوست بیشک در نمودار
نبیند غیر او در کلّ دنیایکی بیند همه دیدارمولی
همه دیدار جانانست دریابدرون خویش خورشید جهانتاب
جهان از نور رویش پر ضیایستحقیقت نور با نور آشنایست
جهان از نور رویش روشن آمدحقیقت سرّ او در گلشن آمد
در این صورت نمودارست جانانحقیقت چون مه و خورشید تابان
در این صورت نمودارست دریافتکه خود در خود حقیقت خود خبر یافت
در این صورت همه مردان آفاقاز او در وی یقین گشتند مشتاق
در این صورت همه رویش بدیدنداگرچه جمله در وی ناپدیدند
در این صورت چو بنماید جمالتحقیقت در جهان نور جلالست
در این صورت تو دیدارش بیابیمگو ور نه تو بردارش بیابی
نمود صورتِ او بیشکی رازکند از خویشتن در خویش پرواز
نمیشاید بگفتن راز جانانبجز با صاحب دردی به پنهان
اگر تو صاحب درد و بقائیدر اینجاگاه باید آشنائی
در اینجاگاه سرّ کار بنگرنظر کن دیدِ دیدِ یار بنگر
مگو با هیچکس تو راز پنهانوگرنه بر سرت چون گوی و چوگان
کند گردان در این میدان افلاکبزاری آنگهی در زیر اینخاک
کند پنهان چون عطّار خدا بینمگو ورنه سرت از تن جدا بین
حقیقت من در اینجا صاحب اسرارشدم اینجا ز دید او خبردار
چو دانستم که اینجا آشنائی استمرا این روشنی دید خدائی است
دم سرّ اناالحق را زدم مناز او مر کام جانم بستدم من
مرا گفته‌ست رازم فاش کردیتو نقشی دید خود نقاش کردی
تو از دیدارمائی صورتی فاشکجا هرگز توانی گشت نقّاش
مرا از عقل اینجا کرد افگارکه تاگشتم ابر او عاشق زار
بسی در عقل اوّل راز دیدمکه با او عاقبت را باز دیدم
چو عشق آمد بشد عقل از تنم بازبدیدم راز کلّی روشنم باز
حقیقت راز جانان فاش دیدمیقین نقش خود نقّاش دیدم
حقیقت نقش خود دیدم عیان فاشدرون خویشتن مر دید نقاش
حقیقت فاش کردم روی جانانهمه ذرّات را در کوی جانان
حقیقت سرّ بیچون هر که گفتتچو من او بیشک از جانان شنفتت
دمی کآندم بگوید با همه رازچو من گردد یقین در دوست سرباز
حقیقت فاش کردم دید دیدارهمه ذرّات را کردم خبردار
حقیقت فاش کردم تا بدانندنوشتم تا همه عالم بخوانند
چنین نیکو بود امّا بتقلیدحقیقت از حقیقت کی توان دید
کسی بیند که این سرّ فاش گفته‌ستحقیقت خویشتن نقّاش گفته‌ست
کسانی کاندر این راهند زحمتکنندش از نمود خویش لعنت
کنندش لعنت اینجاگاه از یارچو منصورش در اینجاگاه بردار
کنندش لعنت اندر زندگانیدهندش زحمت اندر زندگانی
کنندش لعنت اینجاگه دمادمیکی بیند نه بنید هیچ محرم
چو بشناسد حقیقت سرّ این راهکه لعنت میکند او را عیان شاه
حقیقت لعنت دلدار نیکوستاگر باشد در این پندار نیکوست
حقیقت چون کند دلدار لعنتحقیقت به بود بیشک ز زحمت
اگر مر لعنت جانان کنی نوشکنی رحمت بیکباره فراموش