گنج

بخش ۲۶ - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۶۰ بیت
در این پرگار گردانم عجائبتماشا میکنم نفس غرائب
در این پرگار در اندوه ودردمبمانده اندر این پرگارم فردم
در این پرگار گردانم چو پرگارطلبکارم بهرجائی رخ یار
در این پرگار گردانم بسر برنمییابم کسی را یار و رهبر
تماشا میکنم از هر کناریهمی جویم ز بهر خویش یاری
تماشا میکنم در بود و نابودمگر جائی بیابم عین مقصود
تماشا میکنم چرخ فلک رانظاره میکنم آن یک بیک را
تماشا کردم اینجا هر چه دیدمچو سودی زان چو مقصودی ندیدم
تماشا کردم اندر تنگنائیبهردم یافتم آنجا بلائی
بسی اندیشهٔ بیهوده کردمبسی زانجا رسید از خویش دردم
بی کردم بهر سوئی نگاهیکه باشم تا توانم برد راهی
بسی در خاک و خون آغشته گشتمچو شیب و عین بالا در نوشتم
نبردم هیچ ره در سوی جانانکه تا این دم ترا من یافتم جان
چنین بد قصّهٔ من تابدانیدوای درد من اینجا تو دانی
دوائی کو کنون و ره نمایمدر این پرده حقیقت در گشایم
از این پرده مرا بیرون فکن تنکه تا بیرون جهم از ما و از من
از این پرده چنانم زار ماندهحقیقت عاشق و بی یار مانده
از این پرده چنانم در بلا منکه میخواهی دگر باره فنا من
فنا میخوانم از صورت حقیقتکه بیرون آیم از عین طبیعت
فنا میخواهم از این زندگانیمراد من بر آوردن تو دانی
فنا میخواهم و کل کن فنایمتو جانا باز خر در این بلایم
فنا میخواهم و بیرونم آورتو جانا اندر این حالت غمم خور
تو غم خور زانکه غمخواری ندارمبجز تو هیچکس یاری ندارم
تو غمخور زانکه دردم را دوائیدر این منزل مرا تو آشنائی
تو غم خور زانکه اینجایم گرفتارمرا جانا از این صورت برون آر
تو غم خور تا مرا اینجا رسانیکه ره در سوی آن منزل تو دانی
تو دانی راه بردن ماه اینجاکه دیدستی حقیقت شاه اینجا
تو میدانی ره و کوی حقیقتاگرچه ماندهٔ سوی طبیعت
تو اینجاگه حقیقت دید یاریمرا اینجایگه چون غمگساری
بتو شادم که تو اسرار یاریدر اینجاگه مرا شادان تو داری
بتو شادم حقیقت جان در آخرکه مقصودم کنی اینجا تو ظاهر
کنون زین تنگنای حادثاتمبرون کن تا رسانی سوی ذاتم
نه چندانم در اینجا فکر و یارستکه اندیشه دمادم بیشمارست
از اوّل تا بآخر اندر اینجایمرادر کل بُد ای جان مانده در پای
نظر در سوی اشیا کردم از سیرعجب گردانست کردم این همه دیر
در این دیرم مثال بت پرستانبمانده من نه کافر نی مسلمان
بی جستم ز مردم دوستداریندیدم از کسی امّیدواری
چودیدم دشمنم بودند ایشانحقیقت هم طبیعت گرچه خویشان
بود اینجا که با ایشان مقیمموزایشان این زمان در خوف و بیمم
بسی کردم طلب از هر کسی بازشنفتم من ز هر کس خود بسی راز
همه تقلید بود و هیچ تحقیقندید از هیچکس الاّ که توفیق
در آخر گر مرا اینجا نمائیغم از من بیشکی اینجا ربائی
نظر چون میکنم در خویش اینجاچو میبینم یقین در پیش اینجا
هدایت مر مرا زین سرّ نور استکه دائم مر مرا از وی حضورست
از این نورم حقیقت روشنائیستکه مر تحقیق این نور خدائی است
براه شرع این نورم هدایتاز اوّل بود بسیاری سعادت
در آخر نیز هم دانستهام منکز این نورم شود اسرار روشن
اگر خورشید میبینم از این نوریکی در تست از او افتاده تن دور
اگرخود ماه میبینم از این استکه گردان اندر این چرخ برین است
همه کوکب از این نورست دائمکه در آفاق مشهورست دائم
وگر عرش است و کرسی هم بود اینحقیقت هم قلم با لوح شد این
مزیّن چه بهشت و کرسی و عرشملایک هرچه اعیانست در فرش
از این نورند من تحقیق دیدمحقیقت من از این توفیق دیدم
کنون این نور پاک مصطفایستکه ما را اندر اینجا رهنمایست
ولی ای جان مرا اسرار برگویحقیقت قصّهٔ از یار برگوی
رهائی باشدت اینجا مراهانبگو با من حقیقت شرع و برهان
جوابش داد جان آن لحظه کایدلترا مقصود خواهد بود حاصل
کنون چون دید نور مصطفائیحقیقت بیشکی اندر لقائی
از این نورت رهائی باشد اینجاترا عین خدائی باشد اینجا
از این نورت همه کامی برآیدترا این تنگنا آخر سرآید
از این نورت بود در آخر کارحقیقت بیشکی دیدار اسرار
از این نورت رهائی باشد از غمترا شادی رساند او دمادم
از این نورت لقای جاودانستکه مر این برتر از کون و مکانست
از این نورت بسی شادی رسد دوستبرون آرد ترا و هم من از پوست
از این نورست ما را هردو امیّدلقا زین نور خواهد بود جاوید
ازاین نورست بیشک هر چه بینیدلا اکنون تو در عین الیقینی
از این نورست بیشک آسمانهاحقیقت تا بدانی جسم و جانها
از این نورست ماه و چرخ و انجمهمه در نور اینجاگه شده گم
از این نورست عرش و فرش و کرسیحقیقت اینست پیش از نور قدسی
از این نورست بیشک انبیا بیندرون خویش ایشان مصطفی بین
از این نورست بیشک هرچه باشدبجز این نور مر چیزی نباشد
از این نور است آدم تا بدانیاز این نورست هر شرح و معانی
از این نورست نوح و پور آذرتو از این نور یک لحظه بمگذر
از این نورست اسحق گزیدههم اسمیعیل و یعقوب این بدیده
از این نورست موسی بر سر طورحقیقت مانده واله او از این نور
از این نورست مر ایّوب و یونسکه این نورست در هر چیز مونس
از این نورست بیشک مر سلیمانحقیقت انبیا را مر چنین دان
دلاگر راز گویم شرح اینستکه این نورت عیان عین الیقین است
حقیقت این بود رهبردر اینجادلا اکنون تو می ره بر در اینجا
بیابی کام خود زین نور مطلقکه این نور است ذات جاودان حق
تمامت انبیا زین نور بودنداز آن اندر جهان مشهور بودند
از این مقصود حاصل میشود بازکه این نور است هم انجام وآغاز
حقیقت نور الّا اللّه باشددگر هر کس کز این آگاه باشد
دلا زین نور اینجا ره بر اینجاکه این نورست کین جا جمله پیدا
دلا این نور عین لامکان استکه با ما این زمان اندر مکان است
دلا این نور اینجا دید شاه استهمه ذرّات را پشت و پناه است
دلا این نور اندر آخر کارحجاب از پیش بردارد بیکبار
دلا این نور بنماید یقین ذاتکند روشن چو خود مر عین ذرّات
همه ذرّات از این آید منوّرحقیقت جان شوند اینجای یکسر
همه جانها ازاین نورست تابانکه در آفاق مشهورست میدان
همه جانها از این اندر خروش استکه این دریا حقیقت چشم و گوش است
همه جانها بدین باشد سرافرازحقیقت اوست اینجا صاحب راز
از این مقصود ما حاصل شد اینجاکه این نورست اندر کلّ اشیا
ره ما آخر کارست از او راستکه اندر ره حقیقت روشنی خاست
مزیّن شد ره ما آخر کاراز او یابیم هر دو عین دیدار
وطنگاه ازل زین نور یابیمدر آخر چون سوی منزل شتابیم
دگر ای دل ره دور و درازستگهی شیبست و گه گاهی فرازست
بسی رفتند و در ره باز ماندندنه در بالا که در چه باز ماندند
بسی رفتند و در اینجا رسیدندجمال یار آخر باز دیدند
بسی رفتند در راه حقیقتشدند از نور آگاه شریعت
نه بازی باشد این ره تا بدانیکه تا خود را بمنزل در رسانی
ببازی نیست راه عشق کردنکسی باید که داند راه بردن
ببازی نیست راه عشق جانانکسی باید که بیشک پی بَرَد آن
ببازی نیست هان این ره ببازینیابی دوست تا خود در نبازی
رهی دور است و منزل ناپدیدستکه آخر کارت ای دل ناپدیدست
رهی دور است و راه عاشقانستکسی کاینجا فنا شد عاشق آنست
رهی دور است پر خوف و خطر بینگهی خود زیر و گاهی بر زبر بین
در این ره صد هزاران جان چو کاهستدر آخر نیست غم چون جان تباه است
در این ره عاشقی باید یگانهکه در یکی بود او جاودانه
در این ره عاشقی باید سرافرازکه در یکی شوند انجام و آغاز
در این ره عاشقی باید صفائیکه یکی گردد اینجا درخدائی
در این ره عاشقی باید صفاکشکه یکی بیند اینجا پنج با شش
در این ره عاشقی باید پر اسرارکه در یکی بیابد او رخ یار
در این ره عاشقی باید که در دیدیکی بیند همه در سرّ توحید
در این ره عاشقی باید که در ذاتیکی گردند اینجا جمله ذرّات
در آخر دل یکی دیدار یابیهمه اینجایگه مر یار یابی
در آخردل همه دیدار جانانستهمه اینجایگه انوار جانانست
در آخر دل همه عین الیقین استیکی هم آسمانها و زمین است
در آخر در حقیقت جمله اللّهبود بیشک بیابی حضرت شاه
در آخر دل من و تو باز کردیمز یکی اندر اینجا راز کردیم
ز یکی لاشوم در دید الّادر اول بازدان این راز یکتا
مرو بیرون هم اندر اندرون یابتوقف کن تو اینجاگاه و مشتاب
در اینجا آن حقیقت دان عیانستهم اینجا و هم آنجابی نشانست
در اینجا راز اینجا گشت حاصلچنین بین تا تو باشی جملگی دل
در اینجا سرّ آنجا آشکارستدر آنجا دید یکتا آشکارست
دلا در پرده بین این سرّ پنهانکه در اینجاست این شرح و بیان هان
از آنت کردم آگاه حقیقتکه جز حق نیست در راه حقیقت
بجز حق نیست اینجا جملگی اوستیکی بین دل در این چه مغز و چه پوست
بجز یکی نیابی آخر کارحجاب این پردهات از پیش بردار
حجاب این پردهات از خود برافکنکه تا اسرارت آید جمله روشن
بجز حق نیست چه آخر چه اوّلمباش اینجا دلا آخر معطّل
منت گفتم کنون خود چشم کن بازکه اندرتست هم انجام و آغاز
بتو پیداست جسم من هم اینجاکه شد اسرار کلّت روشن اینجا
بتو پیداست اشیا و ملایکاگرچه واصلی میباش سالک
هر آنکس کز نمود من شد آگاههمین جا باز بیند او رخ شاه
دلا مستقبل حالن تو آنستکه دیدار بقا در آن جهانست
ولی اینجا درون پرده پیداستجمال بی نشانی هم هویداست
جمال یار پیدا هست اینجابنقد اینجا مده از دست او را
بنقد اینجا وصال دوست دریابحقیقت مغز خود در پوست دریاب
بنقد اینجا مده دلدار از دستچو وصلت بیشکی اینجایگه هست
بنقد او را غنیمت دان تو جاناندرون پرده او را بین تو پنهان
بنقد او را مده ازدست زنهاردرون پرده میبین روی دلدار
بنقد اینجا غنیمت دان تو امروزکه دیدی در درون دیدار پیروز
بنقد او را غنیمت دان تو اکنونمرو از خویشتن یک لحظه بیرون
مرو بیرون غنیمت دان تو این ذاتکه نورش روشنائی یافت ذرّات
مرو بیرون و او را بین دمادمکه پیوستست با من اندر این دم
کنون چون هر دو در عین وصالیمز وصل دوست اندر اتّصالیم
کنون چون دیده در دیدار هستیمحقیقت صاحب اسرار هستیم
کنون چون هر دو دیدستیم اعیاندر اینجاگاه بیشک روی جانان
کنون چون هر دوباره باز دیدیمدر اینجا صاحب هر راز دیدیم
در این خلوتسرای لامکانیبهم باشیم اینجاگه عیانی
از اینجا وصلت اعیانست اعیاندر این خلوت همی یابیم پنهان
در اینجا وصل جانانست دیداربهم بینیم اینجاگه نمودار
دلا اکنون چو وصل اینجاست پیدابباید رفتنت در سوی دریا
دلا اکنون قراری گیر در خودتو چون رسته شدی از نیک و از بد
وصال اینجاست تا آنجا روی بازسزد گر می دگر این بشنوی باز
وصال اینجاست بر خور از وصالشنظر کن در درون نور جلالش
وصال اینجاست وز انسان بدیدستکه اینجا بیشکی جانان بدیدست
کسانی در پی فردا نشستهدر اینجاگه دل اندر وصل بسته
بامّیدی که فردا یار یابندحقیقت بیشکی دلدار یابند
کجا فردا که امروز است حاصلجز امروزش نبیند مرد واصل
دل اندر بند فردا چند داریچوامروزت یقین دلدار داری
دل اندر بند فردابستهٔ تواز آن نادان همیشه خستهٔ تو
دل اندر بند فردا میندانیکه فردا بیشکی حیران بمانی
برو اصل یقین امروز فرداستکه جانان سر بسر کلّی هویداست
ز فردا بگذر و امروز بنگرز وصل دوست تو امروز برخور
ز فردا بگذر و امروز او بینچو جمله اوست مر جمله نکو بین
ز فردا بگذر و امروز دریابتوقّف کن دمی در عشق مشتاب
ز فردا چند گوئی وصل امروزترا دادست اینجا خویش میسوز
ز فردا چند گوئی آخر ای دلکه امروز است هر مقصود حاصل
ز فردا چند گوئی زانکه فرداهنوزت نیست پخته دیگ سودا
ز فردا چند گوئی دل حقیقتکه امروزست پیدا دید دیدت
ز فردا چند گوئی دل یقین یابتو مر امروز درخود پیش بین یاب
ز فردا چند گوئی دل ببین رازدرون خویشتن عین الیقین ساز
منه دل سوی فردا زانکه اینجانه بندد دل حقیقت سوی فردا
کسی کو واصل هر دو جهان استورا امروز کل عین العیان است
اگر امروز یابی وصل جانانهمی فردا تو باشی بیشکی آن
اگر امروز وصلت میدهد دستنباید دل سوی فردا ترا بست
اگر امروز وصل یار یابیچرا ای دل سوی فردا شتابی
در این وصل اربیابی دید جانانیکی گردی تو در توحید جانان
در این وصل اربیابی روی آن ماهز نی بالای نُه قبّه تو خرگاه
حقیقت اندر اینجا آشنائیستیقین مر سالکان را روشنائیست
حقیقت اندر اینجا دید دیدستعیان چون یار در گفت و شنیدست
تو بر امیّد فردائی زهی ریشکه اندر خود فکندستی تو تشویش
تو بر امّید فردائی که بینیهمی ترسم که مر چیزی نبینی
ترا امروز باید وصل دیدنحقیقت اندر اینجا اصل دیدن
ترا تا سوی فرداهست امّیدحقیقت همچو خواهی ماند جاوید
گرت امروز وصل آید بدیدارشوی از بود کل خود ناپدیدار
یقین اینست چندانی که گویمجز اینجا وصل خود چیزی نجویم
اگرچه گفتگو آخر رسیدستمرا آخر وصال اینجا بدیداست
مر امروز امّید وصالستدل من در تجلّی جمالست
مرا امروز چون جانان بدیدستهمیشه جان و دل اندر مزید است
مرا امروز چون جانان هویداستبنقدم شاد چون فردا نه پیداست
مرا امروز چون جان رخ نمودستزیانم جملگی امّید سوداست
به نقد امروز دارم دلستانمبنقد اکون مراد دل ستانم
بنقد امروز با جانان برآیمچه از آن بیشکی کز جان برآیم
هر آنکو نقد را کز دست نگذاشتدر اینجاگه وصال او خبر داشت
هرآنکو نقد خود اینجا بیابدهمان بیشک یقین فردا بیابد
بنقد امروز دستی برفشانیمکه نقد امروز در روی جهانیم
بنقد امروز کام اینجاست پیداجمال جان جان در دل هویدا
بنقد امروز از او آسوده گردیمچه از آن کاندر این کل سوده گردیم
بنقد امروز میبینیم دلداربحمداللّه ز وصل او خبردار
بنقد امروز کامی زو ستانیمز وصلش دمبدم کامی برانیم
ز وصلش جان و دل در شادمانی استوصال ما کنون در زندگانی است
ز وصلش این زمان عطّار او شدکه بیشک اندر این عالم خود او بُد
ز وصلش این زمان اندر یکیامحقیقت مر جمالش بیشکیام
زهی اسرار ما اسراردان کیستکه دریابد که اینجا جان جان کیست
زهی اسرار ما ننموده هر کسجمال خویشتن خود یافت می بس
زهی اسرار ما اعیان عشّاقفکنده دمدمه در کلّ آفاق
زهی اسرار ما اسرار منصوردرون جان ما دیدار منصور
زهی اسرار ما از وی بدیداربجان و سرشدم او را خریدار
زهی اسرار ما اعیان نمودهدر ذرّات عالم برگشوده
درون سالکان زو گشته پرنوررسیده هر کسی را سرّ منصور
درون ساکان زین گشته آبادبآخر ذرّهها زین گشته دلشاد
درون سالکان کین راز بیندحقیقت یار خود را باز بیند
حقیقت اینکه با آخر رسیده استدر اواعیان کل اینجا بدیدست
حقیقت ختم برمنصور باشدسراسر بیشکی پر نور باشد
حقیقت گفتگو اینجا بسی شداگرچه اصل از نکته یکی بُد
حقیقت عقل و عشق آمیزش آمدحقیقت عشق آخر داد بستد
حقیقت عشق آخر جان جان یافتیقین مر عقل را راز نهان یافت
حقیقت عشق اینجاگه یکی دیدولیکن عقل بیشک اندکی دید
بهمّت عقل اگرچه بس بلند استهمیشه گفت او در چون و چند است
سخن پیوسته از تقلید گویدولیکن عشق کل از دید گوید
سخن از عقل دائم نقل باشدولیکن این بیان از عقل باشد
بیان ما همه از عشق یار استدر آن اسرارهائی بیشمار است
بیان ما همه از عشق جانانستحقیقت در یکی اسرار اعیانست
بیان ما یقین عاقل نداندوگر داند بکل حیران بماند
بیان ما همه از لامکانستیقین در وی حقیقت جان جانست
یقین ما نداند جز که عاشقکه باشد در بیان عشق صادق
بیان ما نداند مر کسی بازمگر آنکس که دارد چشم جان باز
بیان ما نداند جز یکی بینکه باشد در یکیاش کفر یا دین
اگر کافر شوی در عشق دلدارحقیقت باز یابی سرّ اسرار
اگر کافر شوی در عشق جانانببینی جان جان اینجا تو اعیان
اگر کافر شوی این سرّ بیابیباخر جان جان ظاهر بیابی
اگر کافر شوی در عشق آن ماهبیابی ناگهان آن ماه خرگاه
اگر کافر شوی از عشق محبوباگرچه طالبی گردی تو مطلوب
اگر کافر شوی در آخرکاربراندازی حجاب از خود بیکبار
اگر کافر شوی باشی مُسلمانچو گر این سر نمییابی تو نادان
اگر کافر شوی آخر بدانیولیکن در یقین حیران بمانی
اگر کافر شوی مانند منصوربشرع اینجا شوی در کفر مشهور
اگر کافر شوی چون او یکی توخدا در بُت ببینی بیشکی تو
اگر کافر شوی در عین مستیتو چندی اندر اینجا بت پرستی
اگر کافر شوی اینجا زتحقیقبیابی آخر کارت تو توفیق
اگر کافر شوی چو شیخ صنعانتو گردی عاقبت درکل مسلمان
اگر کافر شوی اسرار بینیاگرچه با بُتی زنّار بینی
توئی کافر ولیکن بیخبر تونمیبینی بُتِ خود در نظر تو
توئی کافر بتی داری تودر چیننظر بگشا بُتِ خود در نظر بین
بت خود بین اگرچه کافری توکه بیشک در ره و هم رهبری تو
بت خود بین که گر خود بازیابیبسوی بت پرستِ خود شتابی
بت خود بین و بنگر بت پرستتچرادر دیر دل غافل شدستت
بت خود بین که او را سجده کردیچوحکم از تست این لا بت پرستی
بتی داری تو اندر دیر ماندهز بهر این بُت اندر سیر مانده
بتی داری و بت را سجده میکنکه پیدا نیست این بت را سر و بن
چنان این سر بیان گفته خوانیمکه بیشک بت پرست عشقشانیم
بُتِ ما زادهٔ دیرست و گردونکه از دور فنا رخ کرد بیرون
بت ما زادهٔ دیر فنایستکه با ما اندر اینجا آشنایست
بت ما زادهٔ پنج و چهار استمر او را در جهان دیدار یار است
بت تو صورتست و عین معنیکه بنمودست رخ در جمله دنیی
بت ما سرّ عشق لایزالستکه اینجاگاه در عین وصالست
بت ما جملگی اسرار دیدستدر اینجاگه عیان یار دیدست
بُتِ ما نی چو آن بتها بیجانستکه هم جان دارد و هم دید جانانست
بُتِ ما جان جان اینجا بدیدستابا او در عیان گفت و شنیدست
بُتِ ما یافت جان جان حقیقتبرون شد بیشک از عین طبیعت
بُتِ ما یافت جانان اندر اینجاابا او شد در آخر عین یکتا
بُتِ ما یافت اینجا سرّ بیچونز دلدار خود او کل بیچه و چون
بُت ِ ما یافت اینجا کامرانیحقیقت دید سرّ لامکانی
بت ما یافت در آخر هدایتز یار خویشتن عین سعادت
بت ما با دلست و عین جانستحقیقت دیده اینجا جان بیانست
بت ما در نمودار یقین استکه او رادر عیان عین الیقین است
بت ما در یقین دم از یقین زدز کفر خود رقم بر عین دین زد
بت ما در فنا آغاز و انجامیکی دیدست اینجاگه سرانجام
بت ما در فناء لامکانستورا اسرار جانان کل عیانست
بت ما در فنا توحید داردیکی ذاتست و او آن دید دارد
بت ما شاه را بشناخت آخریقین خود در فناانداخت آخر
بت ما در حقیقت راه دارددر آن عین فنا مر شاه دارد
بت ما دیر خود بر جای بگذاشتببام دیر شد کز خود خبر داشت
بت ما این زمان در لا هویداستبنزد عاشقان پنهان و پیداست
بت ما در یقین جانست و جاناناز آن چون جانست او پیدا و پنهان
بُتِ ما این زمان در عین لاهوستاگرچه در بیان گفت یا گوست
درونِ جزو و کل بیشک چو همراهحقیقت بود کل با حضرت شاه
ببام دیر او در سیر افتاداز آن اینجایگه بی غیر افتاد
ببام دیر شد بهر تماشارمر او را سر درآنجا گشت پیدا
ببام دیر شد تا بام بینددر اینجاگاه از خود کام بیند
ببام دیر چون او منکشف شددگر آن راز در کل متّصف شد
ببام دیر شد دریافت او رازحقیقت در عیان انجام و آغاز
ببام دیر شد بالای گردوننظر کردست کل در بیچه و چون
ببام دیر خود را کل فنا دیدوصال شاه در عین بقا دید
ببام دیر اکنون در وصال استکه کلّی در تجلّی جلال است
ببام دیر اکنون راز دیدستکه وصل شاه اینجا باز دیدست
ببام دیر اکنون بیجهاتستز یکّی در یکی اعیان ذاتست
ببام دیر در اشیا نظر کردهمه اشیا چو خود را راهبر کرد
ببام دیر در اشیا یکی دیدخدا را در همه او بیشکی دید
ببام دیر از حق گشت واصلهمه مقصودش اینجا گشت حاصل
ببام دیر در نور تجلّاستکه ذاتش در درون جمله پیداست
ببام دیر اعیانش کماهی استکه بیشکی این زمان سرّ الهی است
گمان برداشت کاینجاگه بقا یافتکه خود اینجایگه سرّ خدا یافت
گمان برداشت چون اندر یکی دیدحقیقت جملگی بُد سرّ توحید
گمان برداشت چون خود را نهان داشتدر اینجا بود خود را جان جان یافت
گمان برداشت اندر بیگمانینظر کرد اندر او سرّ معانی
گمان برداشت اندر آخر کارمعانی محو کرد اینجا بیکبار
گمان برداشت کلّی در فنا شددر آن حضرت بکلّی در بقا شد
گمان برداشت او در ذات بیچونبرش چون ارزنی شد هفت گردون
گمان برداشت تا خود را فنا یافتاز آنجا بیشکی خود را خدا یافت
حقیقت وصل جانان اندر اینجاستیکی دان کز یکی جمله هویداست
چو اندر بیخودی در نیک و بد شددرآن عین فنا کلّی اَحَد شد
احد شد بیزمان و بی مکان اویقین شد بیشکی کل جان جان او
احد شد تا ز یک آگاه آمدحقیقت نور الّا اللّه آمد
فنا شد تا بیان اندر فنا شدمرا اسرارها در خود بقا شد
فنا شد تا بیان اندر فنا یافتهمه اسرارها در خود بقا یافت
فنا شد در یقین مانند منصوریکی خود دید او در جملگی نور
فنا شد تا عیانش ذات آمدحقیقت درعیان آیات آمد
یکی شد تا یکی اندر خدائیحقیقت یافت او اندر جدائی
یکی دید اندر اینجا عین پرگارهمه از وی بدید او ناپدیدار
یکی دید اندر اینجا جان و دل دیدحقیقت ریح و ماء و آب و گل دید
همه اندر یکی یکّی نمودارهمه عین یکی در عین پرگار
همه اندر یکی یکّی نمودهیکی را از یکی یکّی فزوده
همه اندر یکی اسرار رفتههمه در دید کلّی یار رفته
همه اندر یکی چه آب و آتشحقیقت باد و آب اینجا شده خوش
حقیقت هر چهار اینجا شده یارحقیقت هم نهان و هم پدیدار
حقیقت هر چهار اینجا فنا بوددر آن عین فنا دید بقا بود
حقیقت بود حق نابود کی شدبوقتی کین همه دیدار حی شد
حقیقت بود حق پنهان نماندمر این معنی به جز واصل نداند
حقیقت بود حق اینجا هویداستاگر مرد رهی پنهان و پیداست
حقیقت چیست بود بود دیدتیقین را جان و دل معبود دیدت
حقیقت چیست اینجا دوست دریافتیقین آن مغز اندر پوست دریافت
حقیقت چیست اینجا جان جان دیددرون خویشتن آنجا عیان دید
حقیقت چیست سالک اندر آخرکه او دلدار بیند عین ظاهر
حقیقت چیست سالک اندر این راهکه درخود بیند اینجاگاه او شاه
حقیقت چیست سالک را در این دیدکه در خود بیند او اسرار توحید
حقیقت چیست سالک را در این رازکه بیند در درون انجام وآغاز
حقیقت چیست سالک در همه چیزکه درخود یابد اینجاگه همه نیز
حقیقت چیست سالک را در این اصلکه هم پیش از فنا در یابد این وصل
در این دیر فنا سالک حقیقتیکی بیند در آن یکی طبیعت
در این بودفنا کل بود گرددبآخر در عیان معبود گردد
حقیقت جملگی در تک و تابندکه تا این سر بآخر باز یابند
حقیقت جملگی در گفت وگویندکه تا این سر بآخر باز جویند
حقیقت جملگی در دید دیدندولی این سر بکلّی مرندیدند
یقین میدان که هر کو آخر کارمر این رازش نیاید آخر کار
سخن اندر یقین میگفت خواهمدُرِ اسرار اینجا سُفت خواهم
سخن اندر حقیقت دست دادستکه دلدارم براندر بر نهادست
سخن اندر حقیقت کل عیانستکه در هر بیت صد راز نهانست
سخن اندر حقیقت میرود دوستکه تا بینی یقین هم مغز و هم پوست
سخن اندر حقیقت میرود یارکه تا کلّی یقین آید پدیدار
سخن اندر حقیقت میرود جانکه تا پیدا نماید جمله جانان
سخن اندر حقیقت میرود دلکه تا منصور آن آید بحاصل
سخن اندر حقیقت رفت صورتدر آن نور تجلّی حضورت
سخن اندر حقیقت رفت اینجاکه اینجا هست و آنجا نیز پیدا
سخن اندر حقیقت رفت در بُتز صورت تا یکی بینی تولابت
سخن اندر حقیقت رفت دیدارکه تا یکی شود اندر نمودار
سخن اندر حقیقت رفت اعیانکه تا یکّی شوی در عین جانان
سخن اندر یکی خواهم نمودنحقیقت تا بآخر آن تو بودن
سخن اندر یکی میگویمت بازحقیقت اندر اینجا جمله را باز
سخن اندر یکی میگویمت کلکه تا آخر شوی بیرون تو از ذل
سخن اندر یکی گفتند مردانولیکن با حقیقت دان تو نادان
سخن اندر یکی گفته‌ست منصورازآن جاوید شد در عشق مشهور
سخن اندر یکی گفت و نهان شددر آن عین نهانی جان جان شد
سخن اندر یکی گفت او ابر دارکه در یکی خدا بودش خبردار
سخن اندر یکی گفت از ازل بازابی غیر اندر اینجا بی خلل باز
سخن اندر یکی گفت از حقیقتکه یکی بود با عین طبیعت
سخن اندر یکی تا جاودان گفتحقیقت خویشتن را جان جان گفت
سخن اندر یکی دیدار داردکسی کو همچو خود او یار دارد
سخن او گفت در سرّ اناالحقحقیقت او خبردار است از حق
سخن او گفت با ذرّات عالماز او گویند خود مردان دمادم
سخن از دید حق گفته‌ست بیشککه او دیده‌ست در خود بیشکی یک
یکی بُد تا سخن گفت آشکارهاگرچه بود او کردند پاره
یکی بُد تا سخن گفت و سرافراختنمودِ صورت او از چه برافراخت
یکی بُد تا سخن گفت و لقا دیدفنا اندر بقا دید و خدا دید
سخن گفت و نشانش بی نشان شداز آن در بی نشانی کل عیان شد
سخن اندر یکی گفت و یکی یافتحقیقت خویش جانان بیشکی یافت
در این سر بت پرست آمد زاوّلبآخر کرد بُت اینجامبدّل
بت خود اوّل آمد دوست دار اوبآخر کرد بت بر سوی دار او
بت خود را در اوّل سجده میکردبآخر گشت اینجا در عیان فرد
بت خود را حقیقت کرد بردارز سرّ کل یقین بهر نمودار
بت خود را بریدش دست و پا اوهمه ذرّات کردش رهنما او
بت خود را بسوزانید در نارکه تا صورت نماید عین پرگار
بت خود اندر آخر او فنا کردحقیقت در فنا بُت را بقا کرد
حقیقت بت پرستی را برانداختاز آن این بت در اینجاگه برانداخت
که سّری بود بهر عاشقان راکه در بازند مهر جسم و جان را
بت او عاشق کون و مکان بودنه چون بتهای دیگر جانِ جان بود
بت او عاشق دیدار او شدابا او عاقبت بر دار او شد
بت او عاشق دلدار آمداز آن او با عیان بردار آمد
بت او رهنمای عاشقانستاز آتش سجده کردن بهر آنست
بت او سرّ دیگر داشت بیچونکه محو کل شد اینجا بیچه و چون
حقیقت این سخن با عاشقانستکه بت سوزی ز سرّ رهروانست
ز بهر تست ای زندیق این راهنگشتی یک نفس صدّیق این راه
دمادم وصل اینجا مینمایمبهر تحقیقت اینجا میفزایم
نمیگویم بت خود دوست میدارولیکن اندر او بنگر تودلدار
سخن بسیار گفتم از عیانتدمی اندر نشان بی نشانت
حقیقت چون سر این سر نداریکه میدانم که این بت دوستداری
کجا باشی تو چون منصور حلاجکه گردی بر سر حلّاج جان تاج
کجا باشی تو چون او در حقیقتکه از جان دوست میداری طبیعت
کجا چون او توانی خویش در باختکه همچون او کسی این راز بشناخت
کجا چون او توانی یافت بیچونکه افتادستی اندر این چه و چون
حقیقت تا چه و چونست در تویقین این راز بیرونست در تو
حقیقت تا چه و چونست در دلنگردد مر ترا مقصود حاصل
حقیقت تا چه و چونست در جاننخواهی دید اینجا روی جانان
حقیقت تا چه و چونست در رازثواب آن نیندازد ز تو باز
ولیکن زین معانی هر نفس منکه در تکرار گردانَمْت روشن
حقیقت این بیان خویش گویمنه از کس جز که این از خویش گویم
مرا این سرابا خویش است نه باکسکه من کشتن همی خواهم مرا بس
در این سر من یقین هستم خبردارکه میخواهم که چون منصور بردار
کشد معشوقم اینجا در بر خلقکه سوزانم یقین زنّار با دلق
حقیقت بت پرست عشقم اینجاکه افتادستم اندر شور و غوغا
حقیقت آنچه میگویم که هستمکنون در آخرش بت میپرستم
حقیقت بت پرست آشنایمکه میدانم که در آخر فنایم
حقیقت بت پرست لاابالمکه میدانم که در عین وصالم
حقیقت بت پرست عاشقانمدر اینجا رهنمائی رهروانم
حقیقت بت پرست دیر مینامنم اینجایگه درعین بینا
حقیقت بت پرستم در شریعتدر اینجا میزنم دم درحقیقت
حقیقت بت پرستم در خراباترها کردم بیکباره خرافات
حقیقت بت پرستم در جهان مندو روزی کاندر این منزل عیان من
حقیقت در بت و زنّار باشمز زهد و زرق من بیزار باشم
حقیقت من ز زهد خویش بیزارشدستم بسته همچو پیر زنّار
حقیقت پیر ما ترساست آخرغم چون بت پرست ما است آخر
حقیقت پیر ما ترسای عشقستدر این سر فتنهٔ غوغای عشقست
حقیقت پیر ما ترسای دیر استدر این منزل که اینجا عین سیر است
حقیقت پیر ما ترسا شد از دینکه اندر دیر شد در عشق سّر بین
حقیقت پیر ما ترسا شد از جاندر او بت روی بنمودست پنهان
حقیقت عین جانان بت پرستستز عشق بت عیان در بُت نشستست
حقیقت دوست میدارد بُت اینجاکه در بُت میکند او شور وغوغا
حقیقت دوست میدارد بت از دلکه در بُت یافت او مقصود حاصل
حقیقت دوست میدار بُت از جاندر او بت روی بنمودست اعیان
حقیقت دوست میدارد بت از دوستکه بُت چون بازبینی صورت اوست
حقیقت دوست دارد بت حقیقتکه در بت مینماید او شریعت
حقیقت دوست دارد بُت در اینجاکه اندر شرع دارد او مصفّا
حقیقت دوست دارد بت ز اعیانکه اندر شرع کردش سجدهٔ آن
حقیقت دوست دارد بُت که در رازبُت خود سجده اینجا کرد او باز
چو شاه بت پرستان جهانستحقیقت سجدهاش در بت از آنست
چو شاه بت پرستانست دلداراز آن بُت سجده را کردست مر یار
که بت را یافت اینجاگاه بیچونحقیقت در نمود اینجایگه چون
مر او را گشت روشن سرّ خویششکه جز بت نیست چیزی پنج یا شش
حقیقت او ز بت پیدا نمودستز بت او را همه گفت و شنودست
همه صاحبدلان راز دیدهکه این سر را بداینجا باز دیده
حقیقت یافتندش سرّ دلداراز این اسرار ایشانند خبردار
از این اسرار کلّت دید اینجاحقیقت میکنندش فاش او را
حقیقت سجده در پیش خداونداز آن کردند کین بُت بود پیوند
بدین بت میتوان دیدن جمالشکه این بت هست عین اتّصالش
بدین بت میتوان دیدن رخ یارکز او پیداست اینجا پاسخ یار
بدین بت میتوانی یافت جانانکه اندر بت شدست از عشق پنهان
بدین بت میتوانی زو خبر یافتبدین بت مییقین اندر نظر یافت
بدین بت میتوان معشوق دیدنکه اینجا در وصال او رسیدن
بدین بت میتوان دیدار او دیداز آن بُت جملگی اسرار او دید
از این بت روشنست آفاق بنگردرون او حقیقت طاق بنگر
از آن بت روشن آمد آفرینشاز این بت یاب بیشک نور بینش
از این بت سالکان راز پردازحقیقت راه کل کردند در باز
از این بت هر که واصل شد در اینجایقین مقصود حاصل شد در اینجا
از این بت هر که اعیان دید ناگاهدر اینجاگاه بیشک او رخ شاه
در این بت دید اینجا سجده آورددرونِ او مصفّا دید از فرد
در این بت هر که اینجا راز یابددر این بت روی جانان باز یابد
در این بت روی جانانست پیدایقین خورید تابانست پیدا
در این بت ماه چرخ لامکانستنه تنهائی که کل عین العیانست
در این بت آفتابی رخ نمودستکه با ذرّات در گفت و شنودست
در این بت آفتابی کل هویداستکز او این آفرینش جمله پیداست
در این بت آفتابی دلستانستز بت پیدا شده اندر جهانست
در این بت آفتاب لایزالستکسی کو یافت در عین وصالست
کسی کو یافت بیشک سجدهاش کردبآخر همچو او شد در جهان فرد
حقیقت سجده کرد و روی او دیدچو خود را در وصال روی او دید
وصال روی او هرگز نیابدمگر آنکو سوی سجده شتابد
وصال روی او دریاب اینجادمادم سجدل میکن مر او را
اگر سجده کنی در پیش رویشیکی نه پیش غیری نیست سویش