گنج

بخش ۲۵ - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۵۲ بیت
دلا خورشید جان میبین دمادمکه نور اوست با نور تو همدم
دلا خورشید جان را گوش میدارمشو بی عشق دل با هوش میدار
دلا خورشید جان خواهی حقیقتز نور او خبرداری حقیقت
دلا خورشید جان داری درونتکه نور او شد اینجا رهنمونت
دلا خورشید جان داری بدیدارهم اندر نور او شد ناپدیدار
دلا خورشید جان داری تو در برحقیقت اوست سوی ذات رهبر
دلا خورشید جان داری یقینستکه او اندر درونت یاربین است
دلا خورشید جان داری در اسراردمی او را یقین ازدست مگذار
ترا خورشید جان چون هست حاصلازو یک لحظه دل پیوند بگسل
ترا خورشید جان چون ره نمودستترا از جان جان آگه نمودست
دمی غافل مباش ازنور او توازو میگوی و غیر او مجو تو
دمی غافل مباش از دید جانتکه او آمد درون راز نهانت
یقین جان تو خورشیدست ای دلکز او مقصودها کردی بحاصل
از او مقصود حاصل کردهٔ تووگرچه در درون پردهٔ تو
همت خورشید گِردِ پرده آمدطلبکار تو ای گم کرده آمده
تو او گم کرده بودی بازدیدیاز آن هر دم هزاران راز دیدی
بنور او بدیدی نور او راکه نور اوست مر بین نور او را
از او مگذر وز او بین سرّ اسرارکه تا هر دو یکی باشند در اسرار
دلا داری وصال اکنون چه گوئیکه جان با تست جانان تو مجوئی
حقیقت نور جانت از ذات بنگرکه درد تست او درمانت بنگر
حقیقت نور او بنگردمادمکه از کل میدمد در عین این دم
وصال اینجاست منگر از وصالتکه بهر اینست اینجا قیل و قالت
وصال اینجاست آنکو باز بیندز جان و دل حقیقت راز بیند
یکی وصلست و چندینی طلبکارحقیقت نیست چیزی جز رخ یار
یکی وصلست اینجا رخ نمودهنمییابند کلّی درگشوده
یکی وصلست اگر داری تو دیدهدلا در وصل جانان در رسیده
دلا در وصل جانانی بماندهچرا در وصل حیرانی بمانده
چرا در وصل حیرانی نکوئیکه در وصل حقیقت بود اوئی
چرا در وصل با او برنیائیکه این در را بیک ره برگشائی
وصالت دمبدم اینجا فراقستاز آن پیوستهات در اشتیاقست
وصالت هست اینجاگاه اعیانمشوبر هر صفت اینجا دگر سان
طبایع را خبر کردم ز اسرارتو نیز اینجایگه کردم خبردار
خبر دادم شما را دمبدم منیکی کردم شما را در عدم من
شما را آنچنان واصل بکردمکه نقش اینجا شما نقّاش کردم
چو نقاش ازلتان رخ نمودستشما را مر دمی پاسخ نمودست
شما را رخ نمود اینجای نقاشهمی گوید شما را رازها فاش
شما را رخ نمود اینجای جانانبگفت اسرارهاتان جمله اعیان
نه چندین رازهاتان گفت سربازنمود اینجا بیان انجام وآغاز
شما در وصل اینجا اصل دیدهز دید او بکام دل رسیده
ز دیدش مگذرید و راز بینیدرخ دلدار در خود باز بینید
ز دیدش مگذر ای جان تا بدانیکه دید اوست در تو زان عیانی
حقیقت نور تو از نور ذاتستطبایع مر ترا عین صفاتست
طبایع پردهٔ گِردِ تو بستهکه ایشانند شاگرِدِ تو بسته
حقیقت هر چهارت هست شاگردببسته پرده بنگر گِرد برگِرد
ز شاگردان خود آگاه میباشولیکن از درون با شاه میباش
ز شاگردان نظر کن راز بیچونکه ایشانند نور هفت گردون
ز شاگردان نظر کن خویش بنگرترا بنهاده سر در پیش بنگر
ز شاگردان نظر کن تا بدانیکه از ایشان حقیقت بازدانی
ز شاگردان نظر کن راز بنگرهمی انجام وهم آغاز بنگر
ز شاگردان نظر کن هفت گردونحقیقت بعد از آن مر راز بیچون
ز شاگردان نظر کن نُه فلک تونظر کن بعد از آن را یک بیک تو
ز شاگردان نظر کن تا چه بینیتو ایشان بین اگر صاحب یقینی
ز شاگردان نظر کن ذات اللّهکه از ایشان بری در ذات حق راه
ز شاگردان نظر کن نور خورشیدکه آن نوری تو هم پیوسته جاوید
ز شاگردان نظر کن نور مه توکه تا بینی در اینجا نور شه تو
ز شاگردان نظر کن مشتری هانز هر کوکب که یابی بگذری هان
ز شاگردان نظر کن عرش و انجمکه هفت افلاک نزد عرش شد گم
ز شاگردان نظر کن فرش بنگرتو فرش اینجا بزیر عرش بنگر
ز شاگردان نظر کن بعد از آن لوحکه تا سر یابی اینجاگاه و صد روح
ز شاگردان نظر کن در قلم بازقلم زن هرچه میخواهی رقم باز
ز شاگردان نظر کن نور و جنّتز کرسی یاب بیشک عین قربت
ز شاگردان نظر کن سوی بالانظر کن بعد از آن در دید الّا
ز شاگردان نظر کن جبرئیلتکه از حضرت همین آرد دلیلت
ز شاگردان نظر کن سرّ یزدانز میکائیل وجه رزق بستان
ز شاگردان نظر کن سرّ آن نورکه اسرافیل در تو میدمد صور
ز شاگردان نظر کن نور پاکتکه عزرائیل گرداند هلاکت
در آخر قربت بیچون بیابیبگویم مر ترا که چون بیابی
دلا مگذر ز خود این لحظه در خویشنظر کن بی حجاب این جمله در پیش
همه در پیش تست و تو ندانیز من اکنون همه سرباز دانی
کنونت میکنم واصل که جانمکه راز جملگی از دوست دانم
کنونت میکنم واصل ز دیداردلا اکنون قلم در سر نگهدار
نیم جان باتو میگویم کنون رازکه بستم در تو مر این پرده را باز
منت این پرده بستم تا بدانیکه آخر مر مرا اینجا بدانی
حقیقت رازدان و کرد کل دمچو تو من نیز اندر پنج و چارم
از آن حضرت منم اینجا نمودارحقیقت یافتستم سرّ اسرار
از آن حضرت بسوی تو رسیدهجمال خویشتن در تو بدیده
دلا من باتو اینجا همدمم هانکه میگویم ابا تو راز و برهان
دلا من با تو کلّی راز گویمنمود سر با تو باز گویم
بمن کن هر زمانی تو نظر بازز من دریاب اینجاگه خبرباز
ز من بین راز بیچون و چگویمگه میگویم ترا و رهنمونم
همه در خویش میکن سیر ای دلکه مقصود تو اینجا هست حاصل
همه مقصود تو اینجاست دریابنه پنهانی یقین پیداست دریاب
تو مقصود خود از من کن بحاصلکه من دیدارم و همراز مشکل
از این پرده که در گرد تو بستستبسی ذرّات اینجا از تو مستست
زهستی گرد تو یک پرده بستمابا تو اندر این خلوت نشستم
ابا تو اندر این خلوت ندیممنمیبینی که با تو هم مقیمم
زمانی از تو فارغ من نبودمابا تو گفتم و وز تو شنودم
منم با تو دمادم راز پردازمنم انجامِ تو وَ انجام وآغاز
نظر کن دل که تو بود منی پاکولیکن پرده بستم تا کنم خاک
توئی آیینهٔ بیچون اسرارجمال بی نشان از تو پدیدار
توئی آیینهٔ لطف الهیگرفته نورت ازمه تا بماهی
توئی آیینهٔ خورشید جانهاهمه اندر تو پیدا گشته اینجا
توئی آیینهٔ افلاک و انجمهمه در تست اینجاگه دلاگم
توئی آیینهٔ صنع ازنموداربتو پیدا شده اینجایگه یار
ز اصلکل توئی آیینهٔ ذاتبگردت بسته نزد جُمله ذرّات
ز اصل کل تو موجودی همیشهکه اندر ذات کل بودی همیشه
حدیث دوست دارم دل در اینجاکه بود من توئی حاصل در اینجا
کنون راهت نمودم تا بدانیدگر در ذرّهها حیران بمانی
مشو حیران ز شاگردان صورتکه ایشانت همه باید ضرورت
حقیقت راه یچون کرده ایشانزده بر گردت اینجا پرده ایشان
بگردت پردهٔ عزّت ببستهبنزد تو ابا عزّت نشسته
از آن عزّت سوی تو آمده بازدر آخر پیش بر کردند جانباز
در این پرده توانی یافت دیدارکه ایشانند اندر پرده اسرار
درین پرده نمائی ره سوی مابه بیرون گر شوی در پرده یکتا
در این پرده نمایم رازها مندهم زین پرده هم آوازها من
در این پرده هزاران پرده دارمترا هم پرده و هم پرده دارم
در این پرده بسی کردم تماشاکه بنمودم عیان اینجایگه لا
در این پرده که میبینی مبین پیشچو من داری حقیقت بیشکی خویش
منت همراه اینجا رهنمایممنت این پرده از رخ برگشایم
درون پردهٔ ما را طلبکارکنونت آمدم اینجا پدیدار
درون پردهام من با تو بنگرز دید من دلا اینجا تو برخور
درون پردهام من سرّ جانانترا بنمودهام بنگر کنون هان
درون پرده در تو بی نشانمچنانم سرّ معنی میفشانم
درون پردهٔ ای دل در اینجاکه تا یکی شوی در دیدن ما
منم جان از نمودار تجلّیکه با تو همدمم در عین دنیی
منم جان و همه در من بدیدندز من گویند هم از من شنیدند
منم جان نفخهٔ ذات و بدان توبجز من در دو عالم می ندان تو
منم جان جوهری بندم در اسرارعجائب جوهریام ناپدیدار
منم جان پرتو ذات ار بدانیدرونت گفتهام راز نهانی
منم جان در همه آفاق گشتهبدید تو چنین مشتاق گشته
منم جان عاشق تو گشته ایدلکه تا همچون خودت اینجای واصل
منم جان و کنم ای دل ترا منیقین واصل ابی چون و چرا من
منم بر تو شده عاشق در اینجاز بهرتست ای دل شور و غوغا
ز بهر تست ای دل این همه رازکه میگویم ترا اینجایگه باز
منم بر تو شده عاشق دمادماز آن حضرت دهم پرتو دمادم
منم عاشق توئی معشوق در دیدز تو دیده خود اندر عین توحید
منم عاشق توئی معشوق اسرارز تو شد مرمرا اینجا رخ یار
منم عاشق توئی معشوق بیچونمنم با تو نهان در هفت گردون
منم عاشق توئی جان ودل منشده از هر دو عالم حاصل من
دو عالم در تو بنهاد است دریابیقین ای دل دمادم هم خبر یاب
دو عالم در تو پنهانست آخراز آن این پرده اینجاگشته ظاهر
دو عالم شد طفیلت درحقیقتاز آن بنمودهام دیدار دیدت
دوعالم در تو موجودست تحقیقتو یاری مر جمال یار توفیق
منم یار تو تو یارمنی دوستحقیقت هر دو بی مغزیم و یک پوست
حقیقت اصل ما از کردگارستکه ما را در درون پروردگارست
دو روزی کاندر این منزل فتادیمحقیقت اندر این منزل فتادیم
دو روزی کاندر این منزل مقیمیمدر این پرده ابا هم ما ندیمیم
دو روزی کاندر این منزلگه یارسزد گر هر دو باشیم آگه یار
دو روزی کاندر این منزل نهانیمز دید ذاتِ بیچون در عیانیم
در این منزل حقیقت یار باشیمز وصل دوست بر خوردار باشیم
در این منزل حقیقت یار بینیمدمادم اندر این خلوت گزینیم
در این منزل منم تو تو منی منمن و تو هردو از دیدار روشن
در این منزل وصال یار داریمدو روزی کاندر این دِهْ کار داریم
در این منزل وصال جان جانهاستحقیقت بر من و تو هر دو پیداست
در این منزل در آخر چون فنائیمحقیقت هر دو در بود خدائیم
دو همرازیم از آن حضرت رسیدهجمال دوست هرگه او شنیده
دو همرازیم از آن حضرت در اینجارسیده باز دیده جال مولای
دو همرازیم ما در قرب اعزازوصال دوست را درهمدگر باز
بدیده زان نمود خویش هر دویکی هستیم اینجا هم من و تو
کسی اینجا از آن حضرت ندیدستهمه جانها در اینجا ناپدیدست
من و تو در یکی این دم وصالیمز ماضی درگذشته عین حالیم
من و تو هردو از نور تجلّیحقیقت مستقیم و عین دینی
در این دنیا که مائیم این زمان دوستیقین دانیم کاینجاگه همه اوست
من و تو این زمان در حضرت یاررسیدستیم اندر قربت یار
کنون اصل دگر ماندست ای دلکه تا مقصود کل آید بحاصل
کنون اصل دگر اینجاست ما راکز آن اصلست این درخواست ما را
من و تو هر دو در اصلیم تحقیقبیا تا هر دو زان یابیم توفیق
چو چیزی نیست جز این اصل اینجابیا تا هر دو خود زان وصل اینجا
منوّر خود کنیم از بود احمد(ص)که تا گردیم منصور و مؤیّد
اگرچه من که جانم در بَرِ توحقیقت هستیم ای دل رهبر تو
یکی را دیدم اینجا هست روشننمایم مر ترا دل بشنو از من
ز سر تا پای اکنون گوش کن زودمر این حلقه تو اندر گوش کن زود
وصالی دارم و دل از همه بِهْبخواهم تا نمایم مر ترا خِهْ
وصال مصطفی اینجاست ای دلترا و من همه پیداست ای دل
وصال مصطفی ماراست دیدارشدیم آخر حقیقت ناپدیدار
وصال مصطفی ماراست دریاببیا تا نگذریمش ما از این باب
وصال مصطفی دیدار دیدستز وصلش مر مرا دیدار دیداست
حقیقت من که جانم بشنو ای دلوصال او از آنم گشته حاصل
حقیقت من که جان اوّلینمحقیقت دیده و سر پیش بینم
بگشتم در همه کون و مکان بازنظر کردم عیان انجام و آغاز
همه کون و مکان گردیدهام منکه صاحب درد و صاحب دیدهام من
همه کون و مکانم زیر پایستمرا در لامکان پیوسته جایست
مکان و لامکانم هست روشنکه باشم دائما در هفت گلشن
مکان و لامکانم آشکاراستبهرجائی مرا دیدار یار است
بهرجائی که بینی من بُوَم آنحقیقت کرد ما را ماه تابان
همه جائی است عکس پرتوِ منکه هر خانه ز من گشتست روشن
همه جائی منم اینجا نهانییقین یکیام اندر کامرانی
حقیقت جسم بسیارست و هر یکدر او اَمْ جملهٔ جانهایِ بیشک
یکیام جمله اندر بود من هستدرون نقشها باشم ز پیوست
از آن حضرت چو در آدم رسیدمدم خود در دم آدم دمیدم
از آن حضرت شدمدرجسم آدمکه آن دم دارم اینجاگه در این دم
دمِ آدم ز من روشن نمودستاز آنش جان من از من نمودست
دم آدم ز من تحقیق جان یافتحقیقت از من اینجاگه نشان یافت
نبد پندار آدم تا من از ویشدم اجسامش اندر هر رگ و پی
چواندر آدم ای دل راه دیدمترا اینجایگه ناگاه دیدم
تو ره دیدی نشانش کرده بودیحقیقت منزل و در پرده بودی
در این منزل رسیده بودی اینجادرون پرده بودی باز تنها
نه جانت بود نی اسم حقیقتدرون پرده دیدی در طبیعت
ترا این چار طبع اینجا بناچاردر اینجا کرده بودندت گرفتار
گرفتار بلا بودی یقین تونبودی اندر اینجا پیش بین تو
نمیدانستی اینجاگه چپ از راستبدین تاریکنا بودی تو در خواست
نه ره میبینی اندر چه فتادهدر این دامِ بلا ناگه فتاده
چو من در تو رسیدم نزد آدمترا دیدم در آنجاگاه محرم
تراکردم نظر ای دل در اینجافروماندم از این مشکل در اینجا
حقیقت جسم آدم بود از گِلفتاده همچو او در عزّ و در ذلّ
فتاه دیدم آدم زار و مسکینمیان مکّه و طایف دگر بین
من از آن حضرتِ بیچونِ اللّهچو آدم یافتم اینجا بناگاه
همی فرمان از آن حضرت درآمدمرا از لامکان این مژده آمد
که هان ای روح گردنده در افلاککنون شو این زمان در صورت پاک
کنون شو این زمان در سوی صورتکز این صورت بیابی تو حضورت
کنون شو این زمان نزدیک ای دلکه مقصود تو شد اینجای حاصل
کنون شو این زمان تا جان نمائیدرون پرده تو پنهان نمائی
مقام تست این صورت درون شوحقیقت روح امشب راز بین شو
مقام تست این خاک اندر اینجادرون رو زود و روح پاک بنما
مقام تست اینجاگه جمالتکه اینجاگاه خواهد بُد وصالت
مقام تست اینجا کن قرارییقین درجزو خود میکن نظاری
مقام تست اینجا باش شاداندر اینجا یاب هم پیدا و پنهان
مقام تست این صورت حقیقتنظر کن هم نما این دید دیدت
مقام تست این صورت ز اسراردر اینجاگه شوی از دل خبردار
مقام تست جان اندر مقامیدرون رو زانکه اینجاگه تمامی
در این صورت فرو شو تا تو باشیپس آنگاهی بما یکتا بباشی
در این صورت ابا تو راز گویمحقیقت سرّ خود را بازگویم
در این صورت ترا اعزاز بخشمز بود خویش عزّ و ناز بخشم
در این صورت ترا اینجاست کاریدر این صورت مرایابی تو باری
در این صورت کنم روشن ترا رازببینی تو بما انجام و آغاز
در این آیینهٔ ما کن نظر توکه خواهی یافتم از ما خبر تو
ز من بشنو که من آمرزگارمترا اینجایگه پروردگارم
منم پروردگار تو که روحیدهم اینجا ترا فتح و فتوحی
کنون در صورت آدم لقا شودر این صورت کنون دیدار ما شو
کنون در صورت آدم یکی باشدوئی منگر در این جاگه یکی باش
شکست بردار وین پرده میندیشنظر میکن در اینجاگاه از خویش
منم در تو توئی از من حقیقتشده در جسم او روشن حقیقت
یقینت اندر اینجا هست نوریکز آن نورت رسد هر دم حضوری
حقیقت نور ما بشناس ای جاندرون دل ببین آن نور تابان
بدان آن نور و در وی پیش بین شودرون پرده در عین یقین شو
درون پرده بنگر راز ما راهمی دون در یقین آغاز ما را
من ای دل دادم آدم را حقیقتشدم در جسم او سوی طبیعت
یکی نوری در آن موجود دیدمکه آن نور از حقیقت بود دیدم
یکی نوری بُد از اسرار اعیانکه میتابید از پیدا و پنهان
حقیقت بود نوری از سوی ذاتفروزان گشته اندر جمله ذرّات
حقیقت نور سرّ لامکان بودکه در آدم رهش از من نهان بود
حقیقت نور ذات ای دل بدیدمدرون آدم اینجا آرمیدم
تودر اینجا بُدی ای دل یقین هانترا دیدم درون پرده مرجان
بهم پیوسته گشتیم از نمودارترا دیدم شدی از خواب بیدار
شدی بیداردل ازخواب غفلتکه بردی از نفس غرقاب غفلت
شدی بیدار از من در سوی نوربمن نزدیک گشتی ای ز دل زود
مرادیدی و میبشناختی رازز من دیدی حقیقت عزّت و ناز
منم اعیان ذات و راز دیدمترا بشناختم چون باز دیدم
تو بودی آینه من نور در توحقیقت در یکی نه نور در تو
تو چون بیدار گشتی ازعیانیمنت بودم همه راز نهانی
منت اینجایگه آگاه کردمحقیقت این دمت کل شاه کردم
مرا بسیار سردادست داداردلا بشنو که تا گردی خبردار
چو از حضرت در اینجا دیدهام توز ذرّات جهان بگزیدهام تو
ترا بگزیدهام در کلّ دنیاترا دیدم عیان سر هویدا
نظر دارد بمن جانان که جانمکنون اندر تو من عین العیانم
نظر در هر دو دارد تا بدانیحقیقت آن نظر از لامکانی
بود ما را دلا بشنو تو قصّهبرون آر این زمان از خویش غصّه
برون کن غصّه از خود تا بیابیبهرجانب چرا چندین شتابی
توئی دل من ترا دارم در اینجاحقیقت بین که دلدارم در اینجا
توئی و من کنون هستمت دلدارز من این دم ز جانان شو خبردار
چو من گفتم در این اسرار رازتبهر نوعی بخواهم گفت بازت
یکی اصلم از آن حضرت در اینجابگویم با تو زان قربت دراینجا
تو سالک هم منم اینجای سالکحقیقت زندهام اندر ممالک
تو سالک من ترا سالک شدم بیشکنون واصل شدم ازتو شدم پیش
تو این دم سالکی در پرده ماندهابا صورت کنون افسرده مانده
تو این دم سالکی و راز دیدهجمال من در اینجا باز دیده
تو این دم سالکی در راه جاناننهٔ کلّی همی آگاه جانان
تو این دم سالکی در پردهٔ رازندیدستی حقیقت سرّ کل باز
تو این دم سالکی تادر یقینتببینی باز سرّ اوّلینت
تو این دم سالکی واصل شوی کلمراد جاودان حاصل کنی کل
توئی سالک کنون با من سفر کنز بود من کنون در من سفر کن
توئی سالک بمن بین سرّبیچونکه بنمایم ترا کل بیچه و چون
توئی سالک بگویم با تو آخرحقیقت ذات رحمانست ظاهر
توئی سالک منت در بود آدمحقیقت در بر مقصود آدم
توئی سالک حقیقت اصل یابیز من در عاقبت تو وصل یابی
وصال یار اینجاگه نه بازیستکه هر لحظه هزاران عشقبازیست
وصال یار پیداست و ره نیستحقیقت می ز کویش هیچ ره نیست
بدو یکیست وصل جاودانیکسی کو یافت اصل زندگانی
کسی کاندر وصال امّید داردحقیقت او دلی جاوید دارد
چو خورشیدش همی روشن بود دلشود مقصود او در عشق حاصل
حقیقت اندر اینجا آخر کاروصال دوست میآید پدیدار
وصال دوست از جان میتوان یافتز جان اینجای جانان میتوان یافت
اگر جانان طلبکاری ز جان یافتز جان پرسید آنگه جان جان یافت
ز جان پرس و ز جان بین راز بشنوبدین گفتار پر معنی تو بگرو
ز جان پرس و ز جان واصل شو اینجاکه جان کردست جانان حاصل اینجا
ز جان پرس از حقیقت تا بگویددوای دل حقیقت جان بجوید
ز جان بشنو که تا آخر ز جان استمرا مقصود جان عین العیان است
ز جان بشنو که جان آمد خبرداردلا میگویمت از جان خبردار
حقیقت قصّهٔ جان بس درازاستبشیب افتاده از زیر فرازاست
حقیقت قصّهٔ جان بس عزیز استیقین در وی همی بسیار چیز است
کنون از جان و دل گفتار باقیستکه خواهم گفت از آن اسرار باقیست
کنون از جان و دل خواهی شنودنتو آخر جان و دل مر ذات بودن
سخن از جان و دل میگویمت بازکه جان ودل یقین شد صاحب راز
سخن از جان ودل چون می برآیدحقیقت مر دل وجانها رباید
سخن از جان ودل عطار بشنفتدر اینجا عاقبت با سالکان گفت
سخن از جان و دل گوید حقیقتاز آن شد جان و دل بیشک طبیعت
سخن از جان و دل گویم دمادمکه این دم یافتیمت بود آدم
سخن از جان ودل بیرون نهادمحقیقت در بر بیچون نهادم
سخن از جان ودل میگویمت بازکه از جان دل آمد سرّ این راز
سخن چون جان کند تقریر با دلمراد اندر حقیقت جمله حاصل
سخن چون جان بگوید با دل اینجاشود مقصود کلّی حاصل اینجا
سخن جان گفت و چندی دل شنیدستولیکن دل حقیقت آن ندیدست
سخن جان گفت هم چندی بگویددوای دل همین جاگه بگوید
سخن جان گوید و دل بشنود بازدر این گفتار بیچون بگرود باز
سخن جان گوید از دیدار گویدحقیقت بادل بیدار گوید
دل بیدار دارد گوش با جانحقیقت زآنکه دارد سرّ جانان
دل بیدار هرگز مینمیردکه ازجان این بیانها یاد گیرد
دل بیدار کی غافل شود زینکه امّیدش یقین حاصل شود زین
دل بیدار جان با دیده یار استمر او را اندر اینجا دید یار است
دل بیدار اینجا راز جانشهمی گوید حقیقت در نهانش
دل بیدار جان میگویدش بازدرون پرده زان میگویدش راز
دل بیدار از جان میستاندهمی منشور عشقش باز خواند
ابا ذرّات تا ایشان بدانندحقیقت سرّ عشق از جان بدانند
حقیقت جان خبردارست از دلدل از جان میکند مقصود حاصل
حقیقت جان خبردارست از آن رازاز آن بادل دهد اینجا خبرباز
کجا گشتست اندر گرد آفاقحقیقت جانست اندر جملگی طاق
همه جانست و دل گر باز بینییکی اصلست اگراین راز بینی
همه جان و دلست اندر حقیقتیکی پرده است بسته این طبیعت
همه جان و دل است ار می بدانینمیداند کس این راز نهانی
همه جانست و دل اندر بدیداردر آخر جان شده ازدل خبردار
همه جانست و جانان سرّ جانستحقیقت دوست اندر جان عیانست
همه جانست و جانان واقف جانحقیقت اوست اینجا واصف جان
همه جانست و جانان راز گویدابا جان دل ز جان می راز جوید
همه جانست و جانان آفتابستحقیقت جان برش چون ماهتابست
همه جانست و جانان رخ نمودهحقیقت نور جان هر دم فزوده
همه جانست وجانان آشکارستحقیقت جان یقین دیدار یارست
همه جانست و جانان در بر جانستدر اینجاگاه او مر رهبر جانست
ز جانان گشت مشتق جان طبیعتوطن گاه عیانش شد حقیقت
ز جانان گر خبرداری توجان بیندرون جان تو جانان را عیان بین
سخن ازجان شنو اکنون تو ای دلکه تا می باز دانی راز مشکل
سخن ازجان شنو کو باز گویدترا اسرار کلّی راز جوید
ز جان هر کو خبردار است اینجاچو دل در راز بیدار است اینجا
بسی جان دادگان در دل رسیدندکمال جان جانان میندیدند
طلب کردند اوّل دل در اینجاکه تا یابند راز مشکل اینجا
طلب کردند دل تا باز جویندحقیقت از دل اینجا راز جویند
چو اندر قربت دل راه بردندز دل در جان رهی ناگاه بردند
ز دل در جان نظر کردند آخرکه جان پنهان شد و دل گشت ظاهر
ز ظاهر میتوان دیدن یقین چیزولیکن مینداند هر کسی نیز
که ازجان وصل جانان میتوان یافتیقین منصور از این راز نهان یافت
کسی کز جان حقیقت جست اسرارحقیقت رخ نمودش بیشکی باز
خب راز جان بپرس و زو یقین بینتو جان را دید راز اوّلین بین
قل الرّوح است مِنْ اَمْر از سوی ذاتدمیده نفخه اندر جمله ذرّات
قل الرّوحست ازدیدار بیچوننموده روی در دل بیچه و چون
قل الرّوح است سرّ ذات دیدهحقیقت عین مر آیات دیده
قل الرّوحست عاشق داند این رازکه اودیدست این معنی سرباز
قل الرّوح ار در این جا باز بینیحقیقت جان تو هر راز بینی
قل الرّوح از بدانی آخر کارحجابت او براندازد بیکبار
قل الرّوح ار بدانی وصل یابیکه او اصل است هم زو وصل یابی
قل الرّوح ار بدانی زنده گردیدرون جزوو کل تابنده گردی
قل الرّوح ار بدانی دید یارستکه بنموده رخ اینجا پنج و چارست
قل الرّوح از بیابی در درونتحقیقت او کند مر رهنمونت
قل الرّوح ار بیابی در جهان تویکی گرداندت اندر مکان تو
قل الرّوح ار بدانی در همه جاکند در آخر کارت چو یکتا
قل الرّوح ار بدانی مر توانیکه میگوید ترا کلّ معانی
قل الرّوحست اینجا در دمیدهدر این دم در دم واصل رسیده
قل الرّوح است در دل آشکارهحقیقت خود بخود در حق نظاره
کسی کین سر بداند جان شود اواگر راز نهان مینشنود او
حقیقت جانست اینجا نفخهٔ ذاتمزیّن کرده اینجا جمله ذرّات
حقیقت پردهٔ او جسم آمدخدا بود و در اینجا اسم آمد
در این بیت ار توانی راه بردنرهی زینجا بسوی شاه بردن
ولیکن ظاهرست احکام صورتز دل وز جان بباید گفت نورت
کز اینجا میبتابد روشنائیرسیم آنگاه در عین خدائی
سخن بسیار گفتیم از حقیقتولیکن راز بیچون در شریعت
توان دانست تا یکی شود دیدحقیقت جسم و جان در سرّ توحید
سخن قانون عقل آمد در این راهچنین پرداخت اینجا بیشکی شاه
نمود جملگی در جسم آمدهمه بیدار دید اسم آمد
یکایک را همی تقریر کردنز شرع و دید جان تفسیر کردن
سخن ز اندازه گر بسیار گفتیمحقیقت بیشکی با یار گفتیم
سخن چون جملگی از دید یار استولیکن از معانی بیشمار است
بصبر اینجا شود مقصود حاصلحقیقت دل شود از روح واصل
دگر جسم از دلش امّید یابدکه تا جان دید دید دید یابد
دل و جان آشنای کردگارستبنزد عاشقان دیدار یارست
کنون تن دل کن و دل کن یقین جانکز این معنی بیابی سرّ جانان
دلت آیینهٔ سرّ جلالستولیکن جان یقین عین وصالست
دلت آیینه شد تا جان نمایدز جان آنکه رخ جانان نماید
دلت آیینه شد از دید صورتمیاور سوی او دیگر کدورت
دلت آیینهٔ سرّ تجلّی استکز این آیینهات امروز پیداست
دلت را داد زنده همچو عیسیکه تا گردد حقیقت آن مصفّا
ترا عیسی درون دل نشستهبتقوی از طبیعت باز رسته
ترا عیسیّ جان در آسمانستبچارم در چنین شرح و بیانست
ترا عیسی جان باید نظر داشتکه او اینجا و آنجا را خبر داشت
دمادم گوش کن در عیسی جانکه خواهد کردن او را ذات و برهان
ز عیسی بشنوی اسرار آن دیدکه در جام حقیقت جان جان دید
چهارم آسمان دل مصفّاستحقیقت منزل و مأوای عیسی است
در اینجا عینِ جانِ بازماندستکه اندر شوق صاحب راز ماندست
از آن ره سوی عیسی بردهٔ توحققت زنده ور نه مردهٔ تو
اگر در محنت عیسی رسیدیحقیقت ذات در چارم بدیدی
از آن عیسی بچارم باز ماندستکه اندر شوق صاحب راز ماندست
یقین در چار طبع خود تو بنگرکه چارم آسمانست ودو منگر
در این چارم سما در سوزن جسمبمانده لاجرم در صورت اسم
ولی چون رازدار آمد چه باکستکه عیّسی مصفّا ذات پاکست
نه او از باب پیدا شد حقیقتکه مریم بکر بود و بی طبیعت
در این معنی بسی شرح است بسیارولیکن میرود کآرد پدیدار
سخن تا آخری آید سرانجامبیابد در یقین آغاز و انجام
خبرداری که عیسی جمله دیدستابا تو گفته و سر ناپدیدست
حقیقت عزلتی جسته ز دنیاچو روح القدس او رسته ز دنیا
از آن دنیا رها کردست از دیدکه اینجا یافتست او سرّ توحید
از آن دنیا رها کردست آن ماهکه مکشوفست او را حضرت شاه
از آن دنیا رها کرده ز عزلتکه اینجا دید بیشک سرّ قربت
در آن منزل که او آگاه او شدحقیقت جمله او رادید و او بُد
در آن منزل چو روح اللّه بنشستحقیقت روح شد اللّه پیوست
در آن منزل وصالش روی بنمودتو پنداری حجابش سوزنی بود
درآن منزل که عیسی دارد اکنونبَرِ آن برگ کاهی هست گردون
در آن منزل وصال عاشقانستکسی کین یافت اینجا عاشق آنست
در آن منزل اگر ره بردهٔ بازبرو زینجا و این پرده برانداز
در آن منزل وصال اندر وصالستحقیقت کل تجلّی جلالست
در آن منزل هر آنکس کو خبر یافتچو عطّار اندر اینجا در نظر یافت
نظر کن باز تا منزل ببینیز جان بنگر یقین تا دل ببینی
نظر کن باز اندر منزل جانکه دل خوانند او را جمله مردان
نظر کن دل که دل مأوای عیسی استحقیقت عیسی جانت در آنجاست
نظر کن در دل و عیسی تو بنگرز عیسی جوی ذات و زو تو مگذر
نظر کن در دل عیسی یقین بینمر او را اندر اینجا پیش بین بین
نظر کن در دل و عیسی تو بشناسکه عیسی جانست جان اینجا تو بشناس
بمنزلگاه دل دارد وطن اوحقیقت دید جان خویشتن او
چنان واصل بود در منزل دلکه یکسانست او را راه و منزل
در اینجا راز اشیا بازدیدستحقیقت ذات یکتا بازدیدست
در اینجا ذات کل او را عیانستز چارم مر ورا سرّ نهانست
حقیقت سالک اینجاگه بیندیشکه عیسی داری اینجاگاه در پیش
ترا عیسی حقیقت بیش باشدکه در هر کار پیش اندیش باشد
ز عیسی غافلی ای بیوفا تواز آن اینجا نداری این صفا تو
ز عیسی غافلی تو در شب و روزاز آن از وی نمیگردی تو پیروز
بچشم اول جمال او نظر کنهمه ذرّات از عیسی خبر کن
ز عیسی غافلی او را ندیدهکنون بگشای اینجا گاه دیده
بچشم دل توانی دید عیسیکه تا یابی تو دیدِ دید عیسی
همه ذرّات با عیسی اَبَررازولی عیسی در اینجاگاه میتاز
نمییابند از آن غافل بماندندچنین اینجای بیحاصل بماندند
دل اینجا این زمان اسرار عیسیحقیقت مر ورا گشته است پیدا
وصال جان بخواهد یافت تحقیقکه تا جانست جان را هست توفیق
چو عیسی در درون پرده باشدچرا ذرّات او گم کرده باشد
چو عیسی همچو خورشید است تاباندرونِ پردهٔ چارم شده جان
حقیقت با دل اینجاگه سخن گفتدل آن اسرار دیگر باز بشنفت
رها کردیم اوّل قصهٔ جانکه بادل رازها میگفت پنهان
کنون بر سوی آن سرباز کردیمدر آن اسرار صاحب راز کردیم
حقیقت قصّهٔ جان سرّ جان بودکه میگفت او ابا دل باز بشنود
توئی جان و توئی دل تا بدانیاباتست این همه راز نهانی
حقیقت قصّهٔ دل گوش کن تواز این معنی دلت بیهوش کن تو
از آن دم گفت جان بادل یقین بازحقیقت سرّ خود را در یقین باز
که من چون سوی آدم آمدم بازحقیقت دیدم او را صاحبِ راز
تو بودی در درون من از برونتنظر کردم شدم سوی درونت
چودیدم دل یکی نوری ترا منکه دیدم نور را سوی لقا من
حقیقت نور پاک مصطفی بودکه نورش بیشکی نور خدا بود
نظر کردم و درآن نور حقیقتکه میتابید در تو در طبیعت
منور بودپرده از جمالتسوی پرده فکنده اتّصالت
منوّر گشته دیدم چشمت ای دلترا آن نور اینجاهست حاصل
نظر کن نور احمد در درونتدلا تا هست اینجا رهنمونت
بدان نور محمد(ص) راز دریابهمی انجام با آغاز دریاب
چونور مصطفایت رهنمونستترا این دم کنون عزت فزونست
از آن حضرت بپرسیدم چنین بازکه نور کیست با این عزّ و اعزاز
نمیدانستم اوّل نور جانانکه تا آمد مرا منشور جانان
حقیقت جان تو هم این نور داریاز او این عزّ و این منشور داری
تو داری نور اندر دل یقین استکه نور رحمةٌ للعالمین است
از آن حضرت بپرسیدم چنین بازکه نور چیست با این عزت و ناز
ندا آمد که نور احمدِ ماستکه اندر دل ترا این لحظه پیداست
تو داری نور احمد جان و دل همنظر کن اندر این نورت دمادم
که نور ماست لیکن اسم دریافتحقیقت هم دل و هم جسم دریافت
حقیقت دل ابا تن گفت این رازترا این یافت از دل عاقبت باز
حقیقت نور احمد در دل و جانستدرون جمله چون خورشید رخشانست
دلا اکنون از این پندار گشتیز نور دوست برخوردار گشتی
ظهورت تا بطون این نور داردحقیقت در ره این منشور دارد
همه ذرّات اکنون راز دیدندکه مر نور محمّد باز دیدند
که ای ذرات ای دل گوش کردندچو تو این دم از این می نوش کردند
حقیقت جملگی دریافته اینگمانشان شد یقین اینجایگه زین
دل وجان مر دو نور مصطفایستاز آن این پرتو عزّ و بقایست
ولکین ای دل اکنون راز دیدییقین نور محمّد باز دیدی
کنون گر واصل این نور گشتیحقیقت همدم منصور گشتی
نظر یک دم مگردان هان از این نورکه واصل شد یقین زین نور منصور
همه ذرات عالم نوراو شداز آن هر مدبر شرعش نکو شد
حقیقت هر که اندر شرع آمدز نورش در یقین بی فرع آمد
حقیقت هر که شرع او بیابدهمه اسرارها نیکو بیابد
حقیقت شرع او شد راحت جاناز آن دل یافت اینجا ذوق جانان
جوابی داد جان بادل چنین گفتحقیقت او ابا جان در یقین گفت
که ای جان خوب گفتی این بیان بازبدانستم ز تو من این یقین باز
من و تو این زمان هر دو یکیایمیقین دیدار جانان بیشکیایم
من و تو این زمانیم از نمودارحقیقت هر دو گشته صاحب اسرار
من و تو این زمان دیدار یاریمدر این خلوت حقیقت پایداریم
من و تو این زمان هستیم تا یارحقیقت نقطهایم و عین پرگار
تو زان حضرت برِ ما چون رسیدیجمال خویشتن در من بدیدی
مرا دیدی و در من بی نشانیتو درمن این زمان راز نهانی
توئی جان من این دم سوی جانانکه اندر خلوتی در کوی جانان
توئی این دم از آندم آمده بازحقیقت مر مرائی صاحب راز
توئی این دم مرا بیچون نمودهکمال من در اینجاگه فزوده
توئی ایندم از آندم کل خبردارمرا کردی یقین از خواب بیدار
مرا بیدار کردی این زمان تونمودی رازم اینجاگاه جان تو
مرا بیدار کردستی ز دیدتمنم این لحظه کل اعیان دیدت
مرا بیدار کردستی تو از خوابوگر بودم من اندر بحر غرقاب
مرا بیدار کردستی ز صورتکه تا دریافتم عین حضورت
مرا بیدار کردستی کنون توندارم هیچکس جز رهنمون تو
مرا بیدار کردستی تو از دوستوگرنه مبتلا بودم در این پوست
مرا بیدار کردستی تو از دیدوگرنه بودم اندر عین تقلید
مرا بیدار کردی آخر کاروگرنه بودم اینجاگه گرفتار
مرا بیدار کردی از دم خویشمرا بنهادهٔ کل مرهم خویش
در اینجاگه یقین افتاده بودمیقین دیوانه ودل ساده بودم
در اینجا من بدست چار انبازبُدَم اینجایگه در سوز و در ساز
در اینجاگه بُدم من چون بزندانتوام زینجا رهائی ده هم از جان
چو مرغی اندر این دام بلا منبدم اینجا گرفتار قضا من
در اینجاگه شب و روز از غم دوستبُدم سوزان حقیقت در سوی پوست
در اینجاگه یقین من دور بودمز نور عشق من مهجور بودم
چو مرغی در قفس محبوس ماندهدرون پردهام مدروس مانده
چو مرغی مانده اینجا زار و مسکیننبودم اندر اینجا هیچ ره بین
چنان در غم بُدم در سال و در ماهنمیبردم یقین در وصل تو راه
چنان در غم بُدم مسیکن و حیراننمیدانستم این ره سویت ای جان
چنان در غم بدم در دست این چارفرومانده اسیر اینجا بناچار
چنان در غم بدم از دست ایشانکه دائم بود اندر غم پریشان
چنان محبوس بودم جان در این تنولیکن هم یقین میدیدهام من
حقیقت نور احمد در درونمکه او بُد اندر اینجا رهنمونم
وگر نور تو میدیدم بتحقیقکه آخر یافتم هم از تو توفیق
ولیکن قصّه میگویم برت بازکه هستی بیشکی تو صاحبِ راز
من بیچاره در زندان صورتدمادم میرسید از تو حضورت
چرا لیکن نمیگفتی مرا بازحقیقت تا شوم من صاحب راز
طلب میکردمت اینجا یقین منگهی در عشق و گه در کفر و دین من
تو میدانی که بر من می چه رفتستکه تاگوشت کنون رزت نهفتست
تو میدانی که هستی صاحبِ رازکه دیدستم رخت اینجایگه باز
تو میدانی مرا درد نهانینمیداند کسی باری تو دانی
تو میدانی که من دیدم بلایتکه تادیدم در آخر من لقایت
تو میدانی مرا تامن که چونمفتاده اندر این دریای خونم
از آن حضرت خبردارم کنون منبدین منزل رسیدم باز چون من
خبردارم کنون زان حضرت پاککه اینجا آمدم اندر سوی خاک
از آن حضرت مرا چون ذات بیچونحقیقت ره نمود از هفت گردون
ره سیر فنا کردم از اینجارسیدم بار دیگر من در اینجا
ره سیر فنا کردم از آن دیدجدا ماندم نهان از عین توحید
ره سیر فنا کردم ز دیدارفتادم ناگهان اندر ره یار
ره سیر فنا کردم در این دورفتادم ناگهان اندر ره دور
ره سیر فنا کردم زحضرتجداگشتم یقین از سیر قربت
ره سیر فنا کردم از آن ذاترسیدم من در اینجا سوی ذرّات
ره سیر فنا کردم حقیقترسیدم ناگهان سوی طبیعت
جدا ماندم یقین از حضرت پاکرسیدم در یقین تا منزل خاک
سوی خاک آمدم این لحظه دانمکه پیدا میشود راز نهانم
سوی خاک آمدم از سوی افلاکبدیدم صورتی در حقهٔ خاک
سوی خاک آمدم تا راز بینموطن گاه فنا را باز بینم
سوی خاک آمدم من نور مطلقروان گشته من از حضرتِ حق
سوی خاک آمدم اینجا بتحقیقکه تا یارم چه خواهد داد توفیق
نظر کردم من اندر منزل خاکدر اینجا باز دیدم حضرت پاک
از آن منزل بدین منزل رسیدمدر اینجا گرد جانان ناپدیدم
نبود بود گشتم من در اسرارنهان بودم ولی در عین اظهار
حقیقت محو بودم اندر اینجافنا گشته از آن نور مصفّا
طلبکار عیان یار بودماز آن حضرت ندائی میشنوم
از آن حضرت ندا آمد بگوشمکه حیران گشت اینجا عقل و هوشم
ندا آمد بر من از سوی ذاتکه هان شو این زمان در سوی ذرّات
ندا آمد بر من از سوی دوستکه ای مغز این زمان شو در سوی پوست
ندا آمد که ای دل در سوی دلدرون شو تا شود راز تو حاصل
نظر کردم در آن دم راز دیدمخود اندر سوی صورت باز دیدم
نهان دیدم خود اندر قالبی منبنور من شده اینجای روشن
بنور خویش اینجا یافتم خویشولیکن چون حجابی یافتم بیش
حجابی یافتم چون پرده بر دردرون او هزاران انجم و خور
عجب جائی بدیدم خوب و دلکشیکی در خاک و باد وآب و آتش
چنانش جذب کردم آندم اینجاهمه ذرّات دیدم پر ز غوغا
حجاب آمد برم زینجا حقیقتگرفتار آمدم من در طبیعت
در اینجا سالها در انتظارمضعیف و خسته و مجروح و زارم
چنان در قید بودم مانده اینجاغریب و بی نوا و زار و تنها
خبردارم که نور پاک دیدمعیان خویش در خاک دیدم
عیان خویتشن دیدم در اینجامیان دمدمه در شور و غوغا
یکی نوری درون خویش دیدمکزان من جملگی در پیش دیدم
نظر کردم درون و هم برونمبدیدم خویش را دیدار چونم
ندیدم هیچ جز چارم طبایعفروماندم در این صنع و صنایع
اگرچه منزلت خوش بود و ناخوششدم ازخاک و باد و آب وآتش
نه هم جنسم بدید و سرکشانیدبهر جائیم سرگردان دوانید
دمی در شیب و یک دم سوی بالاشوم چون باز بینم جای بر جای
دمی در صومعه در راز باشمدمی از عشق در پرواز باشم
دمی اندر خراباتم نشستهدمی اندر مناجاتم شکسته
دمی گریانم از شوق وصالشکه میبینم برون نور جمالش
در این خلوتسرای و منزل خاکفروماندستم از دیدار افلاک
مرا چون عقل اینجا یار آمدتماشایم در این پرگار آمد