بخش ۲۴ - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)
از آن حضرت زمستان را نظر کندل و جانت دگر زین سر خبر کن
نه باران آید از آن حضرتِ پاکزمستان اندر اینجا بر سر خاک
حقیقت آب آن دریای بود استکه در اینجا حقیقت رخ نمود است
از آن حضرت بدین منزل کند راشود در کوه و یخ در کوه پیدا
حقیقت سرّ بیچون در بهار استکه رنگارنگ صنع بیشمار است
حقیقت در بهار این سر بدانیکه موجود است در تو این معانی
نظر کن تو بدین هرچار بیچونکه بنماید در او نقش دگرگون
هزاران رنگها بیرون برآردگل و شمشاد بر سنگ او نگارد
هزاران رنگ گوناگون الوانز خاک مرده پیدا میکند جان
هزاران رنگ گوناگون بصحراکند از صنع خود در آب پیدا
هزاران رنگ گوناگون اَبَرکوهبرون آرد بهار و گل به انبوه
هزاران رنگ گوناگون سوی باغبر آرد او ز صنع خود ابر راغ
همه حمد و ثنایش بر دل و جانهمی گویند اندر پرده پنهان
ز خود اظهار میکرد اندر اینجامنقّش سرخ و زرد آسوده آسا
بهر رنگی که بنماید عیان اوبیاید سوی خورشید جهان او
همه در آفتاب عالم افروزشوند اندر بهاران شاد و فیروز
چو قرص خور سوی برج حمل راروانه کرد حیّ لَمْ یَزَلْ را
بود خورشید نور افروز جملهاز آن خواهد ورا نور و نه جمله
حقیقت چونکه خورشید حقیقیکند نورش ابا جمله رفیقی
سه ماه اندر جهان فصل بهار استبدان این سرّ که از من یادگارست
در این سه ماه عالم شاد باشدز خورشید این جهان آباد باشد
در این سه ماه عالم نور گیردجهان از نور خود منشور گیرد
جهان از نور خورتابان نمایددرون هر شجر صد جان نماید
جهان از نور خور تابنده باشدشجرها چون مه تابنده باشد
جهان چشم و چراغی باز بیندکه سالی اندر این سر راز بیند
چو شش مه بگذرد بر گندم و جوفکنده باشد او بر جمله پرتو
شود پخته ز نور تاب خورشیددگر سوی دگر دارند امیّد
رساند جمله را در آخر کارفرو ریزد همه گلها بیکبار
حقیقت گوسپند و گاو و اشترز حیوانهاگیاهان میخورند پر
همه در سوی نطفه باز گردندز سرّ عشق صاحب راز گردند
ز سرّ عشق هر یک در مکانیحقیقت زندگی یابند وجانی
ز سرّ عشق در دریای بیچوننماید هر یکی نقش دگرگون
ز سرّ عشق در دید تجلّیشوند پیدا بسی در دار دنیی
در این معنی که من گفتم شکی نیستکه پیدائی و پنهان جز یکی نیست
همه از او شود پیدا و در آبنماید صورت هر چیز دریاب
از او پیدا شود در نوبهارانحقیقت میوه اندر باغ و بستان
از اوّل باغ پر نقش و نگارستنه از یک لون اینجا بیشمار است
دگر اینجا فرو ریزد بآخرکند مر میوههای خوب ظاهر
از آن ناپختگی چون پخته آردبمعیار خرد آن سخته آرد
همه لذّات انسانست دریابیکی اصل دگرسانست دریاب
همه اندر خورش آن را کند اکلز دیدت این بیان بشنو از این نقل
ز دیده میکند تقریر قرآنو اَنْبَتْنا فها حبّاً تو برخوان
همه از قدرت کل آشکار استبهر لونی از این کل آشکار است
همه اندر نبات اینجا یقین استکسی داند که کلّی دوست بین است
همه از آب موجودست دریابکه پیدا میشود این جمله در آب
همه از آب موجودست میدانمِنَ المأ را زِ سرّ دوست برخوان
از آن چون میندانی اصلت اینجاکجا دریابد این سرّ گوشت اینجا
بچشم این دیدنی کلّی بدانیببینی نیز گر کلّی بدانی
دل پاکیزه باید کین بداندوگرنه هر کسی این را نخواند
همی خوانند قرآن جمله اینجاهمی دانند یک اسرار اینجا
همه خوانند قرآن و نداننداز آن سرّ قرآن ناتوانند
همه خوانند قرآن در شریعتره او میندانند از حقیقت
همه خوانند قرآن و چه سود استکه کس آگه از او اینجا نبود است
همه خوانند قرآن در بر دوستکسی باید که باشد رهبر دوست
همه خوانند قرآن از پی رازنمییابند از اسرار کل باز
همه خوانند قرآن را در اسرارولیکن سرّ قرآن کی پدیدار
بود کین جان ترا زین سر حقیقتدرون پیدا شود از دید دیدت
حقیقت گر بقرآن بنگری توبسی خوانی در این سر رهبری تو
ترا اوّل بباید خواند تفسیرنه بحث نفس الّا در بر پیر
بر پیر حقیقت خوان تو قرآنبَرِ او یاب کلّی نصّ و برهان
بر او خوان و معنی باز دان توبَرِ پیر حقیقت راز خوان تو
بر او خوان تو قرآن از حقیقتکه او پیدا کند مر دید دیدت
بر او خوان تو قرآن و زو یابکمال جمله اشیا را از او یاب
که قرآنست اصل شیئی و لاشییحقیقت ذات پاک بیشک حی
همه معنی اوّل تا بآخریقین در سرّ قرآنست ظاهر
همه معنی اوّل و آخرِ کارز قرآنت شود اینجا پدیدار
همه معنی ز قرآن باز یابیز قرآن بیشکی این راز یابی
ز قرآن این همه شرح و بیانستکه در وی آشکارا ونهان است
کسی نایافت اینجا سرّ او بازمگر اینجا حقیقت صاحب راز
کجا در پیش او دریافت تحقیقوز او دریافت اینجاگاه توفیق
هر آنکو طالب قرآن شود اوبذات پاک قرآن بگْرَوَدْ او
ز قرآنش همه روشن شود پاکحقیقت اندر اینجا جمله در خاک
ز قرآنش همه پیدا نمایددَرِ جانش ز قرآن برگشاد
ز قرآنش نماید آنچه گفتمحقیقت دُرّ این معنی که سُفتم
نظر میکن ز قرآن سه عنصرز من بشنو دگر معنیّ چون دُر
زناراللّه چندی جای بنگربخوان اسرار آن وزوی تو مگذر
بریحٍ صرصرٍ چون جمله باداستولی هر یک زیک معنی فتادست
دگر الماء کلُّ شیئ تو برخوانهمی مال التّراث از نصّ قرآن
حقیقت نقش ما از آب و خاکستکه آب و خاک از اسرار پاکست
دگر آتش ابا باد نهانیاز آنجا میدهد اینجا نشانی
دو از بالا دو از شیب و چهارندکه اینجا در حقیقت پایدارند
یقین چون باد با آتش به پیوستحقیقت آب و خاک این نقشها بست
یقین جانست اندر کل هویدانداند این سخن جز مرد دانا
یقین است اینکه نقش هر چهار اوستز نور قدس گشته آشکار اوست
ز نور قدس اظهار است جانتدر او پیداحقیقت بر نهانت
ولیکن چون در اینها سرّ بدانیحقیقت این بیان ظاهر بدانی
که موجود است سرّ ذات در کلّحقیقت اوست مر ذرّات را کلّ
برون آید بهر نوعی پدیدارمر او را میشناسد صاحب اسرار
زهر نوعی که اینجا رخ نمایدمر او را صاحب دل جان فزاید
همه ذرّات در راهند پویانکمال عشق را در شوق جویان
همه ذرّات جویانند اینجانموده نقش از هر گونه پیدا
همه طالب ز مطلوب حقیقتنظر بگشای اندر دید دیدت
خدا در جملهٔ ذرّات دیدماز آتش اندر اینجا ذات دیدم
یقین چون آتش و بادست در آبحقیقت آب را هم جمله دریاب
سوم صنع است ار این می ندانیکه میبخشد حیات جاودانی
حقیقت آینه دانم جمالشهمی یابم در او عکس خیالش
یکی آیینه است آب ار بدانیدر او پیداست سرّ لامکانی
یکی آیینه است از جوهر ذاتکه میبخشد حیات جمله ذرّات
یکی آیینه پنهانست و پیداستچو جان عاشقان اینجا مصفّاست
یکی آیینهٔ پر نور دیدستاز آن پنهان کلّی زو پدیدست
حقیقت مغز آب و خاک اینستاز این مگذر که این عین الیقین است
یقین از آب اینجاگه توان یافتکسی از آب او راز نهان یافت
نه از آبی چنان کاوّل بگفتمدُرِ اسرار در اوّل بسُفتم
حقیقت هر چهار از آن یکی شدکه دل اینجا حقیقت در یکی بُد
دل وجان بستهٔ این هر چهارندولی ایشان عجب ناپایدارند
بقای صورتی اینجا زوالستتو جان بشناس کآخر آن وصالست
وصال هر چهار از جان بدانیبوقتی کین جهان را برفشانی
منزه کردی از ایشان بیکبارکنی هر چار اینجا ناپدیدار
چو منصور این نمودِ اوِلین دیدحقیقت خویش در عین یقین دید
از اوّل آتشی درخویشتن زدپس آنگه باد بیرون کرد از خود
یقین مر خاک خود برداد بر بادبسوی آب اناالحق کرد او یاد
چو آخر سوی آب او باز گردیدبسا عنصر اینجا در نور دید
بسوی آب خاک خود در انداختعین در آب عکسی بود بشناخت
بسوی آب شد خاکش روانهاناالحق زد در اینجا بی بهانه
یکی کرد از بزرگی بر سؤال اینکه چون وجه است برگوی حال این
گر اوّل زد اناالحق آخر کاربآتش خویشتن راکرد افکار
بآخر خاک خود بر باد داد اوحقیقت عشق جانان داد داد او
پس آنگه خاک خود را آب انداختاناالحق میزد و وین جای میتاخت
چراخاموش شد در آب جانشبگو با من کنون سرّ نهانش
جوابش داد کای پاکیزه جوهرنمود او چنین پاکیزه بنگر
از آن شد سوی آبش حاصل اولبآتش کرد اینجاگه مبدّل
دگر مر خاک را زان داد بر بادکه جز جانان ندارد هیچ بنیاد
بسوی آب آخر زان درون شدکه آب او در اینجا رهنمون شد
یقین خویشتن در آب دریافتاز آن در سوی او پاکیزه بشتافت
همه آلودگی در آب پالودکه آب روی او از آب و گِل بود
حقیقت خامشی در آب باشدکسی کز بحر در غرقاب باشد
درون بحر هر کو در فتاد استمر او را گفتن اینجا کی دهد دست
کسی کاندربحار عشق گم شداگرچه اصل فطرت هم از آن بد
فنای قطره اندر عین دریاستاز آن خاموشی اینجاگاه پیداست
اگر صد چشمه وصل رود آیدسوی دریا شود قطره نماید
چنان یابش که اندر چشمه بانگستهزاران چشمه پیشش نیم دانگست
حقیقت قطره بد منصور ازین بحربصورت زو نهان شد در بن قعر
نهان شد قطره و صورت نهان شداز آن مر بحر بیخویش و فغان شد
نهان شد قطرهٔ در بحر لاهوتگهر شد ناگهان در قعر لاهوت
از آن دریا که جانها میشود گممن او را قطرهام در عین قلزم
جزیره دانم این دنیا از آن بحرکه افتادست اینجا بر سر قفر
همه اندر جزیره چون درآئیمیکی نقشی از این دنیا نمائیم
دو روزی اندر این بیغوله باشیمدمی شادان دمی بیغوله باشیم
نهنگ جانستان ناگه درآیداز این بیغوله ما آخر رباید
نمیدانم در این بیغوله ره یافتکه بیرون آیم از بیغوله دریافت
در این بیغوله جانم رفت از تنچنان کاینجا نماند حبّه ازمن
تو ای عطّار زین بحر حقیقتمرو بیرون تو از حدّ شریعت
ابی کشتی ندانی راه کردنغم بیهوده اینجاگاه خوردن
دمادم در جنون تا چند گوئیدرون بحری و پیوند جوئی
بیک ره خویش در دریا درافکنکه تا بیرون جهی از ما و از من
بیک ره خویش در دریا دراندازوجود خویتشن در غم تو مگداز
سلوکت بیحد و اندازه افتادکه تا در قعر بحر آوازه افتاد
تو ماندستی در این بیغوله تنهااسیر ودردمند وخوار و شیدا
تمامت ماهیان آهنگ کردندز بهر جان تو اندر نبردند
بخواهندت بخوردن آخر کارطمع بگسل ز خود اینجا بیکبار
شهیدانی که اندر بحر مردندحقیقت دان که ایشان گوی بردند
در این بحر فنا آخر مر ایشانحقیقت یافتندش جوهر جان
ز ترکیب طبایع باز رستندچوجوهر در بُنِ دریا نشستند
وصال جوهر ایشان را حقیقتمسلّم گشت بی نقش طبیعت
کنون چون هر چهار اینجا یقین شددلت در جوهر جان پیش بین شد
دلت درجوهر جانست ساکنولی زین چار عنصر نیست ایمن
برانداز این چهار و راه خود گیرکه پیش از این نباشد هیچ تدبیر
دمی در سرّ وحدت راز گوئیابا ایشان وز ایشان بازجوئی
برانداز این چهار برگزیدهکه در جان و دلی کلّی رسیده
تو از جان و دلی واقف بدین چارفتاده در کف اینجا بناچار
بسی گفتی و بهبودی نداردابا ایشان ز کل سودی ندارد
ندارد و سود با ایشان نشستنچنین بهتر کز ایشان باز رستن
ترا چون آخر کار اینچنین استدلت آخر چرا در بند این است
ولیکن حق شناسی در حقیقتکز ایشان گشت پیدا دید دیدت
از ایشان وصل دنیا دست دادستچرا آخر دلت زینسان فتادست
دو روزی شاد باش و اصل او بیناز این فَرعان حقیقت اصل میبین
وصال یار از اینسان آشکارستترا با قربت ایشان چکار است
وصال یار چون زیشان پدید استترا زیشان همه گفت و شنیدست
وصال یار ایشان نیز بنمایدری بر رویشان هر لحظه بگشای
وصال یار شان بنمای در دیدیکی کن بودشان در سرّ توحید
وصال یارشان بنمای هر دمهمیگو رازشان اینجا دمادم
مرنجانشان که آخر در زوالندکه همچون تو یقین در قیل و قالند
تو زیشان وصل جانان یافتستیحقیقت کلّ اعیان یافتستی
دمی در شرع میگوئی از ایشانکه تا زیشان کنی پیوند جانان
همه پیوند بود و بود جاننددر اینجا با تو ایشان همرهانند
در اینجا با تو همراهند و همرازکرم کن نازشان از خود بینداز
جفا زیشان مبین کایشان اسیرنداسیرانت کجای دست گیرند
جفا زیشان مبین کایشان حقیقتز دید خود اسیرند در طبیعت
بخود اینجا نه خود پیدا شدستندکه ایشان نیز از او شیدا شدستند
چنان اینجا گرفتار و اسیرنداسیرانت کجا دست تو گیرند
ز خود کاخر فنائی هست از ایشانتو نیز اینجا فنائی دست ایشان
دلا بنواز مر هر چار اینجاتو خوش میدارشان ناچار اینجا
تو خوش میدار ایشان را دو روزیکه ایشانند هر ساعت بسوزی
نبودِ جوهری دیدند در توحقیقت عین توحیدند در تو
نه خوئی تو بدیشان کردهٔ بازچو ایشان دردرون پردهٔ راز
دلا خوش باش با ایشان بهردمکه ایشانند اندر پرده همدم
حقیقت همدم جانند اینجااز آن پیدا و پنهانند اینجا
در آتش سرکشی دیدی ز اوّلولی این دم شدت اینجا مبدّل
حقیقت نور او با نار پیوستز گبری این زمان زنّار بگسست
مسلمان شد یکی کن درنمودشبفرما اندر اینجاگه سجودش
سجودش را بفرما از یقین توحقیقت مر ورا کن پیش بین تو
دگر مر باد را آزاد گرداناز این بیداد او را کن مسلمان
بفرما سجدهاش در بندگی بازکه تا آخر کند مر بندگی باز
دگر مر آب را اینجا یقینشده و اینجا بکن مر پیش بینش
مسلمانش کن و فرمای طاعتبر خاک از یقینِ استطاعت
حقیقت خاک اینجا خود مسلمانستکه بیشک مر خود او اسرار جانانست
اگرچه هر چهار از اوّل کاربسی کردند نافرمانی یار
کنون چون با تو یک دل دریقینندبجز تو هیچ در عالم نبینند
کنون چون همدم عطّار گشتیدز خوی نفس بدبیزار گشتید
چو کافر شد مسلمان آخر کارمسلمان بایدش کردن بگفتار
کنون این هر چهار و یک صفاتییکی باشند در پاکیزه ذاتی
کنون چون این چهار ای راز دیدهز جان اسرار جانان بازدیده
کنون این هر چهار اندر یکی یارز بیهوده شوند اینجای بیزار
کنون هر چهار اندر یکی دیدیکی بینند اندر عین توحید
چنان کاوّل شما را درستایشز دید ذات کردم آزمایش
شما را در یکی اصلی نمودمبهر معنی شما را در فزودم
شما را در یکیتان راه دادمدر اینجاگه دلی آگاه دادم
شما را در یکی دیدار کردمحقیقت صاحب اسرار کردم
شما را در یکی سرّ معانیبگفتم جمله اسرار نهانی
شما را در یکی بنمودهام رازحقیقت بیشکی انجام و آغاز
شما را در یکی بنمودهام ذاتعیان اینجایگه از سرّ آیات
شما را میکنم واصل در آخرکنم مقصودتان حاصل در آخر
شما را میکنم واصل ز اوّلکه تا اینجا نمایندش معطّل
شما را میکنم واصل از آن دیدکه تا کلّی یکی گردید توحید
شما را میکنم واصل چنان مننمایم اندر آخر جانِ جان من
شما را میکنم واصل ز دیداردر آخرتان کنم من ناپدیدار
شما را میکنم واصل زحضرتکه تا چون من عیان یابند قربت
شما را میکنم واصل ز اشیاکه بودِ دوست از آنست پیدا
شما را میکنم واصل ز خورشیدکه از نور تجلّی هست جاوید
شما را میکنم واصل من از ماهکه او نوریست هم از حضرت شاه
شما را میکنم واصل زافلاککه گردانست او در حضرت پاک
شما را میکنم واصل هر چارز میکائیل کوشد صاحب اسرار
شما را میکنم واصل ز جبریلز عزرائیل آنگاهی سرافیل
شما را میکنم واصل ز هر نورکه در ذاتند بیشک جمله مشهور
شما را میکنم واصل من از لوحشما را میدهم هر لحظه صد روح
شما را میکنم واصل قلم راندانید و زنید از خود رقم را
شما را میکنم واصل من از عرشحقیقت در شما دیدار هم فرش
شما را میکنم واصل ز کرسیز موجودیت اندر روح قدسی
شما را میکنم واصل ز جنّتکه تا افتند اندر عین قربت
شما را میکنم واصل ز اعیانکه اصل اینست اینجاگاه جانان
حقیقت هر چهار از دید دیدستمر این اسرارها از من شنیدست
حقیقت هر چهار از بود جانستبدان گفتم که این سرها بدانست
حقیقت هر چهار از راز بیچوننمودست از جهان بی چه و چون
حقیقت هر چهار از بود اللّهدر اینجاگه شوید از راز آگاه
حقیقت هر چهار از دید دیدارز خود گردید اینجاگاه بیزار
حقیقت هر چهار از اصل بودشکه اینجا اند در گفت و شنودش
یکی بینند اینجا همچو منصورکه تاگردید سر تا پای کل نور
یکی بینید و جز یکی ندانیدوگرنه عاقبت حیران بمانید
یکی بینید در اصل حقیقتبیابی جمله در عین شریعت
یکی بینید چه اوّل چه آخرکه کردم من شما را راز ظاهر
یکی بینید کل اسرار جانانکه آخر هستشان دیدار جانان
یکی بینید اینجا جوهر خویشکه اینجا گاه داری رهبر خویش
چو من یکتا شوید اینجا حقیقتکه تا پیدا شودتان در شریعت
در این معنی که میگویم شما راحقیقت مینمایمتان خدا را
در این معنی که من میگویم از اصلحقیقت مینمایمتان یقین وصل
در این معنی که میگویم ز تحقیقشما را میدهم در عزّ و توفیق
در این معنی که میگویم در اسرارشما را میکنم از کل خبردار
در این معنی که میگویم عیانیشما را مینمایم جان جانی
اگر در راه حق پاکیزه گردیددر آخر بیشکی از عشق مَر دید
شما را واصلان خوانیم آخراگر تقوی شما را گشت ظاهر
یکی بینید در تقوایِ جانانحقیقت بیشکی معنای جانان
کنون چون آشنا گشتید با ماحقیقت همچو ما گردید یکتا
تو ای عطّار دمزن در خدائیکه آمد این زمانت روشنائی
یکی کردی ابا خود چار انبازکنون هستند در دید تو دمساز
یکی کردی ابا خود بود ایشاننمودی در یقین معبود ایشان
یکی کردی مر ایشان را ابا خودکه تا نیکو شود نزد تو هر بد
حقیقت در یکی شان راه دادیاشارتشان بنزد شاه دادی
حقیقت در یکی شان کل نمودیز هر معنی دَرِ ایشان گشودی
زهر معنی بدیشان راز میگویهمه از ذات مولی باز میگوی
ز هر معنی که میگوئی یقین استکه جان تو در ایشان پیش بین است
ز یکی گوی با ایشان تو در رازحجاب از پیششان کلّی برانداز
ز یکی گوی با ایشان در اینجاکه یکی خواهند شد در جوهر لا
فنا خواهند شد آخر از آن دیدیکی خواهند بُد در عین توحید
حقیقت اندر اینجا آخر کارز تو خواهند گشتن ناپدیدار
حقیقت راهشان بنموده باشیدَرِ ایشان همی بگشوده باشی
حقیقت از تو چون گردید واصلبود مقصودشان در اصل حاصل
در ایشان مر مر ایشان را حقیقتنموده باشی اینجا دید دیدت
یقین مر تیغ ایشان بهر ایشانستیقین مر نوش آخر قهر ایشانست
فراق اینجایگه خواهند دیدندر آخر تیغ کل خواهد چشیدن
وصال اندر فراقش باز یابنددر آن دم با تو اینجا راز یابند
حقیقت تیغ جانان راحت جانستکه آخر در حقیقت دید جانانست
دم آخر زوال جسم و جانستچه غم چون عاقبت عین عیانست
دم آخر بدانید رخ نمایانکه آن دم رخ نماید جان جانان
حقیقت وصلتان آن دم یقینستکه آندمتان یقین عین الیقین است
وصالست اندر آندم تا بدانیبخود اینجایگه در شک بمانی
وصالست اندر آن دم در یکی بازیقین یابند آندم بیشکی باز
حقیقت وصلتان آندم میسّرشود کز خود برون آئید بردر
حقیقت وصلتان آندم فنایستدر آن عین فنا بیشک بقایست
حقیقت وصلتان در ذات باشدشما را بیشکی آیات باشد
در آندم باز بیند آن نظر پاکنباشد این زمان هم آب و هم خاک
نه آتش نامتان باشد نه خود بادحقیقت جان جان باشید آباد
حقیقت جان جان آندم بیابنددرون کل در آن لحظه شتابند
حقیقت جان جان یابید در دیدفنا گردید اندر قرب توحید
حقیقت جان جان گردید در کلنباشد بعد از آنتان رنج و هم ذل
حقیقت جان جان کردند در بودکه در عین ازل تقدیر این بود
قلم بنوشته بر لوح این بیانهاحقیقت در ازل هر جان جانها
قلم بنوشت بر لوح آنچه او گفتچنین بود و چنین کرد و چنین گفت
قلم بنوشت اینجا باز بینیدکسانی کاندر اینجا راز بینید
قلم بنوشت اینجا سرّ اسرارکه تا خود می چه آید زان پدیدار
قلم بنوشت بر ذرّات عالماز آن بنماید او سرّ دمادم
قلم بنوشت اندر اصل فطرتیکی در بُعد و دیگر عین قُربت
قلم بنوشت و غافل مینداندکه هم لوح و قلم این سرّ بخواند
قلم رفتست هر کس را از آن دیدیکی اندر بقا یک عین تقلید
قلم رفتست و میآید دمادمقضا بر جان فرزندان آدم
دمادم مینماید سرّ بیچوندر این دنیا حقیقت بیچه و چون
دمادم مینماید راز ما یاردر این دنیا همی آید پدیدار
دمادم مینماید آنچه خواهدقضای رفته را بیشک نکاهد
دمادم مینماید سرّ اسرارنمیداند کسی کل آخر کار
قضای رفته را تدبیر مرگستدر آخر تا بدانی زانکه ترکست
قضای رفته را گردن نهادیمز سر از عشق ما و من نهادیم
قضای رفته را تسلیم گشتیماز آن بی ترسو خوف و بیم گشتیم
قضای رفته را تدبیر اینستکه عطّار از حقیقت پیش بینست
قضای رفتست و اکنون چاره آنستکه تسلیمیم و جان اندر عیانست
قضا رفتست و ما تسلیم یاریمفتاده این زمان در پای داریم
قضا رفتست و من از پیش دیدمز بی خویشی همان در خویش دیدم
قضا رفتست و اکنون بر سرم بازکه هستم در حقیقت صاحب راز
قضا رفتست و کشتن خواهد آن دوستبرون آور مرا زین نقش در پوست
چو تسلیم قضایم هم تو دانیمرا بنمودهٔ راز نهانی
چو تسلیم قضای تو شدستمدر آخر هم تو گیر ای دوست دستم
بکش عطّار را تا چند گویمتوئی پیوند و من در گفتگویم
حقیقت از تو دارم زندگانیمرا بخشیدهٔ تو رایگانی
منم منصور تو در سرّ اسرارز هر نوعی ز ذات تو خبردار
خبر دارم ز بود و رفتهٔ بودمرا عشق تو اینجاگاه بنمود
مرا عشق تو گفت این راز اینجاکه ای عطّار سر درباز اینجا
مرا عشق تو گفت و من شنیدمحقیقت آن یقین از پیش دیدم
مرا عشق تو اینجا دستگیر استاگر نه دل در این صورت اسیراست
مرا عشق تو عقل اینجا برانداختحقیقت آب را بر آذر انداخت
مرا عشق تو اینجا کرد آبادکه خاکم داد اینجاگاه بر باد
مرا عشق تو این هرچار یک کردکز این هر چار اینجا گشتهام فرد
یکی میبینم از عشق تو هر چارچو من ایشان شده در تو گرفتار
یکی میبینم از عشقت عیانستکه این هر چار در ذاتت نهانست
یکی میبینم و هر چار رفتستحقیقت جسم وجان این بار رفتست
یکی میبینم از عشقت سراسرکه خواهد رفت در عشقت مرا سر
ز عشقت آنچنان واصل شدستمکه ذات تو عیان حاصل شدستم
منم این لحظه فارغ دل نشستهمیان عاشقان فارغ نشسته
همه اندر طلب من دید مطلوبعیان دارم ترا ای جان محبوب
همه اندر طلب من عاشق تودر این سرّ فنا من لایق تو
همه اندر طلب من کل رسیدهحجاب بی نشانت را بدیده
همه اندر طلب من دیده رازتز شیب افتاه اینجا از فرازت
همه اندر طلب ای جان جُملهتوئی جان و یقین جانان جمله
همه اندر طلب در عشق پویانترا اینجایگه در عشق جویان
تو معشوقی و جمله عاشق توولی تا خود که باشد عاشق تو
تو معشوقی و کس کامی ندیدهدر اینجاگه سرانجامی ندیده
تو معشوقی و جلمه در طلب دوستتوئی اینجایگه بیشک سبب دوست
تو معشوقی و جویان تو عشّاقهمه گردند کلّی گِردِ آفاق
تو معشوقی و سالک در ره توکه تا ناگه رسد بر درگه تو
تو معشوقی و محبوب جهانیمیان جان و دل اینجا عیانی
تو معشوقی و عاشق در غم و رنجندیده مر ترا در اندرون گنج
تو معشوقی و عاشق بر تو سوداترا اینجا همی جوید بهر جا
تو معشوقی و عاشق در فنایستهمی جوید یقین دید بقایست
تو معشوقی و عاشق مانده خستهدر اینجا تن نزار و دل شکسته
تو معشوقی و عاشق خوار و مجروحتوئی در جسم ودر دل قوّت روح
تو معشوقی و عشّاقت طلبکارشده گردان تو درعین پرگار
تو معشوقی و عاشق رهنمائیدرونِ خانهٔ و درگشائی
تو معشوقی و بنمائی ره ای دوستکنی عشّاق را سرّ آگه ای دوست
تو معشوقی که بنمائی حقیقتهر آنکس را که خواهی دید دیدت
تو معشوقی که کلّی را بسوزیدر آن دم کآتش عشقت فروزی
کسی کو طالب راز تو باشددر این سر دوست و سرباز تو باشد
کسی کو طالب راز تو گشتستدودیده همچو تیراز خویش گشتست
کسی کو طالبت آمد در این رازنمودی مر ورا انجام و آغاز
منم اینجا ترا ای راز دیدهدر این جایم ترا من باز دیده
چنان در جان من بنمودهٔ رازکه میگوئی ز عشقم خویش را باز
چو عیسی من کنون در پای دارمچو منصورت در این سرّ پایدارم
یقین سوی فلک امّید داردمقام چارمین خورشید دارد
چنان در چارمین حیران بماندستکه کلّی دست از خود برفشاندست
سمای چارمش چون منزل آمدز خورشید رخت او واصل آمد
اگرچه بود عیسی روح پاکتخدا مانده ز آب و دید خاکت
نهانش بودش و نی بیشکی بادحقیقت روح خود را کرده آباد
ز بود تو چنان نابود بودهکه با تو گفته و وز تو شنوده
حقیقت کرده اینجا پایداریدر آن منزل فرماند بزاری
بیک سوزن که کردی آن حسابشحقیقت بود آن سوزن حجابش
بیک سوزن بماند اندر ره تونشسته همچنان بر درگه تو
بیک سوزن مر او را داشتی بازندیده همچنانت سرّ آغاز
بیک سوزن مر او را خسته کردیدرش از بهر این بربسته کردی
چو یک سوزن حجابست اندر این راهکه یارد گشت از عشق تو آگاه
چو یک سوزن حجابست اندر این سِرّکه یارد یافت دیدار توظاهر
چو یک سوزن حجاب سالکان استحقیقت دید تو سرّ نهانست
چو یک سوزن بود اینجا حجابیکه یارد کرد اینجاگه عتابی
مگر آنکو بجان و سر نماندبیک سوزن در این ره درنماند
بیک سوزن اگر مانی تو در راهکجا آنجا رسی در حضرت شاه
بیک سوزن اگر مانی تو در رازنیابی روی جانان را دگر باز
در این ره من بجان و تن نماندمچو عیسی من بیک سوزن نماندم
در این ره سوزنی بدجان حقیقتفنا گردم در این دریای دیدت
شکستم سوزن خود را در این بحرفرو انداختستم اندر این قهر
شکستم سوزن خود تا بدانمچو عیسی سوی چارم می ندانم
شکستم سوزن و رشته گسستمحقیقت نیست گشتم تا که هستم
شکستم سوزن اندر عشقبازیکه دانستم نباشد عشق بازی
شکستم سوزن و آزاد ماندمز دید دید تو آباد ماندم
شکستم سوزن و فارغ شدم مندر این اسرارها بالغ شدم من
چو موسی سوی طورم هر نفس بازروم در حضرت اینجا از قبس باز
چو موسی صاحب اسرار عشقماز آن پیوسته در تکرار عشقم
چو موسی صاحب اسرار جانمکه دایم در دم عین العیانم
چو موسی من در اینجا راز دیدمبطور عشق جانان باز دیدم
چو موسی دم زدم در نزد عشّاقفکندم دمدمه در کلّ آفاق
چو موسی دم زدم از دید دلدارشدم در دید عشقش ناپدیدار
چو موسی دم زدم اینجا یقین منکه چون موسی بدم کل پیش بین من
چو موسی دم زدم زان سرّ بیچونخدا را دیدم اینجاگاه بیچون
چو موسی دم زدم در دید وحدتمرا بخشید جانان عین قربت
چو موسی یافتم سرّ نهانیهمه مکشوف کردم در معانی
چو موسی یافتم اسرار عشّاقبدیدم در عیان دیدار عشّاق
چو موسی صاحب سرّ نهانماز آن پیوسته در عین العیانم
چو موسی صاحب اسرار طورماز آن پیوسته چون او غرق نورم
مرا نور حقیقت پیش بین شددل و جانم از آن کلّی یقین شد
مرا نور حقیقت راه بنموددرونم دید روی شاه بنمود
مرا نور حقیقت هست در جاناز آنم گفته مر اسرار پنهان
مرا نور حقیقت راهبر شددل و جانم از آن کل باخبر شد
مرا نور حقیقت روی بنمودحقیقت جان ودل دیدم که او بود
مرا نور حقیقت در درونستبسوی کائناتم رهنمونست
مرا نور حقیقت راز گفتهستهمه اسرارهایم باز گفتهست
مرا نور حقیقت هست در دلاز آنم در همه مشهور حاصل
مرا نور حقیقت در نهادستدر گنجینهٔ معنی گشادست
که اینجاگه شدم بیشک عیان یارمرا نور حقیقت کرد اسرار
مرا نور حقیقت کرد واصلکه تا یکی شد اینجا جان و هم دل
مرا پیر حقیقت پیش بین کردکه تا ظلمت برفت و ماندهام فرد
مرا نور حقیقت گفت سربازهمه اسرار گفت و سرّ من باز
مرا نور حقیقت محو آوردکه تا ظلمت برفت و ماندهام فرد
کنون در نور عشقم وز الهینمیگنجد برم لهو و مناهی
کنون در نور عشقم فرد ماندهدر آخر شادم و بی درد مانده
کنون در نور عشقم سالک کلکه خواهم گشت آخر هالک کل
کنون در نور عشقم سرّ بیچونفکنده خود منم در هفت گردون
کنون در نور عشقم در یکی ذاتیکی را کردهام در نورذرّات
کنون در نور عشقم سر بُریدهکه خواهم گشت در کل سر بریده
کنون در نور عشقم در فنا منز نورش دیدهام بیشک بقا من
کنون در نور عشقم ذات جملهکه هستم بیشکی ذرّات جمله
کنون در نور یارم دید کردهبرافکنده حجاب هفت پرده
مرا در نور اینجا کرد واصلکه شد نور حقیقت جان و هم دل
دل و جان نور شد تا راز او یافتهمی انجام را آغاز او یافت
دل و جان نور شد در انبیا کلکزیشان دید اینجا او بقا کل
دل و جان نور شد در ذات پیوستاز آنش این زمان در ذات دل هست
دل و جان نور معنی در گرفتستحقیقت شیب و بام و در گرفتست
دل و جان نور ذات لایزالستاز آن اندر تجلّی جلالست
دل و جان نور در تجلّی نور دارداز آن ایندم دم منصور دارد
دل و جان نور در تجلّی واصل اوستکه میدانند کاینجا جملگی اوست
دل و جان نور در تجلّی ناپدیدندکه در نور حقیقت کل رسیدند
دل و جان نور در تجلّی یافت اعیاندلم جان گشت و جانم گشت جانان
دل و جان نور در تجلّی وصالستحقیقت در یکی دیدار حالست
دل و جان نور راز میجویند مَردَماز آن نور تجلّی را دَمادَم
دل و جان راز میگویند در خویشکه دیدستند سرها مر دو از پیش
دل و جان راز میگویند از دیدکه بیچونست و در یکیست توحید
دل و جان راز میگویند از یاروصال خویش میجویند از یار
دل و جان رازها گفتند سربازاز آن عطّار اینجا گشت سرباز
دل و جان هردو با عطّار یارندز دیدار حقیقی بیقرارند
دل و جان هردودیدارست تحقیقکه اندر سرّ اسرارست تحقیق
دل و جان در فنا کل بود گشتندکسی دیدند از آن معبود گشتند
دل و جان در فنا دیدند اعیاناز آن اندر فنا گشتند جانان
دل و جان هر دو جانند و کس نیستیکی اندر یکی و پیش و پس نیست
یکی اندر یکی دیدند اینجاشدند اندر یکی ذرّات شیدا
حقیقت جان و دل در سّر جانانندانستند خود را راز پنهان
دل و جان هر یکی معشوق دیدندچو پیر عشق در جانان رسیدند
چو جانان رخ نمود و آشنا کردمر ایشان را در اینجاگه فنا کرد
چو جانان رخ نمود و دید بنمودیکی دیدار در توحید بنمود
چو جانان در یک بد جان و دل دویکی گشتند اینجاگاه هر دو
دوئی برداشتندش از میانهیکی گشتند ازوی جاودانه
یکی شد بود اشیا ازعیانیز پرده رخ نمود اینجا نهانی
ز پرده رخ نمود و راز برداشتنمیدانست جان او را ببرداشت
ز پرده رخ نمود اوّل عیان اواگر در پرده شد اینجا عیان او
ز پرده رخ نمود و راز برگفتهمه با عاشق سرباز برگفت
ز پرده رخ نمود اندر نهانیدگر تا در نهان گوید معانی
ز پرده رخ نماید او دمادمنهد بر ریش مر بیچاره مرهم
دوای دردمندان را شفا شدنمیدانم که در پرده چرا شد
دمادم آنچنان عطّار رخ رانماید در عیان عشق او را
دمادم رخ نماید بیچه و چوندگر از پرده کل آید به بیرون
نه اندردست عشّاقست آن ماهکه رخ را مینماید گاه بیگاه
کسی کاندر سلوک راه باشدیقین از ماه خود آگاه باشد
کسی کان ماه دید اینجا یقین بازشد اینجا در یقین او پیش بین باز
کسی کان ماه دید اندر دل و جانیقین دریافت رهبر در دل و جان
دمی غائب مشو از پردهٔ دلکه ناگه بینی آن گم کردهٔ دل
چو بردارد ز رخ می پرده خورشیدکه مر ذرّات را او نور جاوید
کند در خود کشد چون قطره دریاکند اسرارها او را هویدا
دلا خورشید جان از دست مگذاردمادم سوی روی او نظر دار