بخش ۲۳ - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)
کسانی کین بهشت جاودانیطلبکارند اندر زندگانی
طلبکار بهشت جاودانندحققت مر طلبکار جنانند
بتقوی و کم آزاری و طاعتبسر بردند در عین سعادت
شب تاریک اندر فکر بودندحقیقت روز و شب در ذکر بودند
نه شب خواب و نه شان در روز آرامطلبکار بهشتاند و دلارام
ز بهر جنّت اینجا در وبالنددر اینجاگه طلبکار وصالند
در آن سر باز یابند این حقیقتبهشت جاودانی بی طبیعت
بهشت آرزو هست ای برادربطاعت خوی کن بیخواب و بیخور
شود اجسام از شوقش بسوزانچنین کردند اینجا نیک روزان
چنان مرخوی کن در طاعت حقکه باشد مر ترا جنّات مطلق
در اینجا جنّت و حور قصور استبظاهر حالت ذوق و حضور است
بظاهر اندر اینجا هست جناتحقیقت هم لقا و جوهر ذات
ولی بر قدریابی تو ز دیدتکه مر نورست مر گفت و شنیدت
تو بشنفتی ولی نادیدهٔ تونظر کن سر اگر بادیدهٔتو
تو از قول کلام این سر شنیدیولی جنّات حورا را ندیدی
ترا گویند در اسرار اینجاز نار و جنّت ودیدار اینجا
تو اندر مجلس عالی نشینییقین بشنو اگر صاحب یقینی
حقیقت گفتن و وعد و وعیدستولی اسرارشان هر کس ندیدست
ز بهر آنکه تا راهت نماینددل و جان سوی درگاهت نمایند
در این درگاه راهی باز یابیبود کاینجا همه اعزاز یابی
ولی چندان ترا اینجا خیال استکجا یابی که آنجاگه وصالست
بقدر عقل از تو باز گویندترابر هر صفت آن باز گویند
بقدر عقل خود یابی یقینتاگر باشد دلِ اسرار بینت
بقدر عقل خود گر رهبری توره شرع از حقیقت بسپری تو
بقدر عقل خود در عین تقویبیابی در عیان دیدار مولی
بقدر عقل خود در جوهر دلشور در راه حق یک ذرّه واصل
بقدر عقل در جنّات بینیدر آنجاگه نفس راحات بینی
بقدر عقل خود بینی تو دیداراگر باشی ز دیدت ناپدیدار
بقدر عقل خود در جستجوئیاز آن پیوسته اندر گفتگوئی
بقدر عقل خود از حق زنی دمهمی گوئی از او هر دم دمادم
بقدر عقل آدم میشناسیولی آدم کجا زان دم شناسی
بقدر خود یقین دانستهٔ توچگویم چونکه نتوانستهٔ تو
بقدر عقل خوددر جوهر جاننظر کن بیش ازاین خود را مرنجان
بقدر عقل خود در جوهر دلنظر کن تا کنی مقصود حاصل
بقدر عقل خوددریاب آن رازکه تا یابی ز حق انجام و آغاز
بقدر عقل خود دم زن تو ازدوستکه میگوئی تو دایم جملگی اوست
بقدر عقل اینجا راه یابیدرون خویش را آن شاه یابی
بقدر عقل ره میبردهٔ توولیکن همچنان در پردهٔ تو
بقدر عقل اینجاگاه لافیولی اینجا نگشتستی توصافی
بقدر عقل اینجا در یقینیولیکن داد کلّی مینبینی
بقدر عقل خود گوئی ز دیدارولی دانم نه مستی و نه هشیار
بقدر عقل اینجاگه سخن گویچو نتوانی تو بردن در سخن گوی
بقدر عقل میگوئی که یارتدرونم لیک جان ناپایدارت
بقدر خود توانی راه بردنمر این راه بایدت ازجان سپردن
بقدر خود توانی دوست دیدنچنان کاینجا جمال اوست دیدن
بقدر خود تو ره بردی جلالشکه تا بوئی بیابی ازوصالش
بقدر خود تو ره بردی دل و جانکه تا بنمایدت مر روی جانان
بقدر خود نظر کن سوی پردهکه خود هستی تو اینجا راه برده
بقدر منزلت معنی ندیدیحقیقت را تو از دعوی بدیدی
بقدر اندر چنین منزل نظر کندل خود را تو از خود هم خبر کن
خبر کن بیخبر خود از حقیقتکه اعیانست اینجا دید دیدت
خبر کن بیخبر خود را تو ازدلکه مقصود تو اینجا هست حاصل
خبر کن بیخبر خود را تو از جانکه اینجا میتوانی یافت جانان
خبر کن بیخبر خود را ز معنیکه اینجا میتوانی یافت مولی
خبر کن بیخبر خود را تو از دوستز فرقم تا قدم مر جوهر دوست
خبر کن بیخبر خود را تو از یارمگو این گر بدانی می نگهدار
خبر کن بیخبر خود را حقیقتبدان کاینجای صورت دید دیدت
خبر کن بیخبر خود را تو از دیدکه معنیّ توئی تو هست توحید
خبر کن بیخبر تا خود بدانیهمی گویم بتو کلّی تو دانی
خبر کن بیخبر خود را و بشناسمر این معنی بدان از عشق و مهراس
خبر کن بیخبر خود را از آن دیدیکی بین جمله را در سرّ توحید
خبر کن بیخبر خود را از آن ذاتکه اینجا نقش گردد جمله ذرّات
خبر کن بیخبر خود را از آن نورکه اینجا در دلش افتاد منصور
خبر کن بیخبر خود را از آن یارکه این سِرّ کرد اینجا او پدیدار
خبر کن خویش را تا باز یابیعیانی خویش از وی راز یابی
خبر کن خویش را زان راز دیدهکه خود را بود اینجا باز دیده
خبر کن خویش زان پاکیزه گوهرکه نزدش ارزنی آمد سراسر
خبر کن خویش زان اسرار جُملهکه او دیدست اینجا یار جمله
خبر کن خویش را زان شاه درگاهکه دیده بود در اینجا گهت شاه
خبر کن خویش از آن پاکیزه ذرّاتکه دیده بود اینجا جوهر ذات
خبر کن خویش از او این راز مطلقکه زد اینجا اناالحق او ابر حق
خبر کن خویش از او تا راز یابیمگر اسرارش اینجاب از یابی
خبر کن خویش از او و راز بنگردرون خویشتن را باز بنگر
خبر کن خویش از او و یاب اعیانهم اندر او شو اینجاگاه پنهان
خبر کن خویش از او دیدار دریابدرونت اوست دید یار دُرّ یاب
از او بشناس اینجا در وجودتحقیقت عشق بنگر بود بودت
از او بشناس عشق اینجا ضرورترهاکن همچو او اینجا تو صورت
از او بشناس عشق و راه بشناسحقیقت از عیانش شاه بشناس
از او بشناس عشق و راهبر شوچو اویی جسم و بی خوف و خطر شو
از او بشناس عشق و دل نگهدارکه میبنمایدت اینجا رخ یار
از او بشناس عشق و جان یقین کنهمه ذرّات اینجا پیش بین کن
از او بشناس اینجا عشقبازیسزد گر جان و دل چون او ببازی
از او بشناس عشق و جان براندازدل خود همچو شمع از شوق بگداز
از او بشناس عشق و در فنا شوحقیقت محو کن خود کل خدا شو
از او بشناس عشق و خود تو در بازچو او اینجایگه سر را برافراز
از او بشناس چون گشتی فنا تورسی در عزّت و قرب و بقا تو
اگر چون او تو جان و سر ببازیبرآرد مر ترا این عشقبازی
اگر چون او تو جان در بازی اینجاحقیقت صاحب رازی در اینجا
اگر چون او ترا این درگشایدترا اسرار همچون او نماید
دم سرّ اناالحق را زنی توحقیقت پنج از بن بر کنی تو
اناالحق گر تو خواهی زد چو منصورحقیقت باش هان از جسم و جان دور
اناالحق گر تو خواهی زد در این دمبلا آید ابر جانت دمادم
اناالحق گر تو خواهی زد در آن دیدیکی باید بدیدن عین توحید
اناالحق گر تو خواهی زد در این رازاز اوّل صورت و معنی برانداز
اناالحق گر تو خواهی زد در این راهمشو غافل چو اللّه باش آگاه
اناالحق گر تو خواهی زد در اسرارحقیقت جای بینی بر سر دار
اناالحق گر تو خواهی زد چو حلاجکند از تیر پرتابیت آماج
در این سر چون کنی گرراز دانیبباید رفتنت از زندگانی
نیابند این معانی اهل صورتحقیقت خاصه مر اهل کدورت
دلی باید که جمله دوست باشدهمه مغز یقین و پوست باشد
دلی باید که جمله راز بیندهمه در جوهر خود باز بیند
دلی باید که در اسرار معنیرود بر دار او مانند عیسی
دلی باید که بیند راز مطلقپس آنگاهی زند دم از اناالحق
دلی باید که دید دید بیندحقیقت ذات در توحید بیند
دلی باید که کلّی یار گرددبجز حق از خود او بیزار گردد
مر این دم چون زند در عشق بازیبسوزد پاک بیند سرفرازی
مر این دم چون زند کل یار باشدیقین از جسم و جان بیزار باشد
مر این دم چون زند از عشق اوّلحقیقت کل بود از اصل اوّل
مر این دم چون زند اینجا یقین اوحقیقت کل بود عین الیقین او
مر این دم چون زند او در عیانییکی بیند همه در بی نشانی
مر این دم چون زند بر دار آیدز دید عشق برخوردار آید
مر این دم چون زند سر را ببازدبجسم و جان در اینجاگه ننازد
مر این دم چون زند خود را بسوزدچو شمعی بود خود را برفروزد
فنا گردد زجسم و جانِ پیداشود در بحر عرفان مانده شیدا
بمانده در حقیقت یادگار اوحقیقت مر چنین گفتهست یار او
اگر ره میبری در سرّ اسرارز جسم و جانت باید گفت بیزار
وگر خود دوستداری زین مزن دمکه این سرّ کس نیابد جز که محرم
حقیقت داند این اسرار معنیکه کلّی دیده بود انوار معنی
حقیقت جمله را او دیده بد رازنگردد از نمود خویشتن باز
چنان در سیر قربت در یکی اوبود کاینجا نباشد مر شکی او
در آن حضرت بود از جان خبردارز دل باشد حقیقت صاحب اسرار
در آن حضرت نگردد باز اینجایقین شد او عیان شهباز اینجا
چنان در لا بود اللّه دیدهکه خود باشد جمال شاه دیده
نگردد باز اینجا لا بود اوحقیقت در همه لاشیی بود او
نگردد باز تایکی شود بازحقیقت او بود در عشق جانباز
ز لا مردان کلّی در یکی اویکی بیند خدا را بیشکی او
تو گر این راز بشناسی در اینجایقین از جان تو بهراسی در اینجا
نهنگ لا چو در خونت کند گمتو باشی آن زمان در عین قلزم
دم از دریا زنی دریا شوی توز بود جانت ناپروا شوی تو
ز لا در بود الاّ اللّه رسی دوستبیابی و بدانی جزو و کل اوست
حقیقت شرح او هرگونه گویمبجز دیدار بیچون را نجویم
هنر دیدست منصور از حقیقتتو هم زو در نگر در دید دیدت
از او بنگر کز او این راز گفتماز او بشنیدهام زو باز گفتم
مرا این سر از او موجود آمدکه ذاتم جملگی معبود آمد
مرا این سر مسلّم شد ز منصورهمین دم میزنم تا نفخهٔ صور
همین دم میزنم تا جان ببازمسر و جان بررخ جانان ببارم
همین دم میزنم کارام با اوستحقیقت هم می و هم جام با اوست
همین دم میزنم تا دم برافتدوجود عالم و آدم برافتد
همین دم میزنم وز کس نترسمچو اعیان یافتم از کس نپرسم
همین دم میزنم در پاکبازیکه دارم در حقیقت بی نیازی
همین دم میزنم مینگذرم مناز این دم تا که جان را بسپرم من
همین دم میزنم در شرع و تقویشدم در شرع و تقوی ذات مولی
همین دم میزنم اینجا یقینمشدست از ذات کل در خویش بینم
همین دم میزنم زین برنگردمکه تا معنی و صورت برنگردم
همین دم میزنم تا کشته آیممیان خاک و خون آغشته آیم
همین دم میزنم بی دید تقلیدکه جانانم یقین در سرّ توحید
همین دم میزنم مانند حلاّجکه بنهادست جانان بر سرم تاج
همین دم میزنم گر راست دیدمز وی در ذات وی بیشک رسیدم
دم او میزنم اینجا نهانیکه بنمودست رویم کل عیانی
دم او میزنم کز اوست دیدمز وی در ذات وی بیشک رسیدم
دم او میزنم اینجا که یارمکند مانند او بر عین دارم
دم او میزنم کین دم دم اوستیقین عطّار اینجا همدم اوست
مرا زو ایندم اینجا گشت موجودیقین ذات من اینجا در ازل بود
مرا عطّار اکنون پیش از این گفتاگرچه اوست در عین الیقین گفت
مگو عطّار با هر کس تو این سرنگهدار این معانی را ز ظاهر
وجودت رفت خواهد در سوی خونحقیقت وصل دیدستی ز بیرون
حقیقت اندرون هم وصل داریدم از آن میزنی کین اصل داری
ترا از وصل اصل آمد بدیدارکه ذات کل ز وصل آمد پدیدار
حقیقت وصل خواهد در رسیدندل و جانت بجانا آرمیدن
بخواهی رفت اندر جوهر ذاتحقیقت محو خواهی کرد ذرّات
سخن این باز ز اعیانست تحقیقنه تقلیدست بیشک هست توفیق
سخن این بار اندر درد آمداز آن جانان بجانت فرد آمد
سخن این بار بی تقلید گفتیز اعیان و ز دید دید گفتی
سخن این بار از درد حضورستاز آن هر حرف گوئی جمله نورست
سخن این بار در درد وصالستاز آن اینجات اعیان جلالست
سخن این بار از دردست ودرماناز این دردست خوش میگوی و میخوان
سخن این بار از دردست پیداحقیقت جوهرت فردست اینجا
سخن این بار از دردست و رازستاز آن این در حقیقت بر تو بازست
سخن این بار از دردست جاناناز آن بنموده است اسرار اعیان
سخن این بار از دردست و شوقستترا زان ازحقیقت جمله ذوقست
چنانت درد عشق آمد در این دلکه کردی عاقبت مقصود حاصل
چنانت درد عشق آمد پدیدارکه جانت شد در اعیان ناپدیدار
سخن کز درد میآید وصال استدر آن پیدا تجلّی جلالست
سخن کز درد میآید عیانستدر آن مرنکته صد راز نهان است
سخن کز درد میآید یقین استکسی باید که در عین الیقین است
سخن کز درد آید درگشایدترا اسرار کلّی وا نماید
سخن کز درد آید در معانیبود اینجا نشان بی نشانی
سخن کز درد آید دل بسوزدحقیقت جان و دل هم کل بسوزد
سخن کز درد آمد در دل و جانحقیقت کل نماید راز پنهان
سخن کز درد گفتی اندر اینجابسی دُرها که سفتی اندر اینجا
سخن باقیست آخرگه بخواندوگر خواند که اینجا بازداند
سخن باقیست جسمت نیست باقیدمادم جام مینوشی ز ساقی
سخن باقیست کاینجا راز دیدینمود اینجا تو از من باز دیدی
سخن باقیست آن بایدت گفتنبهر دم جوهری بایدت سفتن
سخن باقیست میکش جام اینجاکه دیدستی عیان فرجام اینجا
سخن باقیست هم با اهل دل گوینمودِ رازِ اوّل ز اهل دل جوی
سخن باقیست میگوی از حقیقتدوای درد میجوی از شریعت
سخن باقیست اندر شرع میگویحقیقت گوی نی از فرع میگوی
سخن باقیست چندانی که گوئینه بد پیداست میگوئی نگوئی
سخن باقیست اکنون در تو بگشایحقیقت گنج کل اینجا تو بنمای
سخن باقیست از اسرار گفتیحقیقت جملگی از یار گفتی
سخن باقیست میکش جام اسرارکه آغازی تو در انجام اسرار
سخن باقیست جام عشق مینوشکه بردستی راه اندر چشمهٔ نوش
سخن باقیست یارت نیز باقی استچه غم داری چو دلدار تو ساقی است
چودلدارست ساقی جام می خَورز دید عشق یک دم هان تو مگذر
چو دلدارست ساقی غم نداریاز آن هشیار اندر پیش یاری
چو دلدارست ساقی راز میگویابا ساقی حقیقت باز میگوی
چو دلدارست ساقی زو تو برخورتو هستی ذرّه چشمت دار و برخور
حقیقت چونکه دلدارست ساقیسخن آخر ندارد هیچ باقی
سخن از وصل گوی و اصل دریابدرون خویش آخر وصل دریاب
سخن در وصل میگوئی که اصلیاز آن اینجایگه در عین وصلی
سخن در وصل میگوئی که جانیاز آن اینجایگه راز نهانی
سخن در وصل میگوئی که یاریاز آن از جان جان پاسخ گذاری
سخن از وصل میگوئی بتحقیقکه بردستی ز جانان گوی توفیق
سخن از وصل میگوئی و جانانازینجا مینمائی راز پنهان
سخن از وصل میگوئی و دیداروجود خویشتن کرده پدیدار
سخن از وصل میگوئی و اعیاندر آن هرنکتهٔ صد راز پنهان
سخن از وصل میگوئی و منصوراز آن گشتی تو در اسرار مشهور
سخن از وصل او گفتی حقیقتنمود اینجایگه او دید دیدت
سخن در وصل او گفتی در اسراربرون آوردت او از عین پندار
سخن از وصل او میگوی اینجاکه از وصلش ببردی گوی اینجا
سخن از وصل او میگوی ای دلکه مقصود تو شد زو جمله حاصل
سخن از وصل او میگوی در رازکه دیدستی از او انجام و آغاز
سخن از وصل او میگوی الحقکز او دم میزند جانت اناالحق
سخن از وصل او میگوی و خوشباشکه دیدی در وصالش عشق نقّاش
وصل عشق چون در دل درآیدحقیقت جزو و کل یکی نماید
وصال عشق بنماید یکی بازحقیقت را زجانان بیشکی باز
وصال عشق هر کو یافت اینجا حقیقت شد عیانش جمله اشیا
وصال عشق هر کو یافت از دیدعیانش شد حقیقت سرّ توحید
وصال دوست چون در عاشقانستهر آن کز خود گذشته عاشق آنست
وصال عشق چون در جان درآیدز هر یک ذرّه صد طوفان برآید
وصال عشق در اینجاست بنگرنه پنهانست بس پیداست بنگر
وصال عشق در دست اوّلِ کاربآخر درد گردد ناپدیدار
وصال عشق اگر خواهی حقیقتفنا باید شدت در جان رسیدت
وصال عشق اگر بشناختی توحقیقت جسم و جان در باختی تو
وصال عشق اینجا رایگان استببین کاینجا حقیقت در عیان است
وصال عشق خواهی خود بسوزانحقیقت بود نیک و بد بسوزان
وصال عشق خواهی خویش در بازکه تاگردد ترا تحقیق در باز
وصال عشق خواهی همچو منصوربیک ره شو ز دید خویشتن دور
وصال عشق خواهی در اناالحقدم منصور زن اینجا تو بر حق
وصال عشق خواهی آخر کارز بود خود بحق شو ناپدیدار
وصال عشق رخ بنمود در جاناز آن منصور دم زد کل ز جانان
وصال عشق او را کرد پیدااناالحق اندر اینجا گشت شیدا
وصال عشق چون پرده برانداختچو شمعی در میان جمع بگداخت
وصال عشق او را تا فنا شدحقیقت خالق ارض و سما شد
وصال عشق عاشق گشت کل ذاتحقیقت ذات شد اعیان ذرّات
حقیقت وصل عشق اندر یکی بُداز آنش بی گمان در حق یکی شد
وصالش عشق او را در یقین کردز بودش جزو و کل عین الیقین کرد
یقین بُد ذات اینجاگه یکی بودخدا در جان او کل بیشکی بود
اگرچه وصل از او او با فراقستولیکن عاشقان را اشتیاق است
فراق و صبر چون کردند مردانحقیقت رخ نماید وصل جانان
کسی باید که در یابد فراق اوبسوزد در عیان اشتیاق او
چنان سوزان بود ماننده شمعکه یکی بیند و مر خویش با جمع
نداند راز او جز خویش هر کسنگوید سرّ خود در پیش هر کس
ازاوّل در سلوک و سیر باشددر آخر در یکی بی غیر باشد
از اوّل عاشق و بیمار گرددز نفس خویشتن بیزار گردد
چنان در عشق باشد مبتلا اوکه هر دم پیشش آید صد بلا او
کنندش سرزنش بسیار در راهنباشد از درونش هیچ آگاه
کسی الاّ به جز جانان جانشکه خود داند یقین راز نهانش
چنان در درد و شوق و صبر باشدکه همچون مردهٔ در قبر باشد
حقیقت مرده باشد در بر خلقبیندازد ز خود زنّار با دلق
ابا دیوار گوید راز اینجاز کل پرسد حقیقت بازاینجا
مر او را خلق چون دیوانه خوانندز عقل خویشتن بیگانه خوانند
بطبعش هر زمانی صد قفاپیشزنند و او تحمّل میکند پیش
تحمّل میکند در عشق فارغکه تا گردد ز دید دوست بالغ
تحمّل میکند از جمله اینجانیندیشد وی از فریاد وغوغا
اگر شمشیر بر فرقش درآیداز آن شمشیر جانش کل سرآید
نگرداند رخ از شمشیر جاناندر این بیشه بود او شیر جانان
ز سنگ و چوب و طعن هرزه گویاننباشد هیچ غم او را یقین دان
حقیقت از بلای دوست بیندکه تا آخر لقای دوست بیند
بلای دوست از جان میکشد اوحقیقت زهر درمان میچشد او
بلای عین و رسوائی دلداردر اینجا باید اندر اوّل کار
بلا عشقست و رسوائی جانانحققت کش تو چون منصور از جان
بلای عشقست و رسوائی در اینجابکش تا بازیابی سرّ یکتا
بلا عشقست هر کو یافت این دویکی بیند حقیقت چه من و تو
بلا عشقست اگر اینجا کشیدیجمال دوست زین سر باز دیدی
چو عاشق در بلا آمد گرفتاربرون آید ز عجب و کبر و پندار
چو عاشق در بلا و صبر آیددر آخر رخ ورا جانان نماید
چو عاشق در بلا دارد تحمّلشود آخر چو خورشید از تجمّل
چو عاشق در بلا اوّل قدم زدحقیقت هر چه آمد او رقم زد
چوعاشق نیک و بد بیند یکی اوحقیقت یک یکی بیند یکی او
چو عاشق در بلا اینجایگه دیددر اعیانِ تجّلی یافت توحید
در آن عین بلا چون دید جانانبلایش باشد اینجا راحت جان
طلبکار بلا باشد در آخربوی بگشاده گردد این در آخر
درش بگشاده باشد از یقین بازحقیقت باشد و انجام و آغاز
حقیقت قربتش موجود باشدعیان در ذات او معبود باشد
دوئی برداشته یکتا شده بازحقیقت باشد از انجام و آغاز
بلای قرب دید و با لقایشنموداری شده اندر فنایش
فنایش را بقا شد راز دیدهدر آن عین بلا کل باز دیده
کمال عقل را برداشته پاکبلا دیده حقیقت داشته خاک
بَرِ خود نقطه با پرگار اینجاابا ایشان زخود بیزار اینجا
از آتش آتشی در خود فکندهز گردن دل ز نیک و بد فکنده
حقیقت خاک برداده چو بر بادجهان جاودان راکرده آباد
یقین چون آب در عین وصالششده آیینهٔ جان در جمالش
عیان خاک دیده راز آخراز آن انجام این آغاز آخر
چو گوئی پایداری کرده اینجاچو دریا هر زمان در شور و غوغا
حقیقت جوهر جان طلبکاراگرچه وصل یابد لیس فی الدّار
حقیقت اصل ذاتی باز جویددر آن اسرار راز راز گوید
در آن اصل ارچه باشد میندانددم عین العیان او کی تواند
زدن تا پردهٔ کل برنیفتدمیان خاک و خون آخر نخفتد
حقیقت سالک این معنی نداندکه تا آخر وصال کل بداند
چو این معنی بداند آخر کارز بود جسم گردد ناپدیدار
وصالش رخ نماید با حقیقتبرون آید چو مغزی از طبیعت
چو مغز از پوست بیرون رفت اینجاحقیقت مغز کل یابد مصفّا
اگر با مغز باشد مغز بیندهر آن چیزی که بیند نغز بیند
نبیند پوست الاّ مغز جانانحقیقت باز یابد سرّ پنهان
تن اندر عشق ده وز عشق برخورجمال بود معشوقت تو بنگر
تن اندر عشق ده گر مرد کاریتو همچون عاشقان بردباری
تن اندر عشق ده تا جاودانتکند بیخویش ازنام و نشانت
تن اندر عشق ده تا در فنایتبماند جاودان دید بقایت
تن اندر عشق ده وز وصل او بینبجز او هیچ اینجا کل نکو بین
تن اندر عشق ده تا راز یابیحقیقت روی جانان باز یابی
تن اندر عشق ده چون انبیا تومثال انبیا میکش بلا تو
تن اندر عشق ده تا آخر کاربرافتد پردهٔ جسمت بیکبار
تن اندر عشق ده صاحب دلانهکه تا یابی بقای جاودانه
تن اندر عشق ده وز خویش بگذراگر مرد رهی در خویش منگر
تن اندر عشق ده وین جسم در بازحقیقت جسم را با اسم در باز
تن اندر عشق ده تا گردی آزادفنا شو تا کنی مر جانت آباد
تن اندر عشق ده تا اصل یابیکه از عشق حقیقی وصل یابی
تن اندر عشق ده تا جان شوی تودرون جزو و کل جانان شوی تو
تن اندر عشق ده پس بی نشان شودرون خویش کلّی جان جان شو
تن اندر عشق ده وز بی نشانیبیاب آخر حقیقت رایگانی
تن اندر عشق ده وز عشق میگویجمال بی نشان در عشق میجوی
تن اندر عشق ده تا راز اوّلبیابی ونمانی تو معطّل
اگر مرد رهی از عشق مگریزحقیقت از بلای او مپرهیز
بلای عشق کش تا ذات بینیچنین کن تو اگر صاحب یقینی
بلای عشق کش ای زنده دل توممان چندینی اندر آب و گل تو
حقیقت هر که اینجاگه بلا دیدیقین او آخر کارش لقا دید
حقیقت هر که او مجروح یار استمر او را رازهای بیشمار است
حقیقت هر که اینجا جان و سر باختسر خود چون عَلَم اینجا برافراخت
حقیقت هر که اینجا جان ببازیدعیان دریافت چون مردید توحید
اگرچه مرد عاشق در بلایستچه غم چون عاقبت عین لقایست
لقا اندر بلا بنهاد جانانکسی کاینجای خود را راز جانان
لقا اندر بلایست ار بدانیبلاکش تا ترا باشد نهانی
حقیقت رازها مانند منصورشوی از عشق خود از جزو او دور
دلا عطّار با تست و تو اوئیچرا چندین تو اندر گفتگوئی
نیامد آخر کار تو آغازندیدی همچنان سر رشتهات باز
نیامد مر ترا مقصودحاصلنگشتستی تو اندر عشق واصل
نیامد مر ترا آغاز و انجامحقیقت میندیدی تو سرانجام
چرا چندین تو اندر گفتگوئینکردستی تو گم در جستجوئی
نکردی هیچ گم چون اصل داریدر اینجاگه تو بود وصل داری
نیامد وقت خاموشی ترا هانکه داری خویش را در نصّ و برهان
نیامد وقت خاموشیت آخرچو مقصود تو شد در عشق ظاهر
نیامد وقت خاموشی کنونتهنوز اینجا نداری تو سکونت
نیامد وقت خاموشی زمانیکه پردازی بهردم داستانی
نیامد وقت خاموشی بدیدارکه تا گردی بکلّی ناپدیدار
نیامد وقت خاموشی چو منصورچو گشتی در همه آفاق مشهور
نیامد وقت خاموشی چون مردانکه گفتی سر حقیقت تن زنی زان
ترا چون رازهست اینجای سربازمگو تو بیش از این چندین و سرباز
ترا چون هست اصل و وصل گوئیبگو تا بعد از این دیگر چه جوئی
ترا چون هست اعیان آخر کاربگو تا چند خواهی گفت از یار
نماندت عقل و جانت رفت از دستدلت ماندست و آنت رفت از دست
کمالت ای دل بیچاره حاصلشدت در آخر کار تو واصل
کمالت یافتی در آخر کاربرافتادست مر پرده بیکبار
کمالت یافتی اینجا شدی کلحقیقت تو یقین دیدی بسی ذل
کمالت یافتی بیصورت اینجارخت بنموده است منصورت اینجا
کمالت بی نشانی بود و دیدیحقیقت در سوی جانان رسیدی
کمالت بی نشانی بود از آغازکه اندر بی نشان او یافتی باز
کمالت بی نشانی بود اینجااز آن بودی تو بود بود اینجا
کمالت بی نشانی سوی حق بوداز آن صورت نشانی گوی حق بود
کمالت بی نشانی بود از دوستاز آن بیرون شدی چون مغز از پوست
کمالت بی نشانی بود از آن یاراز آن دیدی حقیقت روی دلدار
کمالت بی نشانی بود و دیدمکنون اندر جلالت من رسیدم
کمالت بی نشانی در نشان شداز آن اسرار پیدا و نهان بُد
کمالت بی نشان شد اندر اینجاچنان کز بی نشان بُد اندر اینجا
کمالت عاشقانِ راز دیدهدر اینجا آمده کل باز دیده
کمالت عارفان دیدند اینجااز آن در دیدن دیدند بینا
گمان خویشتن هم خود بدیدییقین خود در کمال خود رسیدی
چنان بگشادهٔ در اصل آغازکه بگشاده نیامد هیچکس راز
درت باز است و نادان ره نداندمر این جز مر دل آگه نداند
درت باز است آنکس راز بیندکه او اندر درون شهباز بیند
درت باز است آنکو دید در بازحقیقت بر در درگشت سرباز
درت باز است شهبازان عالمدرون آیندت و بینند دردم
درت باز است ای جان جهان تونه بگذاری کسی را رایگان تو
درون خلوت خود هیچکس رانرانی عاقبت شان بازپس را
مگر آنکو سر خود را ببازیدترادرخلوت ای گل رایگان دید
نبیند روی تو جز سر بریدهحقیقت گشته و عشق تو دیده
نبیند هیچکس روی تو اینجامگر گمگشتهٔ سوی تو اینجا
نبیند روی تو جز صاحب دردکه آید کشتهٔ تو او بود فرد
نبیند روی تو جز ناتوانیکه خواری دیده باشد هر زمانی
نبیند روی تو جز دل شده بازکه بنمائی ورا انجام و آغاز
نبیند روی تو جز در بلاکشکه باشد در یقین او در بلا خوش
کسی دیدست رویت اندر آفاقکه چون منصور شد از جسم و جان طاق
کسی دیدست رویت در حقیقتشده او کشته در کویت حقیقت
کسی دیدست روی تو ز پردهکه باشد خون دل در عشق خورده
کسی دیدست رویت ای شه کلکه آمد در بر تو آگه کل
کسی دیدست رویت در عنایتکه بخشیدی ورا اینجا هدایت
کسی دیدست رویت در درونشکه هم تو کردهٔ مر رهنمونش
کسی دیدست جانان دید دیدتکه خود را پیش پا او سر بریدت
کسی دیدست رویت از تجلّیکه چون منصور شد در عین الّا
همه در حسرت این راز باشنداگر اینجایگه سرباز باشند
همه در حسرتند و گفتگویندتوئی در اندرون در جستجویند
نداند راه جز ره کرده در تودرون جسم و جان در پرده در تو
هر آنکو آمد اندر پردهات بازبدید او سرّ خود در پردهات باز
از این پرده که اینجا بازبستیحقیقت خویش را در راز بستی
ترا این پرده اینجا شد مسلّمکه بستی بیشکیش در دید آدم
طلب کردند اندر پرده اینجاز هر سوئی بسی گم کرده اینجا
نشان از پرده اینجا میدهد بازولی کی باز بینندت باعزاز
درون پردهٔ یا در برونیولی دانم که اندر پرده چونی
نه بیرونی ولیکن از درون تودرون بگرفتهٔ و رهنمون تو
یقین کاندر درون می راز جوئیز بیرونت درون را باز جوئی
چو خورشیدی ز بیرون در درونمبنور خود یقین شد اندرونم
که بر تو هم درون و هم برونستاز اعیان یقین بیچه و چونست
وصالت در درونم می درآیداگرچه از برونم مینماید
بسی دادست اینجا گوشمالمیقین هجران تو اندر وصالم
بسی خوردم غم و خون جگر مننبردم راه از کویت بدر من
ره از کوی تو بیرون نیست دانمکه هر دو در یقین یکیست دانم
ره از کوی تو چون بر در نباشدحقیقت جز یکی رهبر نباشد
بسی در کوی تو زحمت کشیدمگهی در خاک و گه در خون طپیدم
بسی در کوی تو بردم غم توندیدم هیچکس راهمدم تو
بسی در کوی تو از ناتوانیحقیقت بردهام جانا تو دانی
بسی بردم در این کوی تو خواریز هر ناکس بسی فریاد و خواری
تو میدانی که عطّارست خستهدر این کوی تو جانا دل شکسته
دل او هم تو بشکستی در اینجااگرچه بر خودش بستی در اینجا
نظر اندر دل بشکسته داریاز آنش با خود او پیوسته داری
از آن پیوسته با تو در نمودتکه بُد پیوسته اندر بود بودت
از آن پیوسته شد در نور پاکتکه او پیوسته بُد در دید خاکت
از آن پیوسته شد اندر جلالتاز آن پیوسته او اندر کمالت
از آن پیوسته شد در قربتِ توکه از تو یافت جانان عزّت تو
از آن پیوسته شد در دید الّاکه هم از تو زد اینجاگه تولّا
از آن پیوسته شد در حضرت توکه یکی دید اندر قدرت تو
همه دیدار تو دید از یقین استیقین دان او یمین اوّلین است
همه دیدار تو دید از یقین اوکه بود اندر عنایت پیش بین او
وصالت را نیابد جز وصالتجلالت مینبیند جز جلالت
تو هم تو خویشتن بنموده بازحقیقت بود خود بربودهٔ باز
بهردم کسوتی دیگر برآریمن اندر دید آنم پایداری
مرا جز دیدن تو هیچ نبوداز اول هیچ آخر هیچ نبود
از این جاگه کمالی یافتستماز آن بُد گر وصالی یافتستم
حقیقت گرچه گفت آمد پدیداردرون پرده کلّی خود خریدار
درون پرده بیرونم گرفتییقین در خاک و در خونم گرفتی
درون پردهٔ در پردهٔ توحقیقت خویشتن گم کردهٔ تو
درون پردهٔ در عزّ و اعزازهمی خواهم که اندازی مراین باز
براندازی مر این پرده درآخرکنی دیدار خود را جمله ظاهر
کنی دیدار مر بیچارگانتکه میجویند در پرده نهانت
تو اظهاری و نی در هفت پردهحقیقت ره بسوی شاه برده
منم این پرده از هم بر دریدهبه بیشرمی وصالت باز دیده
ولی چون هر نفس در پرده یابیحقیقت پردهٔ دیگر بیابی
ولی چون من چنین در رازم ای جانتو خود مگشای پرده بازم ای جان
حقیقت جان و هم این پرده بگشایمرا رخ از درون پرده بنمای
درون پرده را عشاق گشتیمکن بر بی دلان خود درشتی
اسیران را کشی اینجا تو در نازهمه کشته شدند و بس تو درناز
روا باشد که عاشق را کشی توکنی با عاشقانت سر کشی تو
همه ازوصل تو پوئی طلبکاردر این میدان همه گوئی طلبکار
در این میدان بخون آلودگانتفتادستند مر بیچارگانت
در این میدان بسی کشتی بزاریحقیقت هم تو خود رحمی نداری
در این میدان چه جای گفتگویستگرم گردان کنی سر همچو گویست
در این میدان تو من گفتهام رازسرم از تن تو چون گوئی بینداز
در این میدان تو من راز گفتمابا جمله حقیقت باز گفتم
در این میدان زدم من گوی شوقتسخن گفتم یقین از روی ذوقت
در این میدان زنم گوی دمادمکه بردستم حقیقت گویت این دم
در این میدان زنم من گوی دیدتشوم در عین میدان ناپدیدت
در این میدان عشقت پایدارمزنم گوی حقیقت جای دارم
در این میدان منم چون گوی خستهفتاده عاقبت چوگان شکسته
در این میدان اگر درتک و تازمدگرگوئی دمی از عشق بازم
مکن عطّار از این برگوی بازیبگو تا چند خواهی گوی بازی
مکن عطّار در میدان دلدارچو گوئی باش سرگردان دلدار
مکن عطّار در گوئی تو از رازدر این میدان سرت چون گوی انداز
چو گوئی سر در این میدان بیفکنز دست خویشتن چوگان بیفکن
بیفکن گوی و چوگان هر دو ازدستکه دیدت این زمان با یار پیوست
وصال دوست چوگانست و تو گویسخن از وصل آن چوگان همی گوی
سخن از وصل گوی و زلف چوگانکه دلدارست زلفش، همچو چوگان
دلت در زلف چون چوگان چو گویستاز آن پیوسته اندر گفتگویست
از آن چوگان زلفش گوی دلهادر این میدان خاک افتاده غوغا
از این میدان خاک افتاده چون گویدل عشاق اندر جستن و جوی
دل تو همچو گوئی اوفتادستعجائب سر در این میدان نهادست
در این میدان بسی دلهاست خستهچو گوی اندر خم چوگان شکسته
بسی دلها در این میدان فتادستچو گوی اندر خم چوگان فتادست
در این میدان وحدت رازدارمچو گوئی درخم چوگان یارم
در این میدان وحدت راز جویمکه مر چوگان آن دلدار گویم
سر خود همچو گوئی باختم مندر این میدان عشق انداختم من
سر خود همچو گوی انداختم بازدر این میدان تو من باختم باز
بخواهم باخت سر مانند گوئیکه تا عشاق از آن مانند گوئی
چو میدانم که خواهی کشتنم زارهمی گویم مر این معنی بناچار
دراین میدان تو منصور دارمتو چون منصور کن بر سوی دارم
نه چندانست وصف یار و میدانکه بتوان گفت اندر گوی و چوگان
معانی بیش از اندازه است در دلکه در این سر توانم کرد حاصل
معانی بیش از اندازه است در جانکه گنجد اندر این اجسام جانان
نمیگنجد حقیقت راز در دلاگرچه من شدم از دوست واصل
نمیگنجد حقیقت ذات اینجاهمی پنهان کنم ذرّات اینجا
رسیدست وقت کشتن چند گویمتوئی با من حقیقت چند جویم
توئی با ما و ما طاقت نداریمدر این جان و در این راحت نداریم
توئی با ما و ما ازتو پدیداربسر گشتیم عشقت را خریدار
ز وصلت ما اگر بسیار گفتیمدُرِ اسرار بسیاری بسُفتیم
مرا زین صورت اینجاگه برون کنتنم اینجایگه پر موج خون کن
من این صورت نمیخواهم در اینجامر تا چند باشد شور و غوغا
دلم پر خون شده از بیهوده گفتننمییارد دگر جانم شنفتن
چنان جانم شده است از خویشتن پاککه میخواهد که باشد خاک در خاک
چنان جانم ز خود بیزار گشته استکه در یکی حقیقت بازگفتهست
برو ای خاک شوی خاک خوش شوتو از عطّار این اسرار بشنو
برو ای خاک در سوی مکانتکه اینجاگه بیابی جان جانت
برو ای خاک و کلّی در فنا باشبسوی مسکنت عین بقا باش
برو ای خاک و واصل شو تو در وصلکه اندر خویش خواهی یافتن وصل
برو ای خاک اندر اصل دیدارهم اندر خویشتن شو ناپدیدار
برو ای خاک درعین الیقینتهم اندر خویشتن بین اوّلینت
برو ای خاک اندر جوهر خودحقیقت بازبین از خود تو در خود
برو ای خاک در کوی جانانفنا شو بیشکی در کوی جانان
برو ای خاک اندر معدن کلکه بسیاری کشیدی رنج با ذل
برو ای خاک اندر مسکن دیدکه خواهی شد یکی در عین توحید
برو ای خاک و بشنو راز خویشتز خود بین مر عیان آغاز خویشت
برو ای خاک و کلّی شو ز خود پاککه تا گردی حقیقت تو زخود پاک
فنا شو خاک آنگاهی لقا بیننمود خویش بیچون و چرا بین
فنا شو خاک اندر سوی منزلکه مقصود تو خواهد گشت حاصل
فنا شو خاک اندر حضرت دوستکه خواهی گشت مغز ارچه توئی پوست
فنا شو خاک تا جانان ببینیتوئی راز خودت پنهان ببینی
فنا شو خاک تا یابی تو اسرارکه گردانم ترا از خود خبردار
فنا شو خاک تا گردی حقیقتتو چون جانان شوی پاک از طبیعت
فنا شو خاک در اسرار بیچونکه تا جانان بیابی بیچه و چون
فنا شو خاک و لا شو تا ز الاّبیابی سرّ و کل گردی هویدا
فنا شو خاک چون دیدار گفتیمترا هر سر در این اسرار گفتیم
فنا شو خاک و اینجا باد بگذارببادش پرده و بادیش پندار
فنا شو خاک اندر باد منگرکه تا بادست اینجاگه سراسر
فنا شو خاک و باد از خود بیندازیقین در دید جانان سر برافراز
فنا شو خاک و باد اینجا ببین تودرون خویشتن را راز بین تو
فنا شو خاک و باد اینجا روانهکن از خود تا تو باشی جاودانه
فنا شو خاک و باد اینجا درونتبیفکن ازخود و خود کن برونت
فنا شو خاک و باد از پیش بردارکه تو اندر فنائی صاحب اسرار
فنا شو خاک و آب اینجا خبر کنکه با او بودهٔ هم او نظر کن
فنا شو خاک و او را ده وصالشچو خود اندر تجلّی جلالش
فنا شو خاک و آتش را بسوزانحقیقت آب در آتش فروزان
فنا شو خاک و آتش را رها کنحقیقت آب و آتش هم فنا کن
فنا شو تا یکی بینی تو در چاریکی اصلست آخر این بناچار
زیک اصلید اینجا بازماندیدابا همدیگرش دمساز ماندید
فنا خواهید شد هر چار دوستکه با مغزت نخواهد ماند چون پوست
فنا خواهید شد هر چار در یارحقیقت لاشوید و لیس فی الدّار
فنا خواهید شد هر چار در دیدیکی خواهید شد در سرّ توحید
فنا خواهید شد هر چار در اسمکه پیدا هم نماند صورت و جسم
فنا خواهید شد هر چار تحقیقکه آخر مر شما را هست توفیق
فنا خواهید شد هر چار اینجاحقیقت آن زمان گردید یکتا
فنا خواهید شد هر چار در ذاتیکی خواهید بودن عین آیات
فنا گردید و آنگه راز بینیدوصال جاودانی باز بینید
فنا گردید و آنگه جان نمائیدچو خورشید یقین رخشان نمائید
فنا گردید پیش از آن در اینجاکه گردانندتان اینجا هویدا
فنا گردید از دید زمانهکه تا گردید ذات جاودانه
فنا گردید همچون اصل اوّلکه خواهد بودتان اینجا مبدّل
فنا گردید اندر ذات بیچونکه تا گردید اعیان بیچه و چون
حقیقت چون شما را رفت بایدچنین اینجا بماندن را نشاید
فنا گردید اینجا ای دل و جانکه تا یابید در خود جان جانان
حقیقت چون شما را آخر کارحقیقت مر فنا آمد پدیدار
حقیقت چون زیک اصلید و جوهربمعنی هر یکی در هفت کشور
وجود آدم از بود شما شدحقیقت از شما اینجا فنا شد
فنا شد از شما آدم در اینجاحقیقت رفت سوی دوست یکتا
شما نیز این زمان عین فنائیدکه اینجاگاه نقشی مینمائید
خبر دادم شما را از شما راکه خواهد بودتان آخر فنا را
خبر دادم شما را راز بینیدچنی فارغ یقین تا کی نشینید
خبر دادم شما را از خداوندکه کلّیتان برون آرد از این بند
خبر دادم شما را بیچه و چونکه خواهید این زمان بودن دگرگون
شما را تا خبر باشد فنایستحقیقت آخر این عین لقایست
در آخر هر چهار از هم جدائیداز این صورت طلبکار بقائید
در این صورت نخواهید از معانینمائید اندر اینجا جاودانی
در این صورت نمی مانید جاویدبباید رفتتان در عین خورشید
بباید رفتتان در چارهٔ نیستچه غم دارید آخر چون یکی زیست
نمود بودتان در آخر کاریکی خواهد بدن در عین دیدار
نمود بودتان در جمله اشیاءز پنهانی شود آن لحظه پیدا
نمود بودتان در جزو و کل دیدشود یکی عیان در عین توحید
نمود بودتان آخر یکی استاگرچه اندر اینجا بیشکی است
یکی خواهید شد در سرّ جوهرز باطن آنگهی آئید ظاهر
یکی خواهید بودن همچو خورشیدنباشدتان ز اوّل هست جاوید
شوید آنگه عیان گردید در یارخبرتان میدهد در عشق عطّار
شوید آنگه عیان و دوست گردیددر آخر همچو دید ذات فردید
حقیقت یار خواهی در ره خویشحجاب اینجا براندازید از پیش
حجاب اینجا براندازید از رخکه حقتان میدهد اینجای پاسخ
حجاب اینجا براندازید از دلکه مقصودست اندر دید حاصل
حجاب اینجا براندازید از جانکه جان تحقیق آمد دید جانان
حجاب اینجا براندازید از ذاتیکی گردید عین جمله ذرّات
حجاب اینجا براندازید لائیدحقیقت اندر آن لاکل خدائید
حجاب اینجا نخواهد ماند بیشکشو ای خاکِ مبارک در عیان یک
حجاب اینجا نخواهد ماند در ذاتشو از تحقیق نادان عین آیات
حجاب اینجا نماند آتش خوشتو هم سوی وصال کل علم کش
سوی مسکن شو ای آتش یقین توکه محوی اندر آتش همچنین تو
سوی مسکن شو ای باد همایونکه گفتم سر کُلتان بیچه و چون
جدا خواهید شد تا خوش بدانیدکنون زین منزل ناخوش برانید
از این منزل برانید از دل پاکحقیقت نار و ریح و آب با خاک
دل آن منزل وصال کل شما راستکنون گفتم حقیقت با شما راست
در آن منزل وصال کل عیانستشما را بیشکی راز نهانست
در آن منزل یکی خواهید بودنبسی سر در یکی باید نمودن
شما را اوّل و آخر نبودستحقیقت بودتان از بود بودست
شما را اوّل و آخر عیانستدر اوّل نقش آخر بی نشانست
شما را اوّل و آخر هویداستحقیقت بودتان پنهان و پیداست
شما را اوّل و آخر یکی بودز ذات اعیان صفاتت اندکی بود
عجب اول در آن حضرت که بودیداز آن حضرت سوی فطرت فزودید
از آن حضرت گذر کردید بیشکسوی دید صفات عقل در یک
از آن حضرت جدا گشتید بی دیدنه خارج بود الاّ عین توحید
از آن حضرت که بد اعیان ذاتشگذرکردند در سوی صفاتش
حقیقت آتش از اینجا بُد آنجاره بود فنا کردی هویدا
سوی بادی در اینجاگه سوی آبکند گردی در اینجاگه باشتاب
سوی خاک آمدی و خاک هستیحقیقت نور نور پاک هستی
سوی خاک آمدی بس خرّم و خَوشولی آخر شدی در عشق سرکش
سوی خاک آمدی و بود معبودکه تقدیر تو ازوی همچنین بود
سوی خاک آمدی از حضرت ذاتوطن کردی عجب در عین ذرّات
سوی خاک آمدی از منزل جانترا آمد حقیقت جان جانان
سوی خاک آمدی و جان شدی توز پیدائی خود پنهان شدی تو
سوی خاک آمدی و کل شدی رازعجب دیدی ز خود انجام و آغاز
سوی خاک آمدی اوّل ز افلاکوطنگاه تو شد این کرهٔ خاک
سوی خاک آمدی یال الثرابیچو از اینجا بدانجا میشتابی
سوی خاک آمدی و نقش بستیبآخر عهد در اینجا شکستی
سوی خاک آمدی و باد گشتیتو زین نقش فنا آباد گشتی
سوی خاک آمدی جان ودلی توامید جان و دید حاصلی تو
سوی خاک آمدستی از تجلّیدگر خواهی شدن در عین الاّ
سوی خاک آمدی عین العیانتشد از خاک نهان پیدا عیانت
سوی خاکی و باد آباد کردهز اوّل خیوش را کل یاد کرده
سوی خاکی و جان در وی رسیدیکه از نور تجلّی کل پدیدی
سوی خاکی و جان از تست مشهورحقیقت دانمت نورٌ علی نور
سوی خاکی وز خاکت عیانستترا اینجا نمود جسم و جانست
سوی خاکی عیان بین ذات اینجاکه خواهی دید در ذرّات اینجا
سوی خاکی و اسرار وجودیعیانِ ذات را سرّی نمودی
سوی خاکی و سرّ لایزالیزماضی سوی مستقبل تو حالی
سوی خاکی و نور افروز کردهز نور خویش طین فیروز کرده
سوی خاکی و هر سه از تو معروفتوئی عین العیان و ذات موصوف
سوی خاکی و نور در تجلّیندیده این زمان اسرار مولی
تو نوری این زمان در عین ناریفتاده اندر این نقش وغباری
تو نوری این زمان در خاک بودهز باد و آب مر نقشی نموده
تو نوری این زمان نار یقینیدر این هر سه بکل در پیش بینی
تو نوری این زمان دیدی سرانجامدر اینجاگاه هم آغاز و انجام
تو نوری و در این دریا فتادهبهر دل شعلهٔ بر دل گشاده
تو نوری و در این دریای اسرارعیان پرتو ز خود کردست اظهار
تو نوری و در این دریای جانیکنون اسرار پیدا و نهانی
تو نوری ودر این دریای ذاتیکنون اعیان و پنهان صفاتی
تو نوری این زمان زاندم نزادهدرون جسم این در را گشاده
تو نوری این دم و آن دم بدیدهوجودعالم و آدم بدیده
تو نوری این دم و آن دم بدیدهدرون جان و دل آدم بدیده
تو نوری تو نوری این دم و آن نور دیدیدر این دم کل بدان دم در رسیدی
تو نوری این دم و آن دم نظر کنجمال خویش در آدم نظر کن
تو نوری این دم و آن دم ببین توبنور خویشتن عالم ببین تو
ز نور تست اینجا آدم از گِلز نورت مر ورا مقصود حاصل
ز نور تست آدم در هویداز گرمیّ تو شد آدم مصفّا
ز نور تست گفت و گوی آدمکه میگوئی حقیقت راز آدم
ز نورتست تابان جوهر دلز نورت جان شده اینجای واصل
ز نورتست تابان جوهر جانچنین خاکست چون خورشید تابان
ز نورتست پیدا جوهر تندم کل میزنی در ما و در من
ز نورتست پیدا آسمانهاتوئی اعیان یقین در جمله جانها
ز نورتست پیدا نور خورشیدکه در وی محو خواهی ماند جاوید
ز نور تست پیدا جوهر ماهز دید تو گُدازد ماه هر ماه
ز نور تست پیدا جمله انجمتوئی در خاک و انجم در تو شد گم
ز نورتست پیدا عرش و کرسیکه پیوسته توئی در نور قدسی
ز نور تست پیدا لوح بیشکقلم کرده ترا اینجا از آن یک
ز نور تست پیدا جنّت و حورتو کردی جنّت اینجاگاه مشهور
ز نور تست پیدا جمله دوزخفسرده میشود اندر تو چون یخ
ز نورتست بحر و کان و گوهرحقیقت برتری از هفت اخضر
حقیقت آتشی و عشق سرکشترا دانند اینجا عشق آتش
عجب نوری که در گردون فتادهندانم تا در اینجا چون فتاده
در اینجا شورش و غوغا هم از تستکه این دم گرمی و سودا هم از تست
در اینجا چون نمودار صفاتیولی آخر عجائب بی ثباتی
در اینجا در رگ و پی ناب داریدر آن حضرت عجب اشتاب داری
در اینجا آمده از علو در سِفلشدی بالغ ولی ماندی عجب طفل
مکن گرمی و سودا را برون کنحقیقت ذات خود را رهنمون کن
مکن گرمی که عشّاق جهانتهمی دانند اسرار نهانت
مکن گرمی دو روزی باش فارغکه خواهی گشت در آخر تو بالغ
مکن گرمی و سودا را مینگیزکنون با عاشق شوریده پرهیز
مکن گرمی که این گرمی نماندحقیت خشکی و تری نماند
اگرچه تو حقیقت نور جسمیفتاده این زمان در چار قسمی
ز یک اصلی همان کن مر طلب تودو روزی باش با جان در ادب تو
که این با تو حقیقت انس داردابا تو بود خود را میگذارد
اگر آبتس هم از تست جوشاندرونِ دیگِ سودا در خروشان
اگر بادست دارد گرمی ازتوحقیقت هست او در نرمی از تو
اگر خاکست اندر تست حیراندو روزی هم ز تو ماندست تابان
اگر جانست و دل تاب تو داردنظر کردن سوی تو می نیارد
نخواهی رفت میدانند آخرترا میبنگرند اینجای آخر
دو روزی خوش بیاسا و مرو تودمی بنشین و پس چندین بدو تو
بسردانم دوئی تا جوهر ذاتبلای تو کشیدند جمله ذرّات
اگرچه سالکانت راه کردنددل خود را ز تو آگاه کردند
تو آگاهی و آگاهی نداریکه اینجا آنچه میخواهی نداری
نظر کن جوهر جان را تو بنگروزین جوهر سوی هر چیز مگذر
نظر کن جوهر جان و تو بشناسبسر چندین مرو جانا و بشناس
نظر کن تا زجانت راز بینیتو ازجانی مرو تا باز بینی
نظر کن تا زجان مکشوف گردیکه اندر جان کنون اعیان و فردی
نظر کن تا زجان یابی تو مر بودکه در جان یابیت دیدار معبود
نظر کن تا زجان کامل شوی توحقیقت هم از او واصل شوی تو
ازو واصل شوی و بازیابیسزد گر در سوی کلّی شتابی
ز جان واصل شو ای آتش بتحقیقکه ازجان باز خواهی یافت توفیق
ز جانواصل شو ای آتش عیانیکه تو در وی نشان بی نشانی
ز جان واصل شو اینجا باز بین رازدرون جان خویشی میسوز و میساز
خوشی میسوز اندر شمع جان توکه دیدی این زمان خود در عیان تو
تو از جانی و تو ازجان خبردارتو نیز از جان در اینجاگه خبردار
تو از جانی و جان از عین دیدستدمادم با تو در گفت و شنید است
تو از جانی و جان از تو عیانستحقیقت بود جوهر جان جانست
ز خود هر دو ز یک ذاتند اینجاکنون در بود ذرّاتند اینجا
نه از هر دو یکی پیدا شدستیدچرا اینجایگه پیدا شدستید
نه هر دو از یکی گشتید موجودحقیقت اصلتان از ذات کل بود
نه هر دو از یکی در جسم هستیدبصورت در دوئی اسم هستید
ز یک ذات آمدید و بود بودیددر آب و خاک روی خود نمودید
طلبکاراست باد وآب اینجاشما را لیک خاک آید مصفّا
شما را خاک دیدست ازنهانیشما در خاک موجود عیانی
شما را خاک دیدست از یکی بازحقیقت او زبودش بیشکی باز
شما را خاک دید و گشت واصلزدیدار عیانش هست واصل
شما را خاک دید و گشت روشنحقیقت هست روحانی چو گلشن
شما را خاک دید ودر نموداربرون آمد زجهل و عُجب و پندار
شما را خاک دید و ذات بیچونشما را بوداینجا بیچه و چون
حقیقت خاک واصل از شما شدورا مقصود حاصل از شما شد
حقیقت خاک واصل از شمایستاز آن پیوسته در نور ولقایست
حقیقت خاک واصل شد ز جانبازز نور و نار دید اینجا نهان باز
یقین نورست جان آتش ز نارستاز این تا آن تفاوت بیشمار است
ولی چون اصل هر دو جوهر آمداز آن ناچار اینجا برتر آمد
که جان نوریست کلّی ذات دیدهاز آن منزل بدین منزل رسیده
یقین نوریست جاناز ذات مولینمود خویش کرده راز دنیا
یقین نوریست جان اندر خداگمیکی پیوسته باشد نی جداگم
چو جان نوریست آتش عین نارستاز آن آتش در این ناپایدارست
چو جان نوریست نار افتاده در خاکاز آن آتش نهاده بر سر افلاک
که تا از علو جان کلّی ز ذاتستبمعنی دان که معبود جهانست
حقیقت نار از عین صفاتستاگرچه اصل او از نور ذاتست
نمیبینی تو آب اینجا روانهنهاده سر ز عشق او بشانه
نمیبینی تو باد بی سر و پایکه میگردد یقین از جای بر جای
طلبکارند هر سه آتِش جانروان گشته بهرجائی ببین هان
طلبکارند و طالب در میانهبهر جانب شده آب روانه
طلبکارند و مطلوبست در جاننمیدانند که محبوبست درجان
چو مطلوبست حاصل مینداننداز آن چون سالکان در ره روانند
چو محبوبست اندر عین دیدارنمیدانید از آن هستند ناچار
چو محبوبست اینجا می چه جوئیدچرا در جان عیان خود نجوئید
چرا جوئید چون مقصود حاصلنمیگردید اندر عشق واصل
چو محبوبست اینجا در میانهنموده روی خود او جاودانه
چو محبوبست کل بنموده دیدارچرا او را همی جوئید دریار
حقیقت نور بیچونست بی مرکه بنماید بخود بیحدّ و بی مرّ
هزاران نقش از خاکست بستهدرون جان ز حضرت باز بسته
هزاران نقش خاک اینجا ظهورستحقیقت جان در آن اعیان نورست
هزاران نقش از خاکست موجودچه گویم اندر او دیدار معبود
هزاران نقش در خاکست نقاشنموده روی خود اینجایگه فاش
هزاران نقش در خاکست پیدانموده رخ در آن جانان هویدا
هزاران نقش در خاکست بنگربجز جانان در اینجاگاه منگر
هزاران نقش در خاکست دیداردر او جانان نموده رخ در اسرار
حقیقت خاک نقش جان پاکستبدان این سر که جمله دید پاکست
حقیقت نقش خاک از لامکانستکه اندر وی نهان راز جهان است
چهارند درک تن پیدا نمودنددر این دیگر ز بالا برگشودند
دو از بالا دو از شیبند پیدادو از ذات و دو اندر عشق شیدا
دو از بالا حقیقت آتش و باددوئی دیگر ز شیبش کرده آباد
یکی آتش دوم بادست بنگرکز آن این هر دو آبادست بنگر
یکی آتش که موجود صفاتستدوم باد است کز اعیان ذاتست
سوم آبست و چارم خاک آمدکه درهر چار روح پاک آمد
یکی آتش که آمد سرکش عشقکه میخوانند او را آتش عشق
دوم باد است کاندر دم دم آمداز آن دم این دم اینجا همدم آمد
سوم آبست ز اصل نور زادهچنین حیران چنان در ره فتاده
چهارم خاک اصل هر سه پیداستکه اندر خاک از ایشان شور و غوغاست
حقیقت وصف آتش چون شنفتییقینِ سرِّ آدم باز گفتی
دم باد از عیان لامکانستکه اندر جسم و جان راز نهانست
از آن دم باز بنگر تا بدانیکه یاد آمد یقین سرّ نهانی
از آن دم باز بنگر سوی صورتفکنده دمدمه در جزو کویت
از آن دم آمد اینجا باد بیشکشد ازوی جان ودل آباد بیشک
از آن دم آمد اینجا باز دیدیحقیقت جز دمت او را ندیدی
از آن دم آمده راز نهانستنفخت فیه من روحی عیانست
نفخت فیه من روحست در بادکه ذرّات جهان را میدهد داد
نفخت فیه من روحست زاندمکه اینجا میدهد بر کل دمادم
نفخت فیه من روحست زان ذاتکه اینجا میدهد بر جمله ذرّات
نفخت فیه من روحست از اصلکه اینجا میدهد بر جسم و جان اصل
نفخت فیه من روحست روحستکه عالم را ازو فتح و فتوحست
نفخت فیه من روحست ازحقکه باقی میزند دم در اناالحق
نفخت فیه من روحست از رازاز آنجا سوی اینجا میدمد باز
نفخت فیه من روحست دمدممصفّا میکند آدم ز عالم
از آن ذاتست اینجا دم دمیدهدم خود در دم آدم دمیده
از آن ذاتست وصل از اوست بنگرحقیقت جزو و کل از اوست بنگر
از آن ذاتست زان پنهان نمایدجمال خویشتن در جان نماید
از آن ذاتست و پنهانست در جانکه دارد نفخه اندر ذات جانان
از او جسمست اینجا راز دیدهاز او خود را حقیقت باز دیده
از او دل یافتست این روشنائیکه دارد یاد اسرار خدائی
از اودل یافتست اینجای آرامکه در دل آمد او اینجا دلارام
از او دل یافتست اسرار اینجاکه خود را میکند اظهار اینجا
از آن دل یافتست اسرار بیچوننموده روی خود در هفت گردون
از او دل یافت راحت اندر اینجااز او بیند سعادت اندر اینجا
از او دل یافت راحت هر زمانیز شوقش میکند هر دم بیانی
از او دل یافت آگاهی و جان شدچو او دل در حقیقت کل نهان شد
از او دل یافت آگاهی که حق دیدیکی شد همچو او در عین توحید
از او دل یافت وصل وآشنائینمیجوید دمی از وی جدائی
از او دل یافت سرّ لامکانیکه او داند یقین راز نهانی
دل از بادست روحانی حقیقتاز او آرایشی دارد طبیعت
دل از بادست زان اینجا خبردارکه اندر وی شد اینجا ناپدیدار
حقیقت دل چو از بادست زندهشدست از جان دلش اینجای بنده
دل بیچاره زو آرام دیدستاز او آغاز و هم انجام دیدست
اگرچه پیر گشت امّا بخون باربود پیوسته او در رنج و تیمار
همان بادی شما را دل چو او دیدنظر کرد و درونش تو بتو دید
حقیقت زو خبردارست تحقیقوز او دیده در اینجا سرّ توفیق
دل و جان هردو اندر خدمتت بادهمی دارد یقین ذرّات آباد
دل و جان را کند خدمت در اینجااز آن دریافتست قربت در اینجا
دل و جان را کند خدمت که بادستوی اندر سرّ جانان داد داد است
حقیقت جوهری بی منتهایستدل و جان و وجود از وی صفایست
حقیقت جوهری از دید یار استدر او اسرارهای بیشمار است
حقیقت جوهری از لااله استنفخت فیه من از روح اله است
حقیقت دارد اینجا گه فنائیفنا اندر فنا و در بقائی
زهی سرّ نفخت فیه دیدهاز آن منزل بدین منزل رسیده
کمال بی نشانی در تو پیداتوئی در راه جانان کل مصفّا
کمال بی نشانی در تو موجودتوئی اینجا حقیقت اصل این بود
کمال بی نشانی داری اینجااز آن در عشق برخورداری اینجا
دمادم میدمی در بی نشانیاز آن در عشق روح انس و جانی
دمادم میدمی از نفخهٔ ذاتحقیت زنده گردد جمله ذرات
دمادم میدمی در آن عیان تودرون جان و دل داری عیان تو
دمادم میدمی اندر درونمشدستی اندر اینجا رهنمونم
دمادم میدمی از هفت گردوندرون جان و دلها بیچه و چون
دمادم میدمی وز آندمی توحقیقت بود ذات آدمی تو
از آن دم دمدمه انداختستیدرون جان و دل بشناختستی
کمال خود از آن دم اندر این دمکه کلّی در دمیدی سوی آدم
حقیقت آدم از تو یافت اشیادم تو اندر او آمد هویدا
تو بادی مر ترا نی باد دانمترا از عین آن آباد دانم
تو از ذاتی و ذات اندر تو موجوداز آن پنهان شدستی تو زمقصود
همه ذرّات عالم زنده از تستدر اینجاگه حقیقت بنده از تست
از آن دم میدمی کز بی نشانیحقیقت لامکان اندر مکانی
از آن دم میدمی در جمله جانهااز آن جانست اصل تو هویدا
از آن حضرت خبرداری تو از رهفتادستی از آن گشتی تو آگه
بسی گردیدهٔ تو شیب و بالاکه تا این دم شدی در عشق یکتا
بی گردیدهٔ تا راز بینیدر این منزل عیانت باز بینی
تو با جان هر دو جانان تو در یکیکی بینند ز آب و خاک بیشک
تو با ایشان بساز و سر میفرازاگرچه در یقین هستی سرافراز
تو با ایشان بساز و راز بنگردرون جان شهت را باز بنگر
درون جانی و خود را خبر کنشه اندر جانت در رویش نظر کن
درون جان نظر کن شاه آفاقبخود بنگر که هستی تو از آن طاق
درون جان تو با او هم جلیسیمصفّائی نه چون نفس خسیسی
درون جان تو با یاری و او نیزترا بنموده اینجاگه همه چیز
درون جان و یارت در درونستترا در هردمی او رهنمونست
درون جانی و تحقیق دریابز جانان سوی جان توفیق دریاب
نه جان اندر رخ جانان نگاهیکن آخر هان ز ماهت تا بماهی
همه از تست و تو از جان پدیدارترا شد جان در اینجاگه خریدار
خریدارست جانت نیز هم دلکه تو بودی حقیقت راز مشکل
همه از تست پیدا و نهانییقین کاینجا حیات جاودانی
حقیقت زندگی اندر دم تستکه ریش قلبها را مرهم از تست
حقیقت زندگی در دل تو داریکه بود جاودان حاصل تو داری
حقیقت زندگی جمله شی آیهمه دانم که کل از نفخ حی آی
حقیقت نور حیّ لایموتیکه در جانها حقیقت هم تو قوتی
غذای روحی و معنیّ جُملهدر این جامی و هم فتوی جُمله
عیانی لیک پنهانی ز دیدهکسی رنگ تو در اینجا ندیده
نداری رنگ آمیزی در اینجادمادم فیض میریزی در اینجا
ز نور فیض تو عالم پر از نورشد و اندر جهان گشتی تو مشهور
ترا خوانند جان چون در نهانیولی از جان یقین عین العیانی
ترا خوانند جان مر اهل معنیکه هر دم مینمائی راز مولی
ترا خوانند جان اینجا حکیمانکجا دانندت اینجاگه لئیمان
بنورتست اشیا در حقیقتکه بیرون و درونی در طبیعت
ز بالا در درون نفخه دمیدیدرون جان تو در گفت و شنیدی
ابا تو دارم اینجا رازها منکه دیدم ازتو سر آوازها من
تونطقی درهمه گویا شدستیدرون اندر همه جویا شدستی
تو نطقی در زبان و راز گوئیتو بشنیدی ز جانان بازگوئی
تو نطقی در زبان و عین گفتارحقیقت رازها آری پدیدار
بگرد خاک میگردی تو دائمبتو پیداست خاک و گشته قائم
بگرد خاک میگردی ز اسرارولی از چشم گشته ناپدیدار
بگرد خاک میگردی همی تودرونش میدمی هر دم دمی تو
چنانت یافتم در خاک بیچونکه اوّل آمدی در هفت گردون
ز سوی ذات در عین صفاتیحقیقت این زمان دیدار ذاتی
مگردان رخ ز خاک و روح اعیانکه میدانم ترا اسرار پنهان
زلائی این زمان در عین الّاحقیقت اسم دیده در مسّما
مسمّائی ولیکن جسم بودهاز اوّل بیشکی بی اسم بوده
همه اسم از تو موجود و تو بیجانهمه پیدای تو هستی تو در جهان
از آن دم چونکه یارت این دم آورداز این دم آمدی ز اعیان خود فرد
ترا برتر ز آتش بینم اینجااز آنت سخت من خوش بینم اینجا
که از بالا دمادم میدمی بازحقیقت اندر اینجاگه باعزاز
دلا مر باد را بشناس در خودمکن او رادمی مر دور از خود
از آن دم تو او را اندر اینجاکز آن دم کرد جان تو مصفّا
از آن دم دان تو اینجا اصل بودشهمین جاگه بدان مر وصل بودش
فنا شو همچو باد از آن دم ای دوستکه این دم نفخه است و همدم اوست
ز اصل هر چهار اینجا عیانیبگفتی سرّ کل را تو نهانی
ز اصل این چهار آگاه گشتیبدین سیر دگر زینها گذشتی
یقین هم وصل آب اینجا بیان کننمود راز او سرّ عیان کن
حقیقت آب را عین العیان بیناز او مرجمله اسرار نهان بین
اگرچه هر چهار از اصل یارنددر این مسکن بجانان پایدارند
از آنجا آمده هر چار اینجاز بهر دلبر عیّار اینجا
ولی زابست اینجاگه جمالشکه اعیان آمد از نور جلالش
از آن حضرت بد اینجا بی بهانهدر آمد گشت اینجاگه روانه
از آن دریای بیچون آمدست اودر این درگاه در کلّی نشست او
حقیقت آب اینجا زندگانی استدر او بسیار اسرار معانی است
فتاده در ره جان او خوش و ترحقیقت میرود هر لحظه خوشتر
خوش و تر میرود چون باد در جانکند دل را و جسم آباد در جان
خوش و تر میرود درکوی معشوقبامید وصال روی معشوق
خوش و تر میرود در شی روانهکه تا بخشدت حیات جاودانه
خوش و تر میرود در جمله پیداحقیقت میکند هر لحظه غوغا
خوش و تر میرود در کوی دلدارشود هر نقش از او اینجا پدیدار
درون باغ و بستان شادمانهشود در سوی صحراها روانه
درون باغ و بستان خرّم و کشرود در باد و خاک و عین آتش
کند ره در سوی هر سه بتحقیقیکی گردد وی اندر عزّ و توفیق
گهی بر صورت گندم برآیدگهی در صورت او جو نماید
گهی بر صورت و عین حشایشکند او در بهار اینجا گشایش
گهی بر صورت انگور باشددرون میوهها پرنور باشد
گهی جان بخشد اندر عین بستانکه شیر شوق آرد سوی بستان
ز جان کن فهم تا این سر بدانیکه در آبست اسرار معانی
پس آنگه از بهار میوه الوانشود مر نطفه در انسان وحیوان
شود مر نطفه و بنماید اسرارز حیوان میکند انسان پدیدار
از آن هر سه وزین یک چون چهارستحقیقت دید مولی آشکاراست
نظر کن نطفه را در اصل آغازکه آبی بود وز آبست این باز
حقیقت بود او چون گشت نطفهکه تا پیدا کند همچون تو تحفه
ترا چون اصل از آب منی استاز آنت این همه کبر و منی است
کجا یک نطفه با دریا برآیدکجا یک ذرّه با الاّ برآید
حقیقت همچو آبی و تو در آبنظر کن تا ببینی تابش و تاب
نظر کن آب را نورِ حقیقتکه انسان داد منشور طبیعت
همه آبست اگر تو باز بینینظر کن سوی او تا راز بینی
همه آبست و آب آید جمالشکه اینجا مینماید هر کمالش
همه آبست وز آبیم زندهچنین آمد بنزد جان بنده
همه آبست و آب از جوهر ذاتشتابان میرود در جان ذرّات
همه آبست و آب از جوهر کلروانه درتو است و تو یقین کل
همه آبست او و در شیب و بالاحقیقت راه دارد سوی الّا
ز شیب هر شجر بالا شود اوحقیقت در سوی الّا شود او
نمیبینی و آن را تا نخوانیاز آن ماء طهور اینجا ندانی
خوشی از آن اینجا زنده باشدمر او را جمله ذرّه بنده باشد
نمیخوانی از آنش ره ندانیکه سرّ آب در خود باز دانی