گنج

بخش ۲۲ - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۹۶۶ بیت
وصال شاه می‌جویند جملهیقین از وصل می‌گویند جمله
وصال شاه آن یابد یقین بازکه سر دربازد از عین‌الیقین باز
وصال شاه آن یابد ز دنیاکه مر چیزی نیابد عین مولی
وصال شاه آن یابد که در رازیکی داند همه در قرب و اعزاز
وصال آن دید کز درگذشت اوحقیقت نور خود را در نوشت او
وصال آن دید کاندر او فنا شدز عین لا اله اعیان لا شد
وصال آن دید چون منصور اینجاکه کلّی دید عین نور اینجا
وصال آن دید چون منصور الحقز عین لا زد اینجا دم اناالحق
وصال او دید اینجا همچو او بازکه بگذشت از وجود و گشت سرباز
وصال آن دید الّااللّه آن شدکه اینجا همچو او عین العیان شد
وصال آن دید اینجا از یقین اوکه چون منصور آمد پیش بین او
وصال آن دید کاندر جزو و کل بازهمه خود یافت با انجام و آغاز
وصال شاه یاب ای دل چو منصوراز او چون بستدی اینجا تو مشهور
ترا منشور عشق او دادت اینجاز غم کردت به‌کل آزادت اینجا
ترا منشور عشق او داد بنگردرونت گنج جان آباد بنگر
ترا منشور از او و گنج از اوی‌ستبه ‌آخر کارت از وی کل نکوی‌ست
ترا منشور عشق ای راز دیدهاز او این قرب آخر باز دیده
ترا منشور از او شد آشکارههمه ذرّات در تو شد نظاره
ترا منشور کل داده‌ست منصوروز این منصور خواهی گشت منصور
ترا منشور کل داد از حقیقتنمود اینجایگه کل دید دیدت
ترا منشور او در عین لا داددر آخر مر ترا عزّ و بقا داد
ترا منشور او چون هست اینجارسیدی تو به کل در قربت لا
ز منشورش دم کل می‌زنی بازیقین دیدی از او این عزّت و ناز
ز منشورش دم جانان زن اینجاکه گردون‌ست ارزن پیشت اینجا
ز منشورش حقیقت باز دیدیهمه اندر شریعت باز دیدی
ترا این دم از او دیدار پیداستتو پنهان گشته و کل یار پیداست
ترا این دم از او باید زدن دمکه می‌گوید ترا سرّ دمادم
ترا این دم از او باید زدن کلکه تا بیرون شوی از عین این ذل
ترا آمد از او این دم یقین‌ستکه او در جانت آمد پیش بین‌ست
از او زن دم که آدم این بدیده‌ستمگو چندین که او چندین پدیده‌ست
از او دم زن حقیقت پایدارشسر خود باز اندر پای دارش
از او دم زن وز او می‌گو سخن توهمی‌کن فاش اسرار کهن تو
از او دم زن که در عین العیانیببازت جان که در وی جان جانی
از او دم زن وز او مگذر زمانیوز او بردار هر دم داستانی
از او دم زن تو اندر کلّ حالتکه ناگاهی رسانت در وصالت
از او دم زن که عین بود گردیچو او در عاقبت معبود گردی
از او دم زن که او اندر دم تستحقیقت همدم و هم آدم تست
از او دم زن وز او می‌گوی دائمدوای درد از او می‌جوی دائم
از او دم زن چو ز آن دم آمدستیز عین او تو همدم آمدستی
از او دم زن تو در اعیان او باشاز او پیدا شدی پنهان او باش
از او دم زن که او جان و دل تستحقیقت وصل کل زو حاصل تست
از او دم زن که تا زو حق شوی تواز او در آخر جان حق شوی تو
از او دم زن در اینجاگه فنا گرداگر هستی چو او مر صاحب درد
از او دم زن که جانان رفت تحقیقحقیقت درد و هم درمان‌ست توفیق
ترا چون پیر کل منصور آمدز سر تا پایت اینجا نور آمد
ترا در نور خود داد آشناییرسیدی باز در عین خدایی
ترا در نور خود او راه داده‌ستدر اینجایت دل آگاه داده‌ست
ترا در نور او باید شدن پاککه تا واصل شوی از وصل واصل (؟)
ترا در نور او باید شدن پاککه تا واصل شوی در حقهٔ خاک
ترا در نور او باید شدن دلکه در آخر شوی از وصل واصل
ترا در نور او باید شدن جانکه تا جانت شود در وصل جانان
ترا از نور او وصل است پیداحقیقت رفته فرع و اصل پیدا
ترا از نور او اینجا یقین استدل و جانت ز نورش پیش بین است
ترا از نور او وصل است در جاناز آن رو می‌کنی زو نصّ و برهان
ترا از وصل او دیدار شاه استکه او شاه‌ست و دیدار اِله است
ترا از وصل او شد رنج اینجابه‌دستت داد بی‌شک گنج اینجا
ترا در وصل او تحقیق فاش استکه اسرار عیان بی‌منتها‌ش است
تو چون از وصل او دیدی رخ اوبگفتی اندر اینجا پاسخ او
ز وصلش اندر اینجا سرفرازیدر آخر چون سر و جانت ببازی
سر و جان پیش وصلت می‌ببازمکه از تو در حقیقت سرفرازم
سر و جان پیش وصلت باخت خواهمبا عیان تو کلّی تاخت خواهم
مرا از وصل تو اصل است موجودنمودستی مرا دیدار مقصود
مرا از وصل تو جانست شادانکه هم جانی در او هم ماه تابان
مرا از وصل تو اعیان الّا استحقیقت بود تو اینجا هویدا‌ست
مرا از وصل تو جان دید رویتز وصل آمد چنین در گفتگو‌یت
ز وصلت گفتگو کرده‌ست آغازکه دیده‌ست از رُخت انجام و آغاز
ز وصلت گفتگو آورد اینجاکه از وی شد حقیقت فرد اینجا
ز وصلت جملگی اسرار گویمهمه با تو یقین ای یار گویم
ز وصلت جز تو چیزی می‌نبینمکه از دید تو در عین الیقینم
ز وصلت این معانی جوهر ای دوستبرون آورده‌ام چون مغز از پوست
ز وصلت در درون بحر رازمکه پرده کرده‌ای ز اسرار بازم
چنانم پرده از رخ باز کردیمرا کل صاحب این راز کردی
که جانم از تو بود و در تو گم شدمثال قطره در دریای گم شد
ز بودت باز دیدم بودت اینجاحقیقت چون تویی معبودت اینجا
تو مقصودم بُدی در جان و در دلمرا مقصود از روی تو حاصل
تو مقصودم بُدی در آخر کارکه تا پرده گرفته‌ستی ز رخسار
تو مقصودم بُدی و رخ نمودیدر اینجاگه رخ فرّخ نمودی
تو مقصودم بُدی در اصل جملهکه خواهی بود آخر وصل جمله
تو مقصودم بدی از روی تحقیقمرا بخشیدی اینجاگاه توفیق
تو مقصودم بدی در آخر ای جانمرا کردی بکل خورشید تابان
تو مقصودم بدی این دم در الّاکه کردی مر مرا اینجا تو یکتا
ز عین دید خود دیدار بوده‌ستمنم این دم نمودار نموده‌ست
منم در عین لای او بماندهبیک ره دست از خود برفشانده
تویی اعیان من کل آشکارهکه خواهی کردنم جان پاره پاره
تو چون خود را چنان کردی مرا هانکه حاجت نیست اندر شرح و برهان
جمال بی نشانت آشکار استهمه جانها ترا اندر نظار است
جمال بی نشانت دُر‌فشان‌ستحقیقت قل هواللّه زان نشان‌ست
جمال بی نشانت هست موجودتمامت از تو می‌جویند مقصود
جمال بی نشانت چون نمودیهمه دل‌ها به‌یک ره در ربودی
جمال بی نشانت راحت جانستکه اندر پردهٔ پیدا و پنهان‌ست
جمال بی نشانت قوت روح‌ استخوشا آنکس کش این فتح و فتوح است
جمال بی نشانت کعبهٔ دلبود کاینجاست مقصودم به‌حاصل
جمال بی نشانت خویش بنمودمرا اسرار‌ها از پیش بنمود
جمال بی نشانت شد دوایماز آن از دیدنش عین بقایم
جمال بی نشانت دیدم اینجااز آن در عشق در توحید‌م اینجا
جمال بی نشانت دیده‌ام بازاز آن رو گشته‌ام در عشق ممتاز
جمال بی نشانت دیده‌ام ذاتاز آن دیدار جان شد جمله ذرّات
جمال بی نشانت راز دیدماز آن ذات تو اینجا باز دیدم
جمال روشن‌ت اینجا حقیقتولیکن در نمودار شریعت
جمال آفتابت لایزال‌ستدل عشاق از او اندر وصال‌ست
جمالت تافته‌ست اینجای نوریدلم انداخته‌ست اندر حضوری
جمالت را حضور جان بدیدمچو خورشیدی دلم تابان بدیدم
جمالت فتنهٔ جان‌ست در دیدکز اینجا می‌توانم یافت توحید
جمالت باز دیدم در عیان مناز آنم گشته بی نقش و نشان من
جمالت دیدم اندر عین اشیاکه چون نور است اندر جمله شیدا
جمالت دیدم اندر نور خورشیداز آن تابان شده منشور خورشید
جمالت دیدم اندر روی مهتابکه تابان‌ست از او نور جهان‌تاب
جمالت دیدم اندر مشتری منبه‌جان و دل شده‌ستم مشتری من
جمالت دیدم اندر عین ناهیدبدادم جان و گشتم نور جاوید
جمالت دیدم اندر عرش و کرسیکزان تابان‌ست در جان روح قدسی
جمالت دیدم اندر لوح دیدارمرا زین جایگه شد نور دیدار
جمالت دیدم اندر قلم مناز آن حیران شدم اندر عدم من
جمالت دیدم اندر هر نجومیاز آن تابان شده هر جا علومی
جمالت دیدم اندر عین آتشاز آن آتش شده پیوسته سرکش
جمالت دیدم اندر نفخهٔ بادکه عالم کرده است از شوق آباد
جمالت دیدم اندر آب روشناز آن کرده به‌هر جاگاه گلشن
جمالت دیدم اندر کون تحقیقمکان دریافته از عین توفیق
جمالت در همه اشیا عیان‌ستبجز واصل مر این را خود که دانست
جمالت ذات و ذاتت در صفات‌ستترا کل قل هواللّه نور ذات‌ست
زهی ذات تو اینجا بود جملهحقیقت مر تویی مقصود جمله
عیان شد ذات تو در جان من پاکاز آن افتاده‌ام در عین ناپاک
عیان شد ذات تو تا من بدیدمعیانت را از آن من ناپدیدم
عیان ذات تو تا راز دیدمز ذات انجامت و آغاز دیدم
تو لائی عین الّا اللّه خوانندترا مر عاشقان جز تو ندانند
تو لائی در همه موجود گشتهتو مقصودی از آن معبود گشته
تو لائی مر ترا اللّه دیدمترا اعیان الّا اللّه دیدم
دل و جان هر دو حیران تو مانندکواکب جمله گردان تو مانند
همه پیدا به تو‌، تو عین پنهانهمه جان‌ها به تو‌، تو مانده بیجان
همه پیدا به تو‌، تو ناپدیدارز صورت نقطه‌ای در دید پرگار
چنان پنهانی از دیدار جملهکه می‌دانی ز خود اسرار جمله
ترا جویان شده ذرّات در دیدکه می‌خواهند اندر عین توحید
رسندت کل رسیده می‌نداننداز آن حیران و سرگردان بمانند
تویی جز تو کسی نبود که دانماز آن غیری ندیدم زان ندانم
حقیقت بود اشیایی همیشهکه بر جایی همه جایی همیشه
ز غیر خود ندیده در حقیقتز سیر خود بدیده در طبیعت
نه از کس زاده‌ای و نی کس از تویکی می‌بینی‌اش پیش و پس از تو
یکی می‌دانمت در جوهر ذاتبه تو پیدا حقیقت جمله ذرّات
صفاتت فیض و فضل از نور دارداز آن هر ذرّه منشور دارد
نهان از دیده‌ای و دیده‌ای توحقیقت در همه گردیده‌ای تو
نهان از جمله‌ای و جمله از تستعیان از تست و هر ذرّه ترا جست
ندیدت هیچ کس جز آنکه دیدارنمایی مر ورا او ناپدیدار
کنی بود وجودش جمله در خویشحجابش آنگهی برداری از پیش
راهش دهی اینجا یقین بازنمایی تو ورا انجام و آغاز
کمالت کی بیابد عقل اینجااگرچه می‌کند صد نقل اینجا
چنان در تست عقل اینجا ربودهکه گفته‌ست از تو و از تو شنوده
عیان سرّ توحیدت بسی گفتحقیقت او هم از دیدت بسی گفت
بسی در راه بودت روز و شب تاختندیدت روی و آنگه خود بینداخت
چنان انداخت مر خود را به تسلیمکه افتاده‌ست اندر ترس و در بیم
ره تو بی نشان و بی مکان بُداز آن در دید دیدت بی نشان شد
نشان می‌جست اندر بی نشانینبودش راز اینجاگه نهانی
چو او را می‌ندید از پیش وز پسفروماند اندر این گفتارها بس
کجا یابد کمالت عقل و ادراککه هر دو سرنگون افتاده در خاک
ترا چون یافت عشق راز دیدهوصال تو هم از تو باز دیده
ز تو پیدا و هم از تو زده دمحقیقت در درونِ جان آدم
به تو موجود و لاموجود بودهز بود تو حقیقت بود بوده
ترا اینجا ندیدت آخر کارهم اندر تو شده او ناپدیدار
کمالت در جمال لامکان دیدحقیقت خویش در کون و مکان دید
نمودم زد که عشقم همدم تستحقیقت او ز بحرت شبنم تست
جمالت یافت منصور از یقین بازفدا شد اندر اینجا جان و سرباز
تمامت انبیا حیران ذاتتملائک جمله سرگردان ذاتت
نه راه از پیش و نی از پس چه‌گویمکنم اینجایگه یا بس چه‌گویم
دل و جان هر دو داری تو در اینجاز بود خود خبر داری در اینجا
چه جویم چون تویی در جان و در دلمرا مقصود از دید تو حاصل
چو پیدایی درون جان حقیقتکجا گنجد مرا اندر طبیعت
تو بنمودی جمال بی نشانیفزودی هر نفس در من معانی
تویی با من‌، منم در تو بماندهسر و جان بر جمال تو فشانده
توی با من منم در تو پدیداردرون جان من تو ناپدیدار
درونم با برون بگرفته با دوستتویی مغز و منم درمانده در پوست
درون داری برون بگرفته از پوستحقیقت هست دیدم این ابا دوست
تویی در پیش ذات تو نگنجددو عالم نزد تو مویی نسنجد
چو ذات تست مستغنی ز عالمتو در جانی فکنده نفخهٔ دم
دل و جان روشن از اسرارت آمداز آن سرمست در بازارت آمد
در این بازار جز رویت ندیده‌ستاز آن اندر کمال تو رسیده‌ست
ترا دید و به جز تو کس نبیندتویی درجملگی زان کس نبیند
ترا دید و ترا بیند حقیقتاز آن دم می‌زند اندر شریعت
جمالت یافت اندر پرده جانااز آن شد در عیان کل توانا
زهی پرده برافکنده ز رخساردرون جان شده در من پدیدار
چه وصفت گویم ای موجود بی‌چونکه گردان است از شوق تو گردون
فلک بسیار تک زد سال‌ها اوز تو بسیار دیده حال‌ها او
ولی در قربتت کی راه یابدچو جان او کی دل آگاه یابد
اگر شمس است سرگردان ذاتتشده گردونت در دید صفاتت
اگر ماه است در شوقت گداز استگهی در شیب و گاهی بر فراز است
اگر نجم است هر یک در ره توهمی‌بوسند خاک درگه تو
اگر عرش است گردان است دائمهمی اندر تو حیران است دائم
اگر لوح است از تو می چه خواند‌؟که هم در این قلم چیزی نداند
اگر کرسی است کرسی رفته از پایعجائب او فرومانده‌ست بر جای
اگر هم نیز دیدار بهشت استبجز تو دید خود اینجا بهشت است
اگر هم دوزخ است از ذوق سوزان استز عشقت دائما درخور فروزان است
اگر نارست درنارست بی‌شکفتاده دائما در شعله و تک
اگر بادست جز بادی نداردبجز تو هیچ آبادی ندارد
اگر آب‌ست در راهت روانههمی‌گردد در اینجا از بهانه
اگر خاک است بر سر خاک دارددرون جان و دل بر خاک دارد
اگر کوه است کوه غم ورا هستاز آن شد ریزه ریزه گشته آن است
اگر بحر است در شور و فغان‌ستهمه از دریای فضلت میندانست
کجا داند رهی در سوی تو بردوگر بر دست در درگاه تو مرد
کجا یارد کس از تو دم زدن بازمگر منصور کاو گشته‌ست جانباز
جلالت سوخت اینجا جان عشاقز تست این زمزمه در کلّ آفاق
جلالت سوخت مشتاقان درگاهاز آن کافتاده اینجاگه ابر راه
جلالت سوخت مر ذرّات تحقیقاگرچه رخ نمودستی ز توفیق
مرا بنمای مر کلّی جمالتکه تا سوزان شوم اندر جلالت
بسوزانم که مشتاقم حقیقتنمی‌خواهم مر این نقش طبیعت
بسوزانم اگرچه سوخته‌ستمکه سرّ عشق تو آموخته‌ستم
بسوزانم که کل گردانی‌ام توکه راز اینجایگه میدانی‌ام تو
وصالت را خریدارم بدین جاناز آن افتاده‌ام مدهوش و حیران
اگرچه مستم از شوق جمالتشده‌ستم گشته در عین وصالت
شده‌ستم کشته چون منصور اسرارمرا آویختی اندر سر دار
مرا بردار کرده‌ستی حقیقتکه دیده‌ستم ز ذاتت دید دیدت
یقین توحید تو من فاش گفتماز آن این جوهر اندر ذات سُفتم
منم مست و تویی هشیار گشتهکنون از جسم و جان بیزار گشته
بخواهی کشتنم آخر که دانمدر اینجا گشت راز تو عیانم
فنا کن بود‌ِ من‌، تا تو بمانیمکن مستم فنای کل تو دانی
بخواهی کشتنم در خاک کویتاز اینم دائما افتاده سویت
فنا کن تا بقا یابم ز تو بازتو دانایی درون ای صاحب راز
بجز توحید ذاتت می‌ندانماز آن من دائما توحید خوانم
چو دیدم اندر اینجاگاه مر دیدترا کل زان همی‌گویم ز توحید
مرا تا جان بود توحید گویمترا در عین آن توحید جویم
یکی ذات است توحید تو ما راعیان در دید آن دید تو ما را
اگرچه گم نکرده‌ستم ترا منکه می‌دانم ترا عین لقا من
نکردم هیچ گم تا من بجویمبه صورت زان ز معنیّ تو گویم
یکی ذات است پنهان از تمامتبه هر دم می‌کند در جان قیامت
یکی ذات است اینجا آشکارهیقین در خویشتن از خود نظاره
یکی ذاتست این برهان نمودههمی اسرار از قرآن نموده
یکی ذاتست کل پنهان و پیدامرا در جان و دل کلّی هویدا
وصال ذات تو دیدم در اینجاشدم در ذات تو ای دوست یکتا
تو من من تو در این معنی چه گویمتویی ظاهر کسی دیگر چه جویم
تو هستی ظاهر و باطن تو داریتو داری مر ترا پاسخ تو داری
یکی بیچون و بی مثلی و مانندنداری یار و خویش و زوج و فرزند
همه از تو تو از خود دیده رازتبخود گفته حقیقت جمله بازت
نبینم غیر تو چون کل تو بودیکه دائم بوده و بودی و بودی
زهی اسرار تو مشکات ارواحمرا از جان و دل نورست مصباح
ز روزن‌های مشکاتی هویدااز آن نور تو شد در جام پیدا
یکی جام عجائب ساخته‌ستیز بود ذات خود پرداخته‌ستی
یکی جام است پر نور حقیقتدر آن موجود بی‌شک دید دیدت
یکی جام است در وی ذات پاکتعیان بنموده زو آیات پاکت
یکی جام است نور پاکت ای ذاتهمی رانی در اینجا عین آیات
درون جام راح کل نمودیحقیقت جام دیدم هم تو بودی
درون جام هستی نور روشنبتابیده عیان در هفت گلشن
ز نورت پرتو‌یی در کائنات استاز آن پیوسته امکان ثبات است
مزیّن کرده زین جاوید افلاکبه‌سر گردان شده پیوسته در خاک
ز نورت فیض دارم هر چه دیدمبجز تو هیچ در اشیا ندیدم
درون جان مرا کردی مزّینز نور تست هر ارواح روشن
درون جام دارد روشناییاز آن در وی جمالت می‌نمایی
جمال خویش بنمودی تو در جاماز آن دیدم رخ خوبت سرانجام
درون جام بنمودی عیانیدرون جام دیدم تن نهانی
جمال خویش بنمودی یقینتدر این جام حقیقت پیش بینت
دل عطار مست جام عشقتشده آغاز در انجام عشقت
نموده‌ستی رخت در جام عطّاریقین گشته‌ست سرانجام عطّار
ز تو عطّار باشد مست این جامحقیقت گشت خود بیند سرانجام
ز تو واقف شده واصف شده بازندیده در درون انجام و آغاز
به نورت روشنایی یافت اینجاز بود خود خدایی یافت اینجا
نظر کل کرد اندر جسم و جانماز آن بسپرده‌ای مر اسم جانم
بدیده مر ترا در سینهٔ خویشدرونِ تو توئی دیرینهٔ خویش
وصالت را طلب کردم ز هر کسچو دیدم جملگی بودی تو خود بس
تو بودی در درون خویش پیدافکنده در درون این شور و غوغا
طلب می‌کردمت اندر جداییکه تا دریافتم از آشنایی
طلب می‌کردمت تا باز دیدمنه گم بودی ولی در تو رسیدم
طلب از من بُد و من طالب ای جانتو بودی در حقیقت غالب ای جان
طلب هم از تو بود و من بدم هانتو می‌گفتی حقیقت شرح و برهان
کنونت در یقین چون باز دیدمنه گم بودی ولی در تو رسیدم
دلّ عطّار مسکین را نگهداردو روزی دیگرش اینجا میازار
دل عطّار مرغ دامت آمداز آن مسکین چنین در کارت آمد
دلم حیران دام ای دام هم توحقیقت دولت و هم کام هم تو
در این دام توام در شادکامیکه می‌دانم که تو مرغ و تو دامی
در این دام توام من راز دیدهکه من دام توام ای باز دیده
همه در دام تو هستند گرفتارنمی‌دانندت ای دانای اسرار
یقین شد بر دل عطار این دامکه بیرون آید از دامت سرانجام
مر این مرغ دلم تا کشته گرددمیان خاک و خون آغشته گردد
بکش این مرغ اگر خواهیش کشتنیقین مرغ از تو کی خواهد گذشتن
بکش مرغ دلم ای جان تو دانیبکش کین کشتنستم زندگانی
مرا این کشتن تو زندگانی استحقیقت مر حیات جاودانی است
چنانت دیده‌ام انجام و آغازکه خواهم کشتن اینجاگاه سرباز
دم ذاتت زنم در سرّ اعیاناز آنم برتر از خورشید تابان
دم ذاتت زنم در سرّ توحیدنه بینم بعد از اینم جز در این دید
تو درجانی کجا جویم ترا منچو توهستی کرا گویم ترا من
تو در جانی چنین غوغا فکندهمرا در قربت الّا فکنده
تو درجانی چنین اسرار گفتهز خود گفته چنین در خود شنفته
تو درجانی و عطّار از تو موجودحقیقت خود تو مقصود و تو موجود
از آن جز تو نخواهم دید غیریکه جز تو من ندارم هیچ سیری
بتو روشن شده جان و جهانماز آن از غیر اینجا من جهانم
ندیدم غیر تو بود تو دیدمز آن مر بود تو گفت و شنیدم
ندیدم غیر تو جانان جز ای دلهمه از تست اینجاگاه حاصل
نه کس در پردهٔ تو راز بُردهنه کس از تو نشانی باز برده
تو اندر پرده و جمله طلبکاردر آخر پرده برداری ز اسرار
یکی ذات دوئی عین صفاتتکنی مخفی همه در نور ذاتت
یکی ذاتی دوئی اینجا نداریاز آن پیدا شده الّا تو داری
ز لا موجودی و الّا حقیقتز الّا اللّه دیدم دید دیدت
ز الّا اللّه میبینم نشانتاز آن میگویم این شرح و بیانت
ز الّا اللّه میبینم دل و جانترا ای ماهرو خورشید رخشان
ز الّا اللّه دیدم مر ترا بازندیدم جز ترا انجام و آغاز
حقیقت بیشکی هر دو جهانیحقیقت سرّ پیدا و نهانی
بجز تو هیچ اینجا غیر نبودحقیقت کعبه و هم دیر نبود
تو تا بنمودهٔ این کعبهٔ جانهمه ذرّات گرد اوست گردان
در این کعبه جلال تست پیدایقین نور جمال تست پیدا
در این کعبه همه روی تو بینمهمه ذرّات در سوی تو بینم
همه در کعبه اند و کعبه جویانهمه در کعبهٔ وصل تو پویان
همه در کعبه اینجاگه رسیدهجمالت را در آن کعبه ندیده
در این کعبه جمال جاودانی استدرونش هم نشانِ بی نشانی است
در این کعبه تمامت وصل یابندترا آخر در اینجا اصل یابند
جمال کعبه اینجاگه نمودیدل خلقی ز دیدارت ربودی
از این کعبه نمودستی جمالتشده تابان در او نور جلالت
از آن نور است کعبه پاک و روشناز آن عکسی شده هر هفت گلشن
حقیقت سالکان اندر طوافندجمالت را از آن در عشق لافند
توئی در کعبه و چیز دگر نیستبجز واصل در این کعبه خبر نیست
همه ره کرده در کعبه رسیدهجمالت را در آن کعبه ندیده
همه اندر طواف و کعبه در جوشیقین در راه هم گویا و خاموش
کسی در وصل کعبه راه یابدکه در کعبه جمال شاه یابد
جمال شاه بیشک در درونستحقیقت عشق اینجا رهنمونست
حقیقت عشق اینجا در کند بازبیابی توجمال خود باعزاز
پس آنگه در سوی کعبه شتابیجمال شاه اینجاگه بیابی
ولیکن راه هر کس نیست اینجامگر آنکو بود در عشق یکتا
کسی در کعبه ره دارد حقیقتکه رشته باشد از عین حقیقت
کسی در کعبه ره دارد یقین اوکه باشد بیشکی عین الیقین او
کسی در کعبه روی شاه بیندکه کلّی نور الاّ اللّه بیند
کسی در کعبه دارد وصل جانانکه کلّی دیده باشد اصل جانان
کسی در کعبه جان پیش بین شدکه چون منصور در عین الیقین شد
کسی در کعبه جانان صفا دیدکه بود خویشتن مر مصطفا دید
کسی در کعبه جانان اناالحقزند کو باز بیند راز مطلق
حرم گاهی است جانت کعبهٔ یاروصال او در آنجاگه پدیدار
وصال حق در اینجا جوی بیچونکه بنماید محمّد بیچه و چون
ز دید مصطفی در کعبهٔ دلترا مقصودکل آید بحاصل
ز دید مصطفی دم زن بعالمکه بنماید ترا سرّ دمادم
ز دید مصطفی بین ذات در خویشاگر برداری اینجاگاه از پیش
حجاب کفر و زو گردی مسلمانبآخر باز یابی روی جانان
وصال مصطفی دان ذات مطلقکه میگویم ترا آیات مطلق
یقین کُنْتُ نَبِیّا گر بدانیبجز احمد دگر چیزی ندانی
یقین ما کان زِبَر خوان تو ز قرآنکه تا باشد ترا این نصّ و برهان
کسی در کعبهٔ جانان قدم زدکه بود خویتشن او بر عدم زد
کسی در کعبهٔ جانان یقین یافتکه بود مصطفی را پیش بین یافت
چو حق با مصطفی اسرار گفته‌ستنگه میدار آنچه‌ت یار گفته‌ست
منه پای از شریعت دوست بیرونوگرنه اوفتی در خاک ودر خون
منه پای ا زشریعت دوست بر درکه ناگه اوفتی از خیر در شر
شریعت پیش گیر و بی بلا باشحقیقت آنگهی عین لقاباش
شریعت پیش گیر و راز دریابکه از شرع محمّد یابی این باب
دَرِ احمد زن و رَو کن تولّاکه تا اویت رساند سوی الّا
دَرِ احمد زن و وز غم جدا گردز دید مصطفی دید خداگرد
در احمد زن و اسرار او بینز دید او یقین انوار او بین
در احمد زن و فارغ نشین توز دید او عیان دیدار بین تو
در احمد زن و زو خواه اینجاحقیقت تا نماید شاه اینجا
حقیقت بازدان زو در شریعتکه او بنمایدت حق بی طبیعت
باذن او شو اندر ذات بیچونز ذات مصطفی حقست بیچون
مشو مجنون و عاقل باش در شرعکه اینجا باز دانی اصل از فرع
یقین گر مصطفی را دوست دانیاز او اسرار ذاتت باز دانی
یقین گر مصطفی جوئی رهِ اوببوسی خاکِ پاکِ درگهِ او
یقین گر مصطفی بنمایدت دوستبرون آرد ترا چون مغز از پوست
یقین گر مصطفی بنمایدت رازبه بینی در نفس انجام و آغاز
یقین گر مصطفی رازت نمایدره گم کرد کی بازت نماید
تولاّ کن که او دیدست اللّهحقیقت راز بشنیدست ز اللّه
از او یابی معانی تا بدانیوگرنه خوار و سرگردان بمانی
من از وی باز دیدم راز تحقیقوز او هم یافتم آیات توفیق
یکی را باز بین در عرش و کرسیکه گردی در زمانه روح قدسی
یکی را باز بین لوح و قلم دوستپس آنگه زن به جز حق کل رقم دوست
یکی را باز بین در عین جنّتکه هستی آدم اندر اصل فطرت
یکی را باز بین در فرش اینجاکه نوری آمده در عرش اینجا
یکی را باز بین در عین آتشمشو مانند او جانان تو سرکش
یکی را باز بین در دمدمه باددر او روح فنا کن در یکی باد
یکی را باز بین در آب اعیانکه زان آبست اینجا جسم تابان
یکی بنگر ز خاک و باز بین توحقیقت بازبین و راز بین تو
همه در خاک و خاک از صانع پاکنهاده بر سر خود تاج لولاک
ز دید مصطفی در خاک بنگردر او اسرار صنع پاک بنگر
همه درخاک شد موجود تحقیقاز او بنگر تو بود بود تحقیق
ز اصل خود اگر واقف شوی تودر اعیان خدا واصف شوی تو
یقین خاکست مر آیینه بنگرجمال دوست مر آیینه بنگر
درون خاک میدان تو که خاکیبصورت لیک معنی ذات پاکی
درون خاک پیدا آمدستیهم اندر خاک یکتا آمدستی
تو اندر خاکی و خاک ازتو بیناحقیقت سرشناس ای پیر دانا
تو اندر خاکی و روح تو در خاکهمین اطوار دارد سوی افلاک
تن از خاکست و جان از بهر تو یاردرون خاک پاک آمد پدیدار
تن از خاکست و جان از ذات بنگرز خاک بستهٔ نقاش بنگر
ز خاکت باز گفتم باز دان توز خاک پاک اینجا راز دان تو
نگفته‌ست جسم از خاکست اینجاببینی روح قدس پاک اینجا
حقیقت خاک واصل گشته دانمفلک از بهر او سرگشته دانم
فلک سرگشته شد از بهر طین اوکه طین دارد یقین عین الیقین او
همه نور حقیقت در سوی خاکمراو ریزد ز ذاتت سوی افلاک
حقیقت نور حق درخاک دیدماز اینجا من در این درگه رسیدم
حقیقت خاک درگاه الهستکسی داند که در راه الهست
در این درگاه آدم گشت پیداحقیقت جان جان گشته هویدا
در این درگاه آدم آفریدندملایک عشق از جانم مزیدند
در این درگاه کلّی سجده کردندهمه زینجایگه مرگوی بردند
همه در سجدل آدم شده بازکه آمد بود اندر عزّت و ناز
از آن دم بود آدم در سوی خاکحقیقت آمده از حضرت پاک
از آن آدم در این درگاه آمدحقیقت او ز دید شاه آمد
از آن حضرت نَفَخْتُ فیه من روحدمید اندر وجود او و هم نوح
ابا شیث و ابا عین خلیلشتمامت انبیا زو بین دلیلش
در این خاک از یکی پیدا نمودندچونیکو بنگری یک ذات بودند
چراغی بود آدم باز کردهاز آن بُد عزّت جان هفت پرده
از آن بود آدم اینجا ذات بیچونکه اندر خاک آمد بیچه و چون
چراغ نور وحدت بوده اینجاعیان ذات قربت بوده اینجا
از او پیدا شدند اینجا تمامتاز او بنگر تو این شور و قیامت
چراغی از چراغی باز کن تودگر زین راز دیگر راز کن تو
چنان دان کین همه از یک چراغندفتاده از ازل در عین باغند
چو دنیا کشتزار آن جهانستدر اینجا تخمها گشته عیان است
یکی تخمست چندین بر بدادههمه اندر بر رهبر نهاده
یکی تخمست اندر ذات موجودهزاران قسم در ذرات موجود
یکی تخمست از سرّ الهیبداده تخم اینجا از کماهی
یکی تخم است اگر تو باز بینیدرونت گشته آنگه راز بینی
یکی تخمست آدم تا بدانیاز او پیدا شده گنج معانی
در این خاکست اینجا تخم کشتهحقیقت سجدهاش کرده فرشته
ترا چون تخم از خاکست مولودزبان خویش را میکردهٔ سود
ندیدی تخم خود ای آدم پیراز آنی دائما در عین تدبیر
توئی آدم ز آدم باز زادهتو بازی لیک از شهباز زاده
توئی در اصل فطرت شاهبازیکه داری در یقین با شاه رازی
در اینجا راز خود را باز بین تواگر مردی در اینجا راز بین تو
سجودت کرده اینجا مر ملایکنمییابی مر این سرّ فذلک
حقیقت این چنین جوهر که روحستاز آن دم آمده فتح و فتوحست
تو او را این چنین مر خوارداریحقیقت کمتر از نشخوار داری
بخورد و خواب کردستی بضاعترسی اینجا که خواهی مر قناعت
ببردن تا نیابی شرمساریزهی نادان ندانم در چکاری
ترا از جمله اشیا آفریده‌ستکرامت مر ترا کلّی گزیده‌ست
ترا آخر نمود ای خوار مسکینچنین مانده ترا رو زار و مسکین
ترا پیدا نموده عزّت خویشتو افتاده چنین در لذّت خویش
ترا زان جوهر قدس حقیقتکه پنهان آمدستی در طبیعت
ترا از آن جوهر قدسی عیانیکه مکشوف است در تو هرمعانی
تو از آن جوهر قدسی باعزازکه اینجا آمدستی و شدی باز
تو از آن جوهری کز جمله اشیااز آن جوهر شدست ای دوست پیدا
حقیقت آدمی و نی ز آدمکه اعیان آمدستی تو از آن دم
نَفَخْتُ فیه مِنْ روحی در این جسمدر اینجا باز ماندستی تو درجسم
نفخت فیه من روحی در اسراردر این جسم آمدستی کل پدیدار
نفخت فیه من روحی ز اعیانحقیقت اسم بنهادی تو در جان
نفخت فیه من روحی یقین تواگر باشی در این سر راز بین تو
نفخت فیه من روح از صفاتیکه از نفخ یقین اعیان ذاتی
نفخت فیه من روحی عیانیکه مکشوفست در تو هرمعانی
نفخت فیه من روحی تو از ذاتمنقش گشته اندر عین ذرّات
نفخت فیه من روحی وصالیچرا افتاده در عین وبالی
نفخت فیه من روحی ز دیدارتو داری اندر اینجا سرّ اسرار
نفخت فیه من روحی تو دریابسوی آن نفخه دیگر زود بشتاب
نفخت فیه من روحی چه چارههمه ذرّات در تو شد نظاره
نفخت فیه من روحی ز اشیاهمه در تو شده اینجا هویدا
نفخت فیه من روحی تو خورشیدبخواهی ماند اندر سایه جاوید
نفخت فیه من روحی تو در ماهزده بر آفرینش نورت ای شاه
نفخت فیه من روحی تو از عرشفکنده نور خود اندر سوی فرش
نفخت فیه من روحی ز جنّاتحقیقت سجدهٔ تو کرده ذرّات
نفخت فیه من روحی در آتشدر این آتش فتادستی عجب خوش
نفخت فیه من روحی تو از بادز نور خویش کرده باد را باد
نفخت فیه من روحی تو در آبفکنده نور خود را اندر او تاب
نفخت فیه من روحی تو در طیندر این طین مر جمال خویشتن بین
مر این صورت مبین کاینجا چنانستجمالت برتر از حدّ کمالست
جمالت برتر ازکون و مکانستیقین کون و مکان در تو عیانست
جمالت پرتوی بر عالم افتادکه آن پرتو درون آدم افتاد
جمالت بی نهایت اوفتادستلطیفی بس بغایت اوفتاداست
جمالت رشک ماه اندر خور آمدحقیقت مردمی زان خوشتر آمد
جمالت عالم دل در گرفتسترقم بر چرخ و ماه و خور گرفتست
عجائب صورت معنی نمودهلطافت بر لطافت در فزوده
همه حیران تو مانده تو حیرانز خودتا تو چه چیزی مانده پنهان
تو اندر پردهٔ عزت بماندهدر این قربت از آن حضرت بمانده
حقیقت تو از این آیینه هستیز بود خویشتن بت میپرستی
در این آیینه موجودی همیشهکه اندر بود کل بودی همیشه
در این آیینه بر خود عاشقی تواز آن د رعشق کلّی لایقی تو
در این آیینه پیدائی و پنهانحقیقت جانی از دیدار جانان
وجود جملگی اینجا تو داریکه هم پنهان و هم پیدا توداری
چنان طوفان فکندی در گِل و دلکه کردی در یقین عطّار واصل
در این معنی ترا در خویش دیدمبجز تو من کس دیگر ندیدم
حقیقت سالکانت بنده آمدکه رویت چون مه تابنده آمد
حقیقت بدر و خورشید منیریسزد کافتاد گان را دستگیری
ز شوقت جانها دادند عشاقکه در عین توئی افتادهٔ طاق
ز شوقت جان چه باشد تا فشاندبسر در راه تو انسان نماند
ترا داند هر آنکو واصل آمدکه مقصود از تو کلّی حاصل آمد
تو مقصودی دگر تحقیق هیچستبجز تو جمله نقش پیچ پیچست
تو مقصود جهانی و وجودیکه نزد عاشقانت بود بودی
زهی دیدار تو دیدار بیچوننمود روی خود از کاف وز نون
نمودستی رخ اندر حقهٔ خاکز بهر تست گردان نجم و افلاک
ز بهرتست گردان آفرینشتوئی مر جزو تو اینجا یقینش
چنانت اندر اینجا باز دیدمترا انجام با آغاز دیدم
توئی اصل چنان گم کردهٔ بازخود اینجا تو ندانی خویشتن راز
چنان گم کردهٔ در پرده خود توکه بنمودستی اینجا نیک و بد تو
حجابت صورت افلاک آمدنمود عشقت اندر خاک آمد
حجابت صورتست و عین رازیکه خود را زین حجابت دیده بازی
حجابت صورتست و بس حجابستاز آن اینجات اعداد و حسابست
حجابت صورتست ای کار دیدهخود اندر پنج و شش ناچار دیده
خود اندر چار و شش بنمودهٔ توازل را با ابد پیمودهٔ تو
خود اندر چار و شش دیدی سرانجامبتو پیدا شده آغاز و انجام
خود اندر چار و شش دیدی همیشهز غفلت خویش خوش داری همیشه
مشو غافل که عقل کل تو داریز نور جزو و کل اسرار داری
مشو غافل که اسرار جهانیبمعنی این جهان و آن جهانی
رسیدستی یقین زان حضرت پاکوطن کردستی اندر حقهٔ خاک
در این منزل مکن اینجا قراریمجو زین منزل آخر هیچ یاری
رسیدستی در این منزل یقین توفروماندستی اندر کل یقین تو
رسیدستی در این منزل حقیقتگرفتاری کنون سوی طبیعت
در این منزل مکن اینجا قراریمجو زین منزل آخر هیچ یاری
در این منزل مکن اینجا مقامتکه یابی بیشکی درد و ندامت
در این منزل مکن جز نیکنامیکه در عشقت حقیقت کل تمامی
در این منزل نظر کن بود اوّلمشو در هر صفت بر خود معطّل
در این منزل به جز از شرع منگریقین اصل بین و فرع منگر
در این منزل ز دین تقوی نگهدارز صورت بگذر و معنی نگهدار
در این منزل بتقوی جان مصفّاکن و کم گرد در عین مسمّا
در این منزل ز تقوی شادمان شوبپاکی از حقیقت جان جان شو
در این منزل بتقوی دل فروشویدرون جان و دل اسرار کل جوی
در این منزل بتقوی راست رو باشخموشی کن تو بی فریاد و او باش
در این منزل مکن بد تا توانیکه نیکی یابی از سرّ معانی
در این منزل نکو نامی بدست آرکه تا باشی حقیقت صاحب اسرار
در این منزل ز دید شرع مگذرز شرع دوست در معنی تو برخور
در این منزل مبین جز یار تحقیقکه میبخشد ترا مر یار توفیق
در این منزل نخواهی بود پیوستمکن بس جان خود اینجایگه پست
در این منزل تو خواهی رفت ناچاریقین بی صورت پنج و شش و چار
از این منزل تو خواهی رفت بیرونحقیقت عاقبت در خاک و در خون
از این منزل تو خواهی رفت بیشکفنا خواهی شدن در ذات اکل یک
بس ای جان چون در اینجائی بدنیانظر کن پیش از این دیدار مولی
در اینجا بازبین پیش از شدن بازنمود عشق خود زانجام و آغاز
در اینجا بازبین ای کار دیدهکه تا باشی حقیقت یار دیده
در اینجا بین و اینجا رو بشادیکه چون بینی تو اینجا داد دادی
ترا مقصود صورت بد در اینجایقین خود ضرورت بُد در اینجا
یقین خویشتن را میشناسیکه هستی جوهر و بس بی قیاسی
تو اینجا جوهری چون از نموداردرون بحر استغنا پدیدار
در این بحر حقیقت جوهر اوستصدف بگرفته پنهانی تو از پوست
در این بحر صدف بشکن حقیقتصدف اندر نمود خود طبیعت
برون آی و نمایت جوهر اینجاگذر کن از صدف مگذر در اینجا
کجا توقیمت این دم بدانیحقیقت جز دمی اینجا نرانی
بخورد و خواب ماندی باز اینجاحقیقت می نرانی باز اینجا
نه از خود یک نفس آسودهٔ تواز آن در رنج و غم فرسودهٔ تو
همه رنج تو بهر خورد و شهوتبود زانی یقین در عین نخوت
همه رنج تو از کبرست وز کیناز آن اینجا نداری هیچ تمکین
همه رنج تو از تست و ز صورتاز آن این دم نمییابی حضورت
حقیقت مُردَم اندر ماجرائیز غفلت مانده در چون و چرائی
مگو چون و چرا زین فعل بگذرصفات ذاتی و در فعل منگر
چرا خود را چنین محبوس داریدَرِ نابسته را مدروس داری
اگر باشی چنین در حقهٔ خاککجا گردی ز آلایش یقین پاک
اگر باشی چنین نادان بمانیبمیری ره سوی معنی نداری
چه تو چه گاو خر هر دو یکی دانتو این معنی حقیقت بیشکی دان
چو تو در لذت نفس و هوائیمثال قطره از دریا جدائی
جدائی این زمان از عین دریادرون چشمهٔ در شور و غوغا
کجا در سوی کلّی رهبری توکه مانده چون بَقَر بیشک خری تو
مشو در عین لذّات بهیمیاگر جویان حوران و نعیمی
مشو در صورت کبر و حسد توبرون بر مر کدورت از جسد تو
صفا ده اندرون را از طبیعتز شرع کل شو اینجا در حقیقت
صفا ده اندرون از شهوت و آزچو مردان اندرین ره سر برافراز
صفاده اندرون از زشتخوئیاگر گردی چنین بیشک نکوئی
صفا ده اندرون از خواب کردنبنه نزدیک شرع از صدق گردن
تقرب کن تو اندر شرع احمدکه بیرون آوری یاجوج از بند
چه میدانی که چه بودی در اینجاچو گردی پاک معبودی در اینجا
خدا در تست بی آلایش ای دوستوجود خویش کن پالایش ای دوست
درون خاکی اندر حضرت پاکمکن آلوده خود را اندر این خاک
از این آلودگی تا چند گویممنم پیوند کل پیوند جویم
چو عطّار این زمان بگذر ز خوابتکه رد عقبی نباشد مر عذابت
چو عطّار این زمان بگذر تو از خودکه تا کردی ز تقوی اندر او فرد
چو عطّار این زمان کن راستی توکه تا هرگز نیابی کاستی تو
چو عطّار این زمان آهسته جان باشحقیقت بود پیدا و نهان باش
چو عطّار این زمان دیدار مییابهمه از جان و دل اسرار مییاب
چو عطّار این زمان از خود فنا گردبرانداز این حجاب و کل خدا گرد
چو عطّار این زمان تو پاک رو باشکه ناگاهی ببینی دید نقاش
چو عطّار این زمان ره راه کن خودبمنزل اندر آی وش اد کن خود
چو عطّار این زمان بود فنا باشحقیقت پیر معبود بقا باش
چو عطّار این زمان بین ذات بیچونگذرکرده ز خویش و هفت گردون
بزیر پای همّت در نهادهدر معنی ز دید کل گشاده
چنان کرده است ره تا باز دیدستبنزد شاه بیشک راز دیدست
چنان کردست اینجاگه سلوک اوکه در ره شد بر شمس الدّلوک او
چنان کردست در اینجایگه راهکه در منزل پدیدست او رخ شاه
ره جان کرد و جانان باز دید اونظر کرد و مرش خود راز دید او
ره جان کرد و اینجادید دیدارهمه از او پدید او ناپدیدار
ره جان کرد و جان شد اندر اینجاز دید خویش پنهان شد در اینجا
ره جان کرد دید او ذات موجوداز او دیدند مر ذرّات مقصود
ره جان کرد و جان را دید صافیچو آدم دید دید دید صافی
چو آدم راز جانان در بهشت اوبدید و جمله از باطن بهشت او
چو آدم در بهشت جان قدم زددر آخر جزو را در کل رقم زد
چو آدم در بهشت جان بقا یافتبنور بدر عالم مصطفا یافت
چو آدم در بهشت جان حقیقتقدم زد بیشکی او در شریعت
چو آدم در بهشت جان بقا شدز جنّت در گذشت و کل خدا شد
چنان از وصل جانان ناپدید استکه اندر وصل درگفت و شنیدست
چنان ازوصل جانان یافت اعزازپدیدست از یقین انجام و آغاز
نموددوست شد تا دوست دیدشیقین با اوست مر گفت و شنیدش
ز خود بگذشت تا کل دوست گشتستحقیقت مغز شد بی پوست گشتست
همه او دید و جز او غیر نگذاشتیکی شد در درون و سیر بگذاشت
یکی شد در درون ودید دلداریکی شد او ز دید دید دلدار
بجز دلدار چیزی میندید اوهم از دلدار شد می ناپدید او
فنا شد بود عطّار از میانهرسید اندر لقای جاودانه
فنا شد بود عطّار از دو عالماز آن دم زد اناالحق در دمادم
فنا شد بود عطّار از نموداراز آن زد مر اناالحق خود بخود یار
فنا شد تا زلا الّا عیان دیدنظر کرد وزلاکل بی نشان دید
فنادر لا شد ودیدار لایافتدر آن لا آخرو دید خدا یافت
ز حق درحق یقین حق یافتست اواز آن در جزو و کل بشتافتست او
ز حق در حق حقیقت حق بدیدستاز آن در حق چو حق حق ناپدیدست
ز حق در حق چنان شد در فنا بازکه از حق یافت حق حق را لقا باز
چو حق حق دید از صورت گذر کردحقیقت بود حق از حق خبر کرد
ز حق در حق حقیقت حق عیان دیدحقیقت حق عیان عین العیان دید
ز حق در حق چنان موجود آمدکه او را جمله حق مقصود آمد
ز حق در حق لقای جاودان یافتنظر کرد و خود اندر جان جان یافت
ز حق حق گفت نی باطل ندید اوهمه ذرّات جز واصل ندید او
ز حق حق گفت در راز نهانیهمه در شرح اسرار و معانی
ز حق حق گفت اینجا سرّ مطلقز حق دم زد در اینجا از اناالحق
ز حق حق گفت کل خود دید توفیقز حق در حقِّ حق دریافت تحقیق
ز حق حق گفت اینجا راز بیچونوز او بشنفت اینجا بیچه و چون
ز حق حق گفت بود جاودانتحقیقت حق ز پیدا و نهانت
چنان در حق گمست و حق در او گمکه غیر قطره شد در عین قلزم
چنان در حق عیان جاودان دیدکه ذرّاتی شد و هردو جهان دید
چنان در خود دو عالم یافت در خودبمعنیّ و بصورت کل رقم زد
چنان در حق عیان سرّ لا شدکه گوئی دائما دید خدا شد
چنان در عین توحیدست در دید که چیزی می‌نداند جز که توحید
چنان در عین توحیدست در خودکه یکسان‌ست بی‌شک نیک با بد
چنان در عین توحید است در رازکه خود می‌داند او انجام و آغاز
چنان در عین توحیدست گویاکه خود در خود شدت او دید یکتا
چنان در عین توحیدست بی‌شککه چیزی نیست نزدیکش به جز یک
چنان اندر یکی محبوب دیده‌ستکه طالب جملگی مطلوب دیده‌ست
چنان اندر یکی شد بی‌نشان بازکه در یکی به بیند جان جان باز
مگو عطّار خاموش گزین تودر این معنی به جز یکی مبین تو
عنان را باز کش از سوی این رازمگو این سر دگر با هیچکس باز
عنان را بازکش در سوی حضرتدگر مر تازه کن مر جان حضرت
عنان را بازکش تا دم زنی تویقین دم در دم آدم زنی تو
چنان مستغرق عشق یقینیکه جز حق در همه چیزی نبینی
چنان مستغرق دریای بودیکه در حق جسم و جان اینجا ربودی
چنان مستغرق دریای شوقیکه اندر ذات کل یکتای ذوقی
چنان دیدی تو با خود در یقین بازکه حقی و مگو دیگر تو این راز
ابا لبّیک یا خود جوی جملهعیانِ دید از خود جوی جمله
عیان دید در خود بین و تن زندمادم گفت را زین گفت بشکن
دمی با صورت و یک دم معانیهمی پرداز اسرار و معانی
حقیقت جان در این معنی بداندیقین در قربت این معنی بداند
نداند صورت خود این چنین رازکه موجود است در انجام و آغاز
به وقت صورت این معنی بیابدکه گم کرده سوی مولی شتابد
چو صورت این بیابد آخر کارشود اندر فنا مانند عطّار
از آن گفتم به‌قدر هر کس این سرّکه می‌باشد در این معنی ظاهر
ترا چون نیست باطن این حقیقتنگه می‌دار ظاهر در شریعت
به ظاهر کوش و در باطن نظر کنهمه ذرّات آنگاهی خبر کن
به ظاهر کوش اینجا تا توانیکه بگشاید ترا راز معانی
حقیقت باز بینی آخر کاربه تقوی و به معنی ظاهر یار
ولی صبریت باید کرد اینجاکه تا گردی حقیقت فرد اینجا
ز صبرت عاقبت یابی سرانجامبیابی از کف ساقی جان جام
ز صبرت عاقبت محمود باشددر آخر دیدنت معبود باشد
ز صبرت کام دل اینجا برآیدبه صبرت غصّه و غم بر سر آید
ز صبرت باز بنماید جمالشبه صبرت می‌بیابی کل وصالش
ز صبرت باز بنماید رخ خویشبه صبرت این حجب بردار از پیش
خدا را صبر مؤمن دوست داردمراد از صبر در آخر برآرد
رهت می‌پرس از هر پیر اینجاکه یابی پیر با تدبیر اینجا
که ناگه پیرت اینجا رخ نمایدز ناگاهی رخ فرّخ نماید
طلب کن پیر خود در اندرون تازکه با تو پیر گوید در یقین راز
طلب کن پیر تا اینجا بیابیدرون خویش از او یکتا بیابی
طلب کن پیر می‌گوید یقینتکه اندر اندرونت پیش بینت
طلب کن پیر را کاو پیش بین استکه پیر کل ترا عین الیقین است
طلب کن پیر تا کل راز گویدترا از دید کلّی باز گوید
نمی‌دانی ترا پیری است همراهترا افکنده اینجا گاه در راه
نمی‌دانی که پیرت هست در جانحقیقت در صفت خورشید تابان
نمی‌دانی تو پیر دیر اینجاکه افکنده است اندر سیر اینجا
ز پیر دیر مینا در حجابیاز آن درمانده در دید حسابی
ز پیر دیر چشم خویشتن بازببردت تا نماید رازها باز
کسی از پیر اینجا نیست آگاهبجز آنکو بوَد مر سالک راه
حقیقت سالک اینجا پیر بینددرون را پیر با تدبیر بیند
حقیقت سالک اینجا دید سیرشبپرسید او ز پیر بی نظیرش
مصیبت نامه اینجا پیر برگفتدُرِ اسرارهایم پیر کل سفت
جهان پیر است اگر دانسته‌ای بازکه گردیده‌ست در انجام و آغاز
حقیقت سالک از وی با خبر شدگهی در شیب و گاهی بر زبر شد
همی‌پرسید راز جمله اشیاکه بود کل کند در خویش پیدا
مکان کوی می‌گردید سالکاز آن شد زبدهٔ کلّ ممالک
همی‌پرسید از هر چیز او رازهمی‌آمد به نزد پیر خود باز
بیان می‌کرد با پیر طریقتکه تا مر باز بیند او حقیقت
چنان پیرش یقین می‌گفت تحقیقکه تا یابد در اینجا باز توفیق
گهی سالک بَرِ خورشید بودیابا او گفتی و از وی شنودی
گهی در پیش ماه و گاه بر عرشگهی لوح و قلم هم گاه او فرش
گهی با جبرئیل و گه سرافیلز میکائیل و گاهی هم عزرائیل
گهی موسی گهی با آتش و آبگهی با خاک و باد اند تک و تاب
گهی با وحش و طیر اینجا عیان شدابا ایشان در این شرح و بیان شد
گهی با آتش و گه کوه و دریاگهی بر آسمان گه بر ثریّا
گهی با آدمی و گاه ابلیسگهی در جستن حق کرد تلبیس
گهی از آدم و مرگاه از نوحکه تا او را فزاید قوّتِ روح
گهی با آسمان‌ها گه ملایکبیان پرسید اینجاگاه یک یک
گهی از موسی و گه مر براهیمهمی‌پرسید سالک گشته تسلیم
گهی عیسی از او پرسید هم رازحقیت ز انبیا می‌دید او راز
گهی در شیث پیش پیر بودیابا او گفتی و از وی شنودی
همه راهش سوی احمد نمودنددرش در سوی کل آخر گشودند
بآخر پیش احمد یافت تحقیقمر او را داد اینجاگاه توفیق
ز احمد راه خود و اسرار خود یافتبآخر جسم و جان اندر اَحَد یافت
محمد(ص) راز او بنمود اینجادرش در دید کل بگشود اینجا
رهش بنمود اوّل سوی صورتکه در صورت بود معنی ضرورت
ز حُسنش بگذرانید و خیال اوز عقل و قلبت و آنگه وصال او
عیان در جان خود دید از حقیقتگذر کرد آخر کار از طبیعت
چو اندر منزل جان او قدم زدوجود عقل در سوی عدم زد
درون جان در اسرار کماهیعیان جان یافت اسرار الهی
ز جان پرسید و با جان او سخن گفتمر او را راز جان و سر کهن گفت
بدو جان گفت راز خویش اینجاحقیقت چو نظر بگماشت اینجا
حقیقت سالک اینجا جان عیان دیددرون جان خود او جان جان دید
حقیقت جان جان بود او یقین اوشده ذرّات اینجا پیش بین او
همه ذرّات را در ره فکندندبپرسش جمله پیش شه فکندند
حقیقت چونکه سالک در بر جاندر اینجا شد حقیقت رهبر جان
نمود خویشتن از جان یقین یافتدر اینجاگه عیان عین الیقین یافت
ز جان پرسید سالک راز بی‌چونمر او را گفت جان سر بی چه و چون
که من بودم ترا گم کردهٔ خویشحقیقت مر ترا در پردهٔ خویش
در این پرده ترا گم کردم اوّلکه تا ماندی در اینجاگه معطّل
در آخر چون به نزدم آمدی توحقیقت کام اینجا بستدی تو
منت کردم در اشیا جمله گردانمنت بودم در اینجا جان جانان
حکایت مر بسی بشنیدم از پیرحقیقت من بدم از پیر تدبیر
من اینجا مر ترا کل رخ نمودممنم جان نیز هم پاسخ نمودم
منم جبریل و میکائیل بنگرهم اسرافیل و عزرائیل بنگر
منم لوح و منم کرسی منم عرشمنم عین قلم بنوشته بر فرش
منم جنّت منم دوزخ در اینجامنم حور و قصور و عین حورا
منم خورشید و ماه و جمله انجمترا کردم درون جملگی گم
منم عاشق یقین بنگر تو مر بادز باد و خاک من کرده تو آباد
منم طیر و وحوش و آدمی منمنم هم جنّ و انس اندر کمین من
منم عین نبات ودید حیوانمنم اینجا حقیقت دان از اینسان
منم آدم منم نوح اندر اینجامنم مر انبیا اندر تو پیدا
منم دیدار سرّ مصطفا کلکه بنمودم ترا اینجا لقا کل
منم جان و منم جسم و منم دلمنم عین خیال و نیست باطل
منم اینجا و آنجا در یقین بازنمایم مر ترا انجام و آغاز
ز من مگذر که من جانم ز صورتنمایم هر دمی اینجا حضورت
ز من مگذر بمن بنگر یقین توکه من هستم درونت پیش بین تو
ز من دان هرچه دانی اندر اینجانمودم مر ترا ای مالک اینجا
کنون تا قدر من بشناسی از جانمرو جایی دگر خود را مرنجان
تو قدر من بدان تا در یقینتنمایم جاودان عین الیقینت
در اینجا منزلت آن شه نمایمدر آخر مر ترا آن مه نمایم
در اینجا منزلت در خود فنا کنپس آن‌گاهی ز من خود را بقا کن
در اینجا منزل است و من منازلترا گردانم اندر عشق واصل
در اینجا منزل است و من حقیقتکنم پاکت در اینجا از طبیعت
در اینجا منزل است ای مرد سالکنظر می‌کن تو در عین مناسک
همه در تست و من از تو پدیداریقین در من شو اینجا ناپدیدار
همه در تست اگر از من بیابیحقیقت در درون از من بیابی
منت واصل کنم چون خویش اینجاهمه حاصل کنم چون خویش اینجا
حقیقت چون وصالت آخر کارز جان می‌آید اینجاگه پدیدار
ز جان واصل شوی اینجا حقیقتنماید جان در آخر دید دیدت
تو جان و اصل شوی چون باز بینیز جان مر راز بیچون بازبینی
ز جان و اصل شوی در جزو و کل توز جان یابی حقیقت عین کل تو
ز پیر جانت کردم آگه اینجااگر هستی چو سالک در ره اینجا
در این معنی اگر ره باز یابیز پیر خویشتن شهباز یابی
ترا پیریست جان و راز دیده‌ستهمه در خویشتن او باز دیده‌ست
ترا جان پیر تن اینجا روان استجمال جان ترا عین العیان است
جمال او اگر یابی چو احمدشوی آنگه چو منصور و مؤیّد
جمال جان نظر از اندرونتکه جانست اندر اینجا رهنمونت
جمال جان نظر کن در نهان توکز او یابی در آخر جان جان تو
جمال جان بخود پیوسته داریاز آن نور یقین پیوسته داری
جمال جان چو مردان باز دیدندحقیقت آن عیان شهباز دیدند
جمال جان اگر رویت نمایدیکی بینی ز هر سویت نماید
همه جانست و تن جانست اینجاعیان تن جان پنهان است اینجا
همه جانست و تن از جان پدیدارز تن مر جانست اینجا ناپدیدار
حقیقت جان ز تن باشد نهانیبه تن می‌گوید او راز نهانی
ز تن هرگز کسی واصل نبوده‌ستمراد کس ز تن حاصل نبوده‌ست
ز تن جز رنج و درد سر نیایدهمان از تن غم و اندوه فزاید
همه رنج از تن است و شادی از جانکه همچون جان شود در خویش پنهان
خبر کن تو تن از سرّ حقیقیکه با جان دائما در دل رفیقی
خبر کن تن که خواهی شد فنا بازبیابی در فنا بی‌شک بقا باز
خبر کن تن که اینجا راز داریسزد گر فکر از خود باز داری
خبر کن بین که اندر آخر منتو خواهی بود عین ظاهر من
خبر کن باز تا فارغ شود اوحقیقت در جهان بالغ شود او
خبر کن تا یقین کل بیابدحقیقت جزو سوی کل شتابد
چو سالک واصل جان گشت اینجایکی باشد حقیقت در همه جا
ز پیر جان اگر بویی بری تودر این میدان یقین گویی بری تو
ز پیرت آگهی داده‌ست عطّارکنون سالک ز پیر جان خبردار
خبرداری که جانان پیر راه استکنون اندر مکان اعیان شاه است
حقیقت واصل است این پیر دانابه هر معنی بود اینجا توانا
حقیقت واصل است این پیر جملههمی‌جوید یقین تدبیر جمله
اگر سالک بر پیر حقیقتبسازد از عیان دل طریقت
کند پیرش چو خود اینجا عیان اودر آخر در رسد در جان جان او
کسی کاو ره برد اینجا سوی پیرنباشد خود مر او را مکر و تزویر
در این ره هرچه بازد پاک بازدز دید پیر آخر سرفرازد
ز دید پیر یابد جان جان بازاگر آخر شود اینجای جانباز
یقین منصور پیر کل عیان دیدنظر کرد و جمال او عیان دید
ز پیرش رهنمایی بود اوّلدر آخر مر خدایی بُد چو اوّل
چنان در پیر خود اینجا رسید اوکه پیر پرده را زاینجا بدید او
بر پیر آمد و بنمود رازشحجاب انداخت اینجاگاه بازش
به‌یک ره چون حجاب از وی جدا کردز خود کردش گم آنگاهی خدا کرد
اگر تو واصلی مانند منصورمشو یک دم ز پیر خویشتن دور
اگر تو واصلی از پیر مگذروصال پیر یاب از پیر برخور
وصال از پیر جوی و بی‌نشان شوچو پیر آمد درون خود نهان شو
وصال از پیر جوی و باز بین رازحجاب از روی پیر اینجا برانداز
وصال از پیر جوی و در فنا شودر آن عین فنا از حق بقا شو
دریغا زین معانی اندر اینجاکه بی‌شک ره نمی‌دانی در اینجا
نمی‌دانی ره و غافل بماندهعجب در خویش بی‌حاصل بمانده
چنین در خوابی و بیدار جانتهمی‌گویم دمادم در نهانت
که هان از خواب شو بیچاره بیدارزمانی تو ز دیدارم خبردار
چنین تا کی بخفته اندر این راهنباشی یک نفس از دوست آگاه
که ناگاهی که جانت واصل آمدورا اعیان کلّی حاصل آمد
دمادم می‌کند شر خواب بیدارتو هستی خفته اندر خواب پندار
تمامت رهروان در کل رسیدندجمال جاودانی باز دیدند
ره جان کن که اندر آخر ای دوستبدانی کاین وجود تو هم از اوست
ره جان کن که گردی واصل اینجاشوی در دیدن جانان تو یکتا
حقیقت جان و دل پیوند جانانستدر آخر هر دو اندر بند جانانست
چو در بندست جانت در جداییدر آخر زین سخن یابد رهایی
از این زندان چو بیرون آیدت جانبیابی مر ورا خورشید تابان
چو خورشیدست جان تو بصورتبرون آمد ز میغ تن ضرورت
به یک ره لشکر حرص و حسد رانهد او تیغشان اندر جسد را
چو وقت رفتن سالک بصورتبود نشو معانی از حضورت
حقیقت در فنا یابد بقا اوبیابد اندر آخر کل لقا او
برون آید چو خورشیدی از این میغکشد مر نور خود در جمله چون تیغ
به‌یک ره جمله را از خویشتن دورکند تا جاودان ماند یقین نور
چرا کاینجا بود از عشق سالکهنوز از عشق گردد عین مالک
چو سالک جان دهد در آخر کارندیده اندر اینجا نقد دیدار
نتابد نور جان در بود جسمشبرافتد اندر اینجا عین اسمش
پشیمان باشد اندر آخر کارندیده اندر اینجا عین دلدار
در اینجا نقد دیدارت بیابدکه تا در اندر آخر برگشاید
در اینجا نقد دیدار ار بیابیدر آخر چون سوی جانان شتابی
در اینجا نقد دیدار است بنگرهمی‌گویم که هان یار است برخَور
ز جان برخور که جانت دیده جانانستدرون جان ببین بی‌شک که جانانست
چو نقد جانت اینجاگاه پیداچرا هرجا همی‌گردد ز سودا
همه جان بین که جان دیدار شاه‌ستحقیقت دان که جان نور اله‌ست
از این نقد حقیقت بر خور اینجاچو دیدت جانست از جان بگذر اینجا
همه جان بین که جانت رهنمون‌ستچرا اینجا دل تو پر ز خون‌ست
که جان را یک دمی نادیده‌ای تویقین بنگر اگر با دیده‌ای تو
نَفَخْتُ فیهِ مِن روح است جانتز ذات کل شده عین العیانت
نفخت فیه من روح است اینجاحقیقت کشتی نوح است اینجا
چو جان نوح است و صورت هست کشتیچرا از نوح جان اندر گذشتی
چو تو کشتی نوحی راز دیدهیقین بحر حقیقت باز دیده
تو در کشتی نوحی فارغ ای دلترا بحر حقیقت هست حاصل
در این بحر حقیقت در طوافینظر کن در درون بحر صافی
تو با نوحی و آگاهی نداریکه دریای حقیقت می‌گذاری
تو دریا و ابا نوحی ندانیکه کشتی زینچنین دریا برانی
ز دریای حقیقت کن گذارهمر آن جوهر کن اینجاگه نظاره
نبینی بر سر دریا تو جوهرمگر در قعر یابی جوهرت بر
ترا زین بحر جوهر بایدت یارکه آید از درون او پدیدار
ترا زین بحر اگر جوهر برآیدحقیقت ذات دریا آن نماید
تو هستی بر سر طوفان نشستهبه گِرد بحر می‌گردی تو جسته
درون بحر جوهر می‌ندانیدر این معنی تو ره بر تا بدانی
حقیقت جوهرت از اصل بنگردر این دریا تو بود وصل بنگر
در این دریای بی پایان بسی رازحقیقت یافتم از جوهرم باز
مرا این جوهر و این بحر دیدمولی در بحر کلّی ناپدیدم
در این بحر حقیقت شد مرا فاشمر آن جوهر بدیدم عین نقّاش
چو ملّاحم در اینجاگه در این بحرروم از ناگهان اندر بُنِ قعر
برآرم جوهری من از معانیکنم زان جوهر اینجا دُرفشانی
ندارد از یقین عطّار اینجافشاند جوهر اسرار اینجا
ندارد زر به جز از کان جوهرچه جوهر هست جوهر بهتر از زر
مرا آن جوهر دیدست تحقیقکه اندر عین اعیانست توفیق
در این بحر فنا آن جوهر عشقمرا آمد نصیب از اختر عشق
چنان از عشق جوهر یافته‌ستمکه اندر خانه من دریافته‌ستم
در این خانه است یارت ار بدانیدرون خانه‌ای ار می‌توانی
درون خانه‌ای تو بحر بنگرمرا آن جوهر اندر قعر بنگر
مرا اندر درون خانه دریا استدر آن بحرم یکی جوهر هویدا‌ست
درون خانه بحر کل که دیده‌ست‌؟مر این معنی کسی از کس شنیده‌ست‌؟
کسی داند که این معنی چگونه‌ست‌که جانش در بُنِ دریای خون است
کسی داند که اندر خانهٔ دلحقیقت بحر کل کرده‌ست حاصل
کسی داند که این بحر گُهَرباردمادم می‌شود زو ناپدیدار
بسی در بحر جان خوردند غوطهکه تا پیدا شدند با دلق و فوطه
نیاید هیچکس زین بحر بیرونشدند غرقه در این دریای پرخون
در این دریای پر خون جان بدادنددرون بحر جان پنهان بدادند
درون بحر جان دادند و کس نیستچه‌گویم کاندر او فریادرس نیست
نیامد هیچکس زین بحر بر دربدادند جان همه از بهر جوهر
همه از بهر جوهر جان بدادندیقین جان بر سر جوهر نهادند
یکی دریای پر خونست بنگرنمی‌گویم که تا چونست بنگر
گهی دریای پر خونست و پر رازاگر از عاشقانی جان در او باز
یکی دریای پر خونست تحقیقکسی کاو جان در او بازید توفیق
ز جوهر یافت اندر آخر کاردرون بحر جوهر دید با یار
حقیقت می‌زند موج پر از خوندر اینجا هیچ راهی نیست بیرون
حقیقت می‌زند موج دمادمکسی باید که یابد اندر او دم
نگه کن تا در این دریا شود بازبیابد جوهر اندر عزّ و اعزاز
در این دریا چو آخر باز بیندحقیقت جوهر جان باز بیند
درون بحر جان بنگر زمانیکه جوهر یابی اینجا در عیانی
دم خود اندر این دریا نگهدارنباید تا شوی تو ناپدیدار
در این بحر معانی غوطه‌ای خوَرفرو رو تا بیابی باز جوهر
چو اندر جوهر الاّ رسیدیتو نور جوهر الّا بدیدی
در آن جوهر یکی نور است مطلقدر آن نور حقیقت بازبین حق
در آن نور حقیقت بنگری بازدر او پیداست هم انجام و آغاز
در آن نورست پیدا هرچه بینیدر آن نور است اگر صاحب یقینی
حقیقت شمس و ماه و چرخ و انجمشدند در نور جوهر جملگی گم
در آن نور است پیدا هر چه بینیشده پیدا در آن نور یقینی
همه از نور جوهر تابناک‌ندشده پیدا در آن دیدار خاک‌ند
حقیقت نور جوهر یاب در خاککه خاک آمد خود صانع پاک
حقیقت بحر در خاکست پیدااز آن پیوسته اندر شور و غوغا
اگر واصل شوی مانند منصورتو باشی در عیان آن جوهر نور
تو باشی جوهر و خود را ندانیهمی‌گویم دمادم در معانی
به هر معنی که می‌گویم ترا بازنمی‌یابی ز خود انجام و آغاز
به هر معنی که گویم در گمانیاز آن زین سرّ رمزی می‌ندانی
یکی حرف است و چندینی کتاب استیکی نور است و چندینی حجاب است
یکی فعل‌ست و چندینی صفات‌ستیکی بحر است و اسمش عین ذات‌ست
یکی ذات‌ست و چندینی عجائبصفات و فعل می‌بینم غرائب
یقین جسم است پیوسته در این دلز دل جانست مر مقصود حاصل
ز جان ذات است مقصود ار بدانیولیکن چون بیابی بی‌نشانی
ندارد نور اینجا رنگ بی‌شکندارم نیز هوش و هنگ بی‌شک
که تا برگویم این سر تا چگونه‌ستدلم افتاده در دریای خون است
همه ذرّات من جویای اویندحقیقت هم بدو گویای اویند
همه ذرّات من جویای ذات‌ندشده حیران درآن عین صفات‌ند
تمامت دیده دیدستند در خویشحجابی نیست ایشان را در این پیش
بجز خود مر حجاب خود نباشدهمی‌خواهد که ایشان خود نباشد
چنان خواهد که در جانان شود گمکه ایشان قطره اند و یار قلزم
فنای خویش می‌خواهند اینجاکه کلّی در فنا یابند اینجا
فنای خویش می‌خواهند بی‌شککه کلی در فنا یابند آن یک
فناشان آرزو و در فنااندکنون افتاده در دید بقااند
ولیکن فرقی از هستی و ثانی استیکی جویند کاینجا خود دو تا نیست
دو نبود جز یکی اینجا نبیندکه در یکی حقیقت همنشینند
دو نبود ذات بی‌شک جمله ذاتندکه می‌خواهند بود خود که بازند
همی‌خواهند تا اندر فنا رازنیابند و شوندش جمله جانباز
ترا مر ذرّهٔ جان نیست بنگرز مر پیدات پنهان نیست بنگر
حقیقت چون فنااند اوّل آخربرانداز از میان این نقش ظاهر
برانداز از میان این نقش صورتهمه ظلمت شود در سوی نورت
برانداز از میان این صورت خویشکه ذات جاودان بینی تو در پیش
اگر این نقش اینجاگه ببازیبه نزد انبیا سر برفرازی
اگر این نقش گردد ناپدیدارجمال بی‌نشان آید پدیدار
اگر این نقش پنهانی کنی پاکنماند نار و ریح و ماه با خاک
بمانده جاودان جان تو پر نورشود در جزو و کل یکی چو منصور
حقیقت آخر کار و سرانجامبخواهی خورد همچون دیگران جام
ترا جام فنا باید چشیدندر آن خلعت فراق جان بدیدن
ترا جام فنا باید بخوردنبه صورت از همه اشیا بمردن
ترا جام فنا خواهند دادنیکی داغی ترا اینجا نهادن
ترا جام فنا در آخر کاربباید خورد اینجاگه به ناچار
ترا جام فنا مانند مردانفرو باید کشیدن تا شود جان
ترا جام فنا مانند منصوربباید خورد تا گردی به کل نور
ترا جام فنا اینجا چو آدمبباید خورد و شد در قرب آن دم
ترا جام فنا اینجا شادمانهکه تا یابی حیات جاودانه
فروکش جام را در عزّت و نازکه خواهی یافت در آن‌دم تو کل باز
فروکش جام و خندان شو تو چون گلکه خواهی یافت در آن دم یقین کل
فروکش جام جانان تا شوی پاکحقیقت از نمود خاک و افلاک
در آن دم چون خوری این جام اینجاببین هم اوّل و انجام اینجا
بباید کردنت مر نوش آن جامکه خواهی گشت ذات کل سرانجام
بباید خوردنت بی تلخی رویمگردان روی خود را از دگر سوی
چنان باش اندر آن دم راز دیدهکه باشی جزو و کل را باز دیده
چنان باش اندر آن و در وصالشکه راحت یابی از عین وبالش
چنان باش اندر آن دم همچو عشاقکه باشی در خودی و بی خودی طاق
چنان باش اندر آن دم همچو مردانکه یکی یابی اندر ذات و در جان
چنان کن خویش را آنگه تو تسلیمکه بد در آتش سوزان براهیم
چنان کن خویش را تسلیم جانانکه اسمعیل خود می‌کرد قربان
چنان کن خویش را تسلیم مشتاقکه سر ببرید اندر عشق اسحاق
چنان کن خویش را تسلیم آن دیدکه در یکی یکی یابی ز توحید
چنان کن در یکی تسلیم جانتکه ذات حق شود کلّی عیانت
چنان تسلیم کردن جان و دل توکه در آن دم نمانی مر خجل تو
چنان تسلیم کن جان در بر دوستکه بیرون آورد یکباره از پوست
چنان تسلیم کن جان در بر یارکه تا پیدا شوی تو کل پدیدار
چنان تسلیم کن جانا دل از جانکه در جان یابی آن خورشید تابان
چنان تسلیم کن جان اندر آن ذاتکه نور قدس گردد جمله ذرّات
چنان تسلیم کن جان در جلالشکه یابی در نمود جان وصالش
چنان تسلیم شو مانند مردانکه تا یابی در آن دم جمله جانان
در آن دم گر تو کل تسلیم گردیبساط جسم و جان را درنوردی
از این دم سوی آن دم رفت خواهیشوی در جزو و کل نور الهی
از این دم سوی آن دم می‌شوی بازحقیقت نزد جانان تو به اعزاز
در آن دم باش حاضر تا حقیقتنمودار می‌کند در دید دیدت
در آن دم باش حاضر از دل و جانکه بنماید حقیقت روی جانان
مشو غافل دمی جانان در آن دمکه بنماید رخت جانان همان‌دم
همه مردان در آن‌دم راز دیدندجمال دوست آن دم باز دیدند
حقیقت آخر آن دم وصال استدر آن دم عاشقان دید جمال است
حقیقت آخر آن دم شوی ذاتشود جان مر حقیقت جمله ذرات
نظر کن اندر آن دم بی وجودتکه پیدا آید آن دم بود بودت
نظر کن اندر آن دم از نهانیکه در جانان شوی کلّی تو فانی
چو جانان رخ نماید اندر آن دمخیالی بینی اینجا جمله عالم
چو جانان رخ نماید اندر آن رازحجاب از روی خود اندازد او باز
چو جانان رخ نماید آخر از دیدتو گردی ذات قرب از عین توحید
چو جانان رخ نماید آخر کاربرافتد این حجاب آخر به یکبار
تو جانان گردی و او در تو موجودشود آن دم بیابی عین مقصود
تو جانان گردی و وین‌دم شود پوستنماند جان و ماند جاودان دوست
تو جانان گردی و مر دل بماندتنت در خاک زیرِ گل بماند
تو جانان گردی و پیوسته باشیاَزَل را با اَبَد پیوسته باشی
تو جانان گردی از عین وصالتدر آن دم عاشقان دید جمالت
تو جانان گردی از دید وصالتیکی بینی همه اندر جلالت
نماند جان به جز جانان نماندتن اندر خاکدان پنهان نماند
شود تن خاک اندر آخر کارشود در خاک و خون او ناپدیدار
شود جانان ز بعد مدّتی تننباید گفت مر عطّار تن زن
خوشا آن دم که جان گردد در این خاکچون جان بی‌شک نهان گردد در این خاک
خوشا آن دم که چون جان باز گردددرون جزو و کلّی راز گردد
در آخر دوست خواهد بود تحقیقبباید از نمود دوست توفیق
دلا در لا یکی یک لحظه اینجاشده در عین الّا اللّه یکتا
دلا در راز الّا اللّه عیانیولیکن مانده در روی جهانی
نخواهی رفت زین منزل سوی لاحقیقت بود خواهد شد در الّا
نخواهی رفت از این منزل حقیقترها خواهی تو کردن این طبیعت
دلا جای تو در خاکست بنگردرون رو تو ز دید دوست برخور
در این معنی مجال دم زدن نیستاز این منزل ره باز آمدن نیست
همه رفتند و کس نامد پدیدارهمه آنجا شدندش ناپدیدار
همه رفتند در دیدار بی‌چونیقین دریافتند اسرار بی‌چون
همه رفتند مر در شیب این گِلحقیقت گشتشان مقصود حاصل
همه رفتند اندر جوهر دوسترها کردند اینجا جملگی پوست
همه رفتند بر سودا دماغیبمردند اندر اینجا چون چراغی
همه رفتند و نامد هیچکس بازنیامد هیچکس می باز پس باز
همه رفتند در سوی خداوندحقیقت با ازل کردند پیوند
همه رفتند در صحرای عقبیشدند اینجایگه یکتای مولی
همه رفتند پنهان در سوی یاردر اینجا می‌نبینی لیس فی الدّار
همه رفتند اندر جوهر ذاترها کردند اینجا جسم ذرّات
همه رفتند و اعیان باز دیدندبسوی ذات کلّی راز دیدند
همه رفتند اندر عین اللّهشدند از راز جانان جمله آگاه
همه رفتند و در جانان شدند گمچو یک قطره سوی دریای قلزم
همه رفتند ودر عین الیقینندز ذات کلّ و اینجا پیش بینند
همه رفتند از اینجا باز رستندحقیقت نیست گشته عین هستند
همه رفتند اندر عین الّاحقیقت باز دیدند جوهرِ لا
همه رفتند و می‌آیند دیگردگر خواهد شد اینجا راز بنگر
همه واصل شدند اینجا ز دیداردر اینجا بی‌شکی کل ناپدیدار
در این معنی که من گفتم شکی نیستکه در عین الیقین غیر از یکی نیست
در آن حضرت چو رفتی باز ناییحقیقت آن زمان عین خدایی
در این سر ره بری دانای اسراربمیر از جسم خود وز عین پندار
بمیر از جسم پیش از مرگ اینجابکن عین بدی را ترک اینجا
تو اینجا ترک خود کن در حقیقتبمیر از نقش این نفس و طبیعت
درون پرده پرشور است بنگربه آخر منزلت گورست بنگر
دمادم می‌رود زان هر معانیکه تا باشد که یک شمّه بدانی
همه خواهیم رفتن در سوی خاکنماند جاودان دوران افلاک
نماند جاودان کس سوی دنیابباید رفتنت از کوی دنیا
نماند جاودان کس سوی این جسمنخواهد ماند جان و نیز مر اسم
همه خواهیم رفتن سوی حضرتدر آن سر تا که‌را بخشند قربت
در آن سر تا که را خواهند دادنبهشت جاودان یا غل نهادن
یقین حال از دو نیست اینجاحقیقت نار یا جنّات حَورا
کسانی را که نیکی کرده باشندنه همچون دیگران آزرده باشند
به طاعت جان خود کرده مصفّابهشت جاودان یابند فردا
بهشت جاودان جای نکوکاربود فردا مر این سر را نگهدار