بخش ۲۱ - تمامی اشیا از یک نور واحدند
از آن نور است بیشک تابش ماهاز آن اینجا زند هر ماه خرگاه
از آن نور است عرش اعظم کلکه پیدا گشت اندر آدم کل
از آن نورست فرش اینجا پدیدارحقیقت نور ذاتست او خبر دار
از آن نورست اینجا عین کرسینموداریست ازوی روح قدسی
از آن نورست اینجا دید جنّتببین کوهست از اعیان قدرت
از آن نور است اینجا نور آتشاز آن گشتست اندر جمله سرکش
از آن نور است بیشک مخزن بادکه مردار آب را کرد است آباد
از آن نور است در آیینهٔ آبکه میگردد وی اندر کل باشتاب
از آن نوراست اینجا خاک گویاچو گویا گشت آنگه هست جویا
از آن نورت اگر بوئی درآیدترا آن نور کلّی در رباید
از آن نور است اگر عکسی پدیدارشود گردی بیک ره ناپدیدار
نظر کن نور بیچون در تن خویشکه هستی نور کل در مسکن خویش
حقیقت نور ذاتست و در او گمشده هر ذرّه همچون عین قلزم
دریغا این بیان چون کس نداندوگر داند از آن حیران بماند
گرفته نور در ذرّات عالماگر می فیض میباشد دمادم
تو زان نوری اگر هستی تو آگاهکه آن نور است تابان از رخ شاه
تو آن نوری که اشیا پرتوِ توستبود نورت چو جسم و مغز برتست
از آن نوری نداری مر خبر توفتادستی عجب مر بی بصر تو
از آن نوری تو آگاهی نداریکه بر اشیا تمامت پایداری
از آن نوری تو ای گم کرده راهتکه اشیا بود در دیدار شاهت
چنان رخشان بدی اندر خدائیکه یکسر موی میکردی جدائی
ز اصل ذات کل پیوسته بودیاز آن در جزو و کل پیوسته بودی
همه زان تو بود و تو بدی کلچرا خود را فکندی اندر این ذل
همه زان تو بود از جوهر ذاتنظر افکندی اندر عین آیات
گذر کردی ز ذات اندر صفاتترهاکردی عجب اعیان ذاتت
سوی خاک آمدی از عالم پاکرها کردی عجب در حقهٔ خاک
سوی خاک آمدی از جوهر کلببستی نقش از هفت اختر کل
سوی خاک آمدی کردی وطن توشدی تابان عجب در عین تن تو
سوی خاک آمدی نقشی ببستیبلندی را رها کردی ز پستی
سوی خاک آمدی ای نور جانانوطن کردی در اینجا گشته پنهان
ز یک جوهر دوئی پیدا نمودیز پیدائی تو ناپیدا نمودی
ز یک جوهر دمادم لون بر لونعجایب ساختی در عالم کون
ز یک جوهر چنین تابان شدستیولیکن تا چنین باشد بدستی
عجب نقشی کنون در حقهٔ خاکز بهرت هست گردان عین افلاک
در اینجا یار اینجاگه ندیدیعجب اینجایگه چون آرمیدی
اگرچه جمله جای تست ذرّاتولیکن کی بود چون عین آیات
نه ذاتی این زمان عین صفاتیدر امکان حیاتی در مماتی
به صورت گرچه می هرگز نمیریکه تابان تر تو از بدر منیری
در اینجا منزلی کردی عجب خوشز باد و آب و خاک و دید آتش
در اینجا منزلت نبود حقیقتکه خواهی کرد از این منزل طریقت
در اینجا عاقبت چون کام یابیحقیقت در سرا اینجا شتابی
حقیقت آمدن رفتن چو بودتکه تا پیدا کنی مر بود بودت
حقیقت آمدن رفتن چه دانستیقینت در یقین دید فنایست
رهت آخر چو اوّل باز دیدیاگرچه رنج و فکر و آز دیدی
ره تو در فنا آمد در آخربرون خواهی شدن از دید ظاهر
برون خواهی شدن تا منزل خودکه تا پیدا کنی مر حاصلِ خود
برون خواهی شدن از اندرون تویکی خواهی شدن کلّی برون تو
چو واصل آمدی از عالم ذاتهمی واصل شوی تا آن دم ذات
چو واصل آمدی اینجا زبودتدگر عین زیان خواهی تو سودت
چو واصل آمدی واصل شوی بازدر آخر گرچه سوی دل شوی باز
در اینجا راز کلّی باز دیدیشرف بادولت و اعزاز دیدی
گمان برداشتی در آخر کاراناالحق گفتی و گشتی پدیدار
اناالحق گفتی و جاوید گشتیز بود صورت کل درگذشتی
اناالحق گفتی از دیدار خویشتعیان خود دید از اسرار خویشت
چوخود دیدی در آخر تا باولنبد غیری از آن گشتی مبدّل
بهر نقشی که میآئی تو بیرونیکی ذاتی و میگردی دگرگون
بهر نقشی که اینجا مینمائیچو واصل میشوی دیگر برآئی
بهر نقشی که بنمودی ز کل رخحقیقت را دهی در خویش پاسخ
بهر نقشی که بنمودی یکی ذاتترا باشد عیان در جمله ذرّات
مثال آفتابی تو بصورتکه اندر آب بنمائی ضرورت
مثال آفتابی در همه توفکنده نور خود در دمدمه تو
مثال آفتابی سوی خانهزهر روزن بتابی بی بهانه
مثال آفتابی تافته خودجمال خویشتن دریافته خود
مثال آفتابی در سوی کلشده پیدا ز پنهان اینت حاصل
مثال آفتاب اندر سرائیز هر روزن تو نقشی مینمائی
مثال آفتاب اینجا نمودیکه خود در جزو و کل پیدا نمودی
مثال آفتاب اندر هه گمشده این بحر دل آشنای مردم
تو اینجا گر حقیقت آفتابیکه در ذرّات خود پوسته تابی
همه اشیا بتو پیدا شده بازبنور تو عیان انجام وآغاز
بنور تو تمامت گشته روشنحقیقت این سرای هفت گلشن
بنور تو شده ذرّات تابانطلبکار تو و تو در همه جان
بنور تو مزیّن جمله افلاکتو مانده این چنین در مسکن خاک
بنور تو دل اینجا شد خبرداراز آن میجویدت در خود دگربار
بنور تو شده جان عین دیدتفتاده در پی گفت وشنیدت
بتو تو ره خود بازدیدهدر این جامم بتو او راز دیده
گهی از تو گمان گاهی یقینشکه بنمودی تو راز اوّلینش
گهی واصل گهی او را تو در خودگهی یکسان شده هم نیک هم بد
گهی اندر سلوکش ره دهی تورهی گم آری و منّت نهی تو
گهی در عین اشیا سرفرازیگهی آنگه بگوئی جمله رازی
گهی در سفل اندازی بخواریمر او را گه کنی تو پایداری
گهی در سفلش آری در سوی فرشحقیقت ره دهی در عالم عرش
گهی عین صفات خود کنی توگهی اعیان ذات خود کنی تو
گهی در قربت و گه در صفاتستگهر در نج و گاهی در ثباتست
گهی دم میزند از تو اناالحقتو باشی و بگوید راز مطلق
گهی اندر گمان گاهی یقینستگهی افتاده گاهی پیش بین است
گهی ازبود خود بیزار گرددگهی در عالم اسرار گردد
گهی اندر خرابات مغانستگهی جسمست کاندر کودکانست
گهی در سلطنت سر برفرازدگهی در آتش شوقت گدازد
گهی در عیش و گه در رنج باشدگهی درویش و گه در گنج باشد
گهی در حضرت خویشش دهد راهگهی از ذات خود اوراتو آگاه
گهی گویم که من زان توام بازاز اینجایش نمائی عالم راز
گهی منصور و گه حلّاج گردیگهی سلطان و گه محتاج گردی
گهی آدم شوی از سرّ آن دمنمود خود نمائی کل دمادم
گهی مر نوح گردی جاودانیشوی در کشتی و نور معانی
گهی در خلت ابراهیم گردیمیان نار تو بی بیم گردی
گهی موسی شوی در پیش فرعوننمائی رازت اینجا لون بر لون
گهی یعقوب گردی تو در اسرار کنی یوسف ز پیشت ناپدیدار
گهی در کسوت اسحق گردیبریده سر بخود مشتاق گردی
گهی در عین اسمیعیل بی بیمشوی در کوه تن در عشق تسلیم
گهی یوسف شوی در بند و زندانگهی بر تخت مصر آئی تو شادان
گهی جرجیس گردی سر بریدهکه تا باشی بکلّی سر بریده
گهی ایّوب باشی جسم رنجورگهی راحت شوی و جسم رنجور
گهی عیسی شوی در پایداریکنی در عشق دائم پایداری
گهی احمد نمائی در همه رازحجاب اندازی از معنی بکل باز
گهی گردی تو عین مرتضائیگهی در انبیا گاهی خدائی
گهی منصور حلّاجی تو بردارنمود خویشتن کرده در اسرار
گهی خود را بسوزانی در آتشگهی تسلیم باشی گاه سرکش
چه گویم این بیان کین کس نگفتهستدُرِ اسرار زین سان کس نسفتست
چگویم می ندانم تا چگویمکه در میدان عشقت برده گویم
چگویم ای دل و جان جان تو داریکه مردم این چنین پاسخ گذاری
یقین خود داری از خود بیگمانیکه از بحر معانی درفشانی
زبانت زین بیان هرگز نریزدکز او هر لحظهٔ جوهر بریزد
زبانت در بیان خود چنین استکه قند است و نبات و شکّرین است
عجب شیرین زبانی و دورو باشکه نقشی بیشکی و خویش نقاش
کست اینجا نداند جز که واصلکسی کو را بود مقصود حاصل
کسی بود تو اینجاگه شناسدکه در بود وجودت شه شناسد
کسی داند که در اسرار ره یافتکه در دیدار خود دیدار شه یافت
کسی داند که دیدار تو دیدستکه اندر خویش دیدار تو دیدست
کسی بشناختست اندر عیانیکه در خود یافت این جمله معانی
کسی بود تو اینجاگاه دیدستکه در خود بیشکی اللّه دیدست
یقین دیدست او دیدار بیچونحقیقت یافت او کل بیچه و چون
یقین در خویشتن اسرار داندیقین جزو و کل عطّار داند
تو ای عطّار بسی کن از جدائیکه این دم میزنی اندر خدائی
فنا باید شدن تا راز دانیز معنی و ز صورت بازدانی
فنا باید شدن اندر وجوداتکه حق دیدی تو بیشک جمله ذرّات
فنا باید شدن در جمله اشیاکه تاگردی ز بود دوست یکتا
فنا باید شدن در اصل فطرتکه تا یکی شوی در عین حضرت
فنا باید شدن در زندگانیکه در آخرحقیقت جان جانی
فنا باید شدن مانند مردانکه تا محو آوری این چرخ گردان
فنا باید شدن در ذات بیچونکه تا نقشی نماید هفت گردون
فنا باید شدن در آخر کارکه در آن ذات خود آری پدیدار
فنا باید شدن در جزو و در کلکه رسته تا شوی از عین آن ذل
فنا باید شدن مانند منصورکه تادر کل دمی تو نفخهٔ صور
فنا باید شدن از جسم وز جانکه تا باشی حقیقت جمله جانان
فنا باید شدن تا حق تو باشیحقیقت عین آن مطلق تو باشی
فنا باید شدن مانندهٔ لاکه لا آمد حقیقت جمله یکتا
چرا داری ز لا الّا شوی بازفنا گردی بکلّی لا شوی باز
ز لا الّا بحق اللّه گردیز لا تحقیق الّا اللّه گردی
ز الّا اللّه عین لاست اللّهکه باشد هم ز الّا اللّه آگاه
زهی لا درنمود عین اثباتعیان ذات اندر لا شده ذات
یقین در عین لا هر کو رسیدستجمال ذات الّا اللّه دیدست
عیان ذات لا موجود جملهندارم زهره او معبود جمله
سخن کوتان کن عطّار از این رازکه دیدی زین یقین عین الیقین باز
بقدر هر کسی گوید دگر زندر این معنی که گفتی می تو بر زن
زبانم لال شد در دیدن لاکسی می لا نبیند اینست سودا
ولی اصل یقین لا بداندحقیقت راز این معنی بداند
که بیند در وجود خویشتن دمبگوید راز او سرّ دمادم
بسی گویند از تقلید اینجاولی لا را که آرد دید اینجا
کسی کو دید لا در لا فنا شدحقیقت هم در آن دید خدا شد
کسی کو دید لا در لا خبر یافتحقیقت ذات بیچون در نظر یافت
کسی کو دید لا در صورت خویشحقیقت محو شد در سیرت خویش
کسی کو دید لا مانند منصورحقیقت یافت لا در نفخهٔ صور
ز لا مگذر که لا اسرار بیچونستحقیقت در درون و راز بیرونست
ز لا مگذر که لا دیدار شاهستدرون جسم وجان اسرار شاهست
ز لا مگذر درون دل قدم زنز لا گوی و ز لا پیوسته دم زن
ز لا مگذر که الّا اللّه لا استمگو در سرّ لا کین لافنا است
ز لا بشناس هم لاگرد آخرکه خواهی گشت در لا فرد آخر
ز لا اثبات الّا اللّه بنگرز لا کل ذات الّا اللّه بنگر
ز لا میبین تمامت عین اشیاکه از لا گشته الّا اللّه هویدا
ز لا بین هر چه بینی آخر کارکه از لا شد همه اشیا پدیدار
اگر اندر عیان کل لا نبودیچنین در جسم و جان غوغا نبودی
اگر اندر عیان لا باز بینیدرون لا بینی و کل راز بینی
حقیقت لا در اوّل پیش بین شداز آن دل جان پدید و در یقین شد
حقیقت لا در اوّل باز دیدماز آن اندر دم خود راز دیدم
ز لا شد اذت الّا اللّه موجودنظر کن کل ببین دیدار معبود
ز لا شد جملهٔ اشیا پر از نورحقیقت سرّ لا دریافت منصور
ز لا موجود شد سرّ کماهیببین بگرفته لا ا زمه بماهی
نظر کن زانکه ناپیداست کل راچه دانی این معانی با مصفّا
نکردی ازوجود جان حقیقتحقیقت لا بگردد این طبیعت
مصفّا کرد بیرون و درونتنظر کن لا نموده رهنمونت
هم از لا باشد آنگه دید اللّهنماید دم زنی از قل هواللّه
هم از لا باز بین اسرار اوّلمشو اندر طبیعت هان مبدّل
مبدّل کن طبیعت را تو درلاکه آخر لا شود در جان هویدا
در آخر چون شود صورت ز دنیاعیان لا شو در عین عقبا
عیان لا شود جز لا نباشدحقیقت جان به جز یکتا نباشد
چو جسم وجان شود اینجا نهانیز من بشنو دگر راز نهانی
نهان گردد در اوّل جان در اینجاز دید لا شود کل پاک یکتا
وجودت زیر طین ریزیده گرددوجود جزو و کلّی در نوردد
شود لارجعت اندر خاک گرددز آلایش بکلّی پاک گردد
شود لا اوّل اندرخاک موجودز آلایش شود کل پاک موجود
ز آلایش شود سرّ کماهیبمه آید حقیقت آن ز ماهی
ز آخر راز اوّل باز بیندچو در اول رسید او راز بیند
چو ذات لاببیند آخر او بازعیان گردد ز قربت او باعزاز
ولی کار است سالک را در این راهکه تا اسرار گردد کلّی آگاه
جوابش سوی آتش شد فنایستحقیقت از لقا عین بقایست
چو باد از سوی باد آبادتر شدعیان در عین لا کلّی سپر شد
جواب از سوی آب آرد وجودشهمه در لا بود ذکر وجودش
چو خاک از خاک گردد ناپدیدارحقیقت در یکی گردد پدیدار
در آخر رجعت هر چار اینجایکی باشد نهان در دید پیدا
یکی باشد نهان در دید پیدابگردد جمله خود زانجای شیدا
در آخر وصل جانان چون بیابیز عین لا تو چون بیچون بیابی
نهان باشی و پیدا ازتو موجودیکی بینی تو اندر ذات معبود
نهان شو پیش از آن کانجا نهانیشود پیدا در اول بازدانی
نهان شو تا بدانی کین چه رازستسر این سرّ درون جانت باز است
نهان شو ازوجود خود بیکبارکه از لائی وز لا پرده بردار
نهان شو ایدل وز خود نهان شوعیان لاست در عین العیان شو
نهان شو ای دل آشفتهٔ مستمده این سر بیچون را تو از دست
نهان شو پایداری در فنا کنفنا گرد و بکل خود را بقا کن
نهان شو کل از این دیدار صورتبرون شو بیشکی تو از کدورت
نهان شو تا بدانی ذات بیچونکه این معنی است در آیات بیچون
از این معنی کسی اینجا خبردارنمیبینم به جز دیدار عطّار
از این معنی که او را دست دادستاز اینسانش دمی پیوست و دادست
از این معنی که میآید نهانیایا دانا اگر این بیت دانی
رهی بردی تو اندر راز اینجابیابی ذات بیچون باز اینجا
مرا این شیوهٔ زین سان که بینحقیقت دست دادست از یقینی
مرا امروز این معنی حقیقتشدست پیدا در اینجا از شریعت
ز شرعت راز اینجا دیدهام منبجز از حق کسی نشنیدهام من
حقیقت شرعم اینجا رخ نمودستمرا ازدل عیان دیدار بودست
چو شرعم آفتاب لایزالستمرا این شرع دردید حلالست
چو شرعم پیشوا آمد در اینجاحقیقت کل خدا آمد در اینجا
نمودم تا نهان دیدم حقیقتچنین رو تا بیابی دید دیدت
ز وصلش گر دلت آگاه گرددوجود تو عیان شاه گردد
ز وصلش برخور اینجا گاه تحقیقکه به زین دست نبود راه تحقیق
کنون چون زندهٔ در عین صورتترا بنمود این معنی ضرورت
هم اندر زندگانی دوست بشناسحقیقت جسم و جانت اوست بشناس
هم اندر زندگانی یاب دلدارکه او خواهی شدن دریاب دلدار
هم اندر زندگانی بود او گردکه تا باشی حقیقت اندر او فرد
زهی عین الیقین به زین چه باشدکه مر عطّار را به زین نباشد
من اندر زندگانی یافتم دوستکه دیدم مغز کل اندر یقین پوست
من اندر زندگانی یار دیدمرخش بی زحمت اغیار دیدم
من اندر زندگانی دیدهام رازشدم در دید او در عشق سرباز
من اندر زندگانی دم ز دستمکه در اوّل عیان زاندم ز دستم
من اندر زندگانی ره سپُردمکه تا ره را بسوی دوست بردم
من اندر زندگانی بود دیدمدرون جسم و جان معبود دیدم
من اندر زندگانی ذات بیچوندر اینجا دیدهام کل بیچه و چون
من اندر زندگانی کل شدم ذاتحقیقت ذات کردم جمله ذرّات
من اندر زندگانی دید اللّهعیان دیدم حقیقت قل هو اللّه
من اندر زندگانی این چنینمکه بیشک در عیان عین الیقینم
من اندر زندگانی گشتهام حقهمی گویم ز ذات خود هوالحق
من این دیدار از حق دیدهام بازکه در کون و مکان گردیدهام باز
منم اینجا حقیقت قل هو اللّهکه میگویم عیان سرّ هو اللّه
منم اینجا دم منصور از دلزده از جان که مقصودست حاصل
منم اینجا زده دم از حقیقتکه صافی شد دل و جان و طبیعت
منم اینجا ز لا در عین الّاشده از چون و بی چونم مبرّا
منم اینجا ز لا الّا بدیدهز لا در عین الّاام رسیده
منم اینجا حقیقت ذات بیچونکه گردانستم ازدیدار گردون
منم لادیده الاّاللّه گشتهفنا در لا شده اللّه گشته
منم لا دیده در اشیا تمامتبدانسته یقین سرّ قیامت
منم لا دیده و اثبات کردهبرافکنده ز عین ذات پرده
منم لا دیده در عین الیقینمکه در لا از حقیقت راز بینم
منم لا دیده و الّا شده کلحقیقت ذات من یکتا شده کل
منم لا دیده در اشیا عیان استکه از لایم چنین شرح و بیان است
منم لا دیده و فارغ شده منز نور ذات حق بالغ شده من
منم لا دیده درموجود اعیاناز او گویم حقیقت شرح و برهان
چو در هیلاج این اسرار گویمهمه در دید ذات یار گویم
من از هیلاج هر مقصود حاصلکنم زانجا همه ذرّات واصل
من از هیلاج اینجا سر ببازمز دید جان جانان برفرازم
من از هیلاج برهان حقیقتکنم اینجا نمایم دید دیدت
من از هیلاج دیدم آنچه دیدمحقیقت در وصال کل رسیدم
من از هیلاج گشتم عین اشیانهان گشتم شدم در ذات یکتا
من از هیلاج دیدم عین دیدارکنون پیدا شده من در رخ یار
من از هیلاجم اینجا راز دیدهز دید کل رخ او باز دیده
مرا رازی چو زین هیلاج آخرنموداریست گشته جمله ظاهر
تمام آرم جواهر را در اینجادگر پیدا کنم هیلاج دردا
کنم پیدا حقیقت دید دیدارز هیلاجم شود کل ناپدیدار
کنم پیدا و آنگه یار گردمدرون جزو و کل دیدار گردم
کنم پیدا و خاموشی گزینمحقیقت جز یکی در یک نبینم
کنم پیدا و آنگه سر ببازمبنزد انبیا سر برفرازم
کنم پیدا که وقت رفتن مانموده سرّ جانان جمله پیدا
کنم پیدا و پنهان گردم از دیدکه تا اعیان شوم ازدیدن دید
حقیقت چون دهم هیلاج تقریرز دید انبیا در عین تفسیر
نهان کردم درون جزو و کل پاکبراندازم حجاب آب در خاک
براندازم حجاب از روی جانانیکی گردم در کوی جانان
براندازم حجاب و یار گردمبساط عشق کلّی در نوردم
براندازم حجاب از روی دلدارکنم سرّ نهان کلّی پدیدار
براندازم حجاب نار و بادماگرچه نار و آب و خاک و بادم
مرا رازیست بی این صورت خویشکه راز خویشتن کل دیدم از خویش
من آن سرّ پیش از آن کز خود بمیرمشدم پیدا از ان بدر منیرم
من آن سر دیدهام پیش از قیامتاز آن معنی کنم اینجا قیامت
من آن سر دیدهام کلّی بگویمدوای درد هر سالک بجویم
من آن سرّ دیدهام در دیدهٔ خودکه کل فاشم حقیقت دیدهٔخود
شد اینجا تا حقیقت رخ نمودستمرا دیدار یار از بود بودست
چو آن سر شد مرا اینجایگه فاشحقیقت باز دیدم دید نقاش
چو نقاش ازل را باز دیدماز آن اینجا حقیقت راز دیدم
چو نقاش ازل دیدم حقیقتکه او مر بسته شد اینجا طبیعت
چو نقاش ازل دیدار بنمودمرا در جزو و کل دیدار بنمود
چو نقاش ازل با من بیان کردرخ خود همچو خورشیدم عیان کرد
چو نقاش ازل برگفت رازمحقیقت پرده کرد از روی بازم
چو نقاش ازل این پرده بگسستمرا بادید خود اینجا به پیوست
چو نقاش ازل بنمود رازمحقیقت پرده کرد از روی بازم
چو نقاش ازل در من عیان شدحقیقت نقش او در وی عیان شد
چو خود پرداخت اول نقشم اینجاز دید خویشتن کرد او هویدا
چو خود پرداخت از دیدار خود کرددر او پیدا حقیقت نیک و بد کرد
چو خود پرداخت در عین صفاتشنهان کرد آنگهی در دید ذاتش
چو خود پرداخت خود پنهان کند بازدگر در جزو و کل اعیان کند باز
عجب این نقش بست و دید خود ساختیقین اندر صفاتش کل بپرداخت
طلسم گنج ذات خویش کرددر او پیدا حقیقت نیک و بد کرد
طلسم ذات گنج اوست بنگرکه کردست از عیان نیکوست بنگر
طلسم گنج ذات این صور بیندر او اعیان حقیقت راهبر بین
طلسم گنج ذات اوست صورتکه رخ بنمود اندر وی ضرورت
طلسم گنج ذات لامکانستدر او پیدا همه راز نهانست
طلسم گنج ذات لامکانستدر او پیدا همه راز جهانست
طلسم گنج ذات لایزالستکه پیدا اندر او عین وصالست
طلسم گنج ذاتست ا زحقیقتشده کل پاک از عین طبیعت
طلسم گنج ذات آمد دل تونموده در حواس این مشکل تو
طلسم گنج ذات آمد در او دیدبیانم بشنو از اعیان توحید
طلسم این وجود و گنج جانستدگر مر رنج جان ذات عیانست
ترا تا این طلسم گنج باشدترا پیوسته درد و رنج باشد
طلسم گنج بشکن تا بدانیدر آنِ رنج کل راز نهانی
طلسم رنج بشکن گنج بستاننمیگویم ترا این رنج بستان
ترا تا این طلسم اینجا عیانستحقیقت چون غباری بار جانست
ترا تا این طلسمت هست موجودنیابی در عیان دید مقصود
ترا تا این طلسمست اندر اینجاترا باشد حقیقت شور و غوغا
ترا تا این طلسم اینجاست در پیشنیابی راز جان مسکین دلریش
ترا تا این طلسمت هست تحقیقنیابی همچو مردان هیچ توفیق
ترا تا این طلسمت دوستداریابی مغزی حقیقت پوست داری
ترا تا این طلسمت باشد ای یارنیاید گنج جانت را پدیدار
طلسمت گر شود از پیش وز دورشوی درجزو و کل نورٌ علی نور
طلسمت گر شود اینجا شکستهبیابی جان زغمها باز رسته
طلسمت گر شود اینجا نهان بازبیابی گنج جان عین العیان باز
طلسمت گر شود کل ناپدیدارمراد وصل جان آید بدیدار
طلسمت گر شود اینجا فنا اوبیاید در همه اعیان بقا او
طلسمت بار اندوهست بشکنحقیقت پرده از رازت برافکن
همه معنی یکی و تو ندانیاز آن حیران بمانده در معانی
اگر میبشکنی اینجا طلسمتشود کل محو مر دیدار جسمت
بیابی گنج اندر ذات خود بازصفات جسم اندر ذات خود باز
صفات جسم را کلّی برافکنکه تا آنگه تو باشی بیشکی من
دوئی بردار تا یکی ببینیگمان اندر دوئی است گر پیش بینی
گمانت را یقین کن همچو منصورکه اندر دید جان گردی تو مشهور
گمانت این همه فکر و غم آوردترادر رنج و عین ماتم آورد
نه کار تست اینجا جان سپردنحقیقت پیش از صورت بمردن
نه کار تست اینجا راز دیدنچو مردان مُرد وز خود راز دیدن
نه کار تست جانبازی چو عشاقکه تا گردی درون جزو و کل طاق
نه کار تست جانبازی حقیقتنه کلّی باز دیدی دید دیدت
نه کار تست جان دادن چو مردانکه یابی خویشتن را جان جانان
نه کار تست بود خویش دیدنوصال آخرین از پیش دیدن
نه کار تست جانبازی چگویمکه چون طفلی تو در بازی چگویم
نه کار تست جانبازی و تن زنکه هستی در ره مردان کم از زن
نه کار تست جانبازی چو منصورکه تا یابی بری تا نفخهٔ صور
نه کار تست جانبازی چو جرجیسکه تا فارغ شوی از مکر و تلبیس
نه کار تست جانبازی چو اسحاقکه از عین دوئی گردی بحق طاق
نه کار تست جانبازی چو حیدرکه ذات جاودان گردی تو رهبر
نه کار تست جانبازی چو آن شاهحسین ابن علی تا گردی آگاه
نه کار تست جانبازی چو اصحابکه تا گردی چو خورشید جهانتاب
نه کار تست جانبازی چو عطّارکه گردی در عیان حق تو کل یار
چو خود را این چنین مر دوست داریرها کردی تو مغز و پوست داری
چنین لرزان جان و تن شدستیبلندی کی بیابی زانکه پستی
بیابی جان جان از نیستی بازکه تا نگشائی اینجا پوستی باز
بیابی جان جان اینجا حقیقتکه تا اینجا نگردی ناپدیدت
تو چون در بند جان ماندی گرفتاراز آن گشتی حقیقت عین پندار
تو چون در بند یار خویش باشیز نفس اینجا یقین دلریش باشی
نمیگویم که جان در باز اینجافنا شو تا بیابی راز اینجا
فنا شو گر فنا گشتی حقیقتشدی جانباز بینی دید دیدت
فنا شو کین نمود آخر فنایستکه ذات حق یقین ذات بقایست
چو بود جسمت اینجا آخر ای جانفنا خواهد شدن در پیش جانان
تو پیش از مرگ از جسمت فنا گردحقیقت جان شو و دید بقا گرد
فنا شو پیش از این کآید فنایتکه در عین فنا یابی بقایت
فنا شو پیش از آن کاینجا بمیریکه در عین فنا گردی بدیری
تو این دم جسم و جانی هستی اینجافتاده در غمت مستی در اینجا
ترا تا این نمود خویش بینیحقیقت جسم و جان دلریش بینی
چو مردان صورت و معنی براندازنهاد خویش از این دعوی برانداز
بدان ای جان که تو بس بی بهائیحقیقت با حقیقت آشنائی
ترا نیکو اگر اینجا ببینیچو منصور از یقین عین الیقینی
ترا اینجا چو منصورست این ذاتولیکن کی بیابی تا که ذرّات
شود محو اوّلین چون اوّل بودبیابی این زمان اینجا تو مقصود
بیابی آن زمان کز خود جدائیبیابی و شوی عین خدائی
بیابی آن زمان گم کرده را بازطلسمت گردد اینجاگه عیان باز
بیابی گنج ذاتت در بر خودنهی بر سر جهان گه افسر خود
بیابی گنج جان ای رنج دیدهبدست آید ترا گنج گزیده
که این گنجست این پیدا و پنهانحقیقت باز دان این سرّ قرآن
حقیقت کُنتُ کنزاً کی شنیدیشنیدی کنز و گنجت را ندیدی
اگر گنجت ببینی اندر اینجانباید تا بر آری شور وغوغا
مکن شور ار شود گنجت پدیدارکز آن آید یقین بخت پدیدار
در اوّل پایه چون گنجت نمایددَرِ گنجت در اینجا برگشاید
نظر اندازی آنگاهی سوی گنجفرومانی تو اندر حسرت و رنج
چنان گنجت کند بیخویش اینجادگر پنهان شود از پیش اینجا
دگر چون باز هوش آئی دگر بارشود گنجت دگرباره پدیدار
دگر آهسته تر زان پیش و تن زنحقیقت راز آن می بشنو از من
مگو با کس تو و خاموش جان باشچو آن گنج ازدم خود تونهان باش
مگو با کس که غیر جان بسی هستکه گردانندت اندر گنج کل بست
طلبکارند چون گنجت بیابندپس آنگاهی سوی رنجت شتابند
کنندت قصد جان تا خوش بدانیز من بشنو یقین راز نهانی
کنندت قصد جان اینجا حقیقتکه هم در گنج آرند ناپدیدت
کنندت قصد جان اینجا بتحقیقپس آنگه بازیابی عین توفیق
اگر این گنج میخواهی که باشدترا و هیچ غم اینجا نباشد
چو یابی گنج چون منصور حلاجنهی از گنج حق بر فرق جان تاج
چو شاه جزو و کل گردی چو منصورمکن مانند او خود را تو مشهور
چو مر تاج حقیقت نه ابر سراز آن تاجت کن اینجاگاه افسر
تو منما تاج خود با هر لئیمیمکن مر خویش چون صاحب کریمی
ولی در شرع این ناگفتنی بهدُر این سرّ کل ناسُفتنی به
چرا کاینجا نبوّت آشکارستنبوّت در یقین دیدار یار است
نبوّت بیشکی بردارت آردحقیقت مر ترا زا جان برآرد
نبوّت مر ترا اینجا زند باراز آن میگویم اینجا سر نگهدار
نبوّت بر کند پنهانت اینجاترا گرداند اندر عشق شیدا
نبوّت برکند مر آخر ای جانترا معنی حقیقت ظاهر ای جان
نبوّت مر ترا آتش فروزدنمود جسمت اینجاگه بسوزد
نبوّت در فنا اندازدت کلچو شمعی از یقین بگدازدت کل
فنا گرداندت از بود خویشتبآخر او نهد مر جمله پیشت
نبوّت را از آن بنمود احمدکه تا پیدا کند مر نیک از بد
نبوّت نیک و بد داند در اینجاکند بیشک که بتواند در اینجا
نبوّت مر ترا بردارمرداناگر گوئی یقین اسرار مردان
از آن منصور را کردند بر دارکه در اعیان نبود او سرنگهدار
چنان بُد دیده او اسرار اینجاکه خود دیدست حق بردار اینجا
چنان بد دیده او اسرار بیچونکه میدانست کو ریزد یقین خون
چنان بد دیده راز یار در رازکه خواهد در شدن در عشق شهباز
حقیقت ترک نام و ننگ کرد اواز آن در دید حق آن جام خورد او
حقیقت جام سرّ لایزالشمر او را داده بُد حق دروصالش
در آن جام حقیقت خورده بد اوکه او چون دیگران گم کرده بُد او
از آن جام محبّت یافت اینجاکه در دیدار کل بشتافت اینجا
از آن جام محبّت خورد و دم زدکه جسم و جان بکلّی بر عدم زد
از آن جام محبّت خورد بیچونبمستی برگذشت از هفت گردون
از آن جام محبّت خورد با یارکه جز او می ندید از عین دیدار
از آن جام محبّت خورد در سرّکه شد باطن مر او را جمله ظاهر
از آن جام محبّت خورد در رازکه کلّی گشته بُد انجام وآغاز
از آن جام محبّت خورد از دیدکه پیشش محو شد مر جمله تقلید
از آن جام محبّت خورد و کل شدکه او در اصل فطرت ذات کل شد
از آن جام محبّت خورد ازدوستکه مغز یار بود و رفته از پوست
از آن جام محبّت خورد اینجاکه بود او صاحب هردرد اینجا
از آن جام محبّت کرد او نوشکه بود جسم و جان کردش فراموش
از آن جام یقین با نوش آوردکه ذات پاک را پیدا بکل کرد
از آن جام یقین چون خورد منصورحقیقت ذات کلّی گشت از نور
از آن جام یقین چون خورد جانانمر او را کل نمودش راز پنهان
از آن جام یقین شد کلی ازدستز جام دوست در حق حق به پیوست
از آن جام یقین راز فنا دیدفنا شد از خود و کلی بقا دید
از آن جام یقین عین العیانشبگفت اسرار در سرّ نهانش
از آن جام یقین مست ازل شداز آن صورت بدین معنی بدل شد
از آن جام یقین صورت برانداختز دیدار معانی سر برافراخت
از آن جام یقین بیخویش آمدحقیقت از همه در پیش آمد
از آن جام یقین تسلیم کل شددر آن تسلیم او بی بیم و کل شد
از آن جام یقین اینجایگه حقدم کل زد چو احمد در اناالحق
از آن جام یقین در دید دید اونبد دید از یقینِ کل گزید او
ز حق دید و ز حق برگفت این رازچو مردان در ره حق گشت جانباز
چو جان بازید جسم اینجا برانداختسر اینجاگه بُرید و سر برافراخت
چو جان بازید جانان رخ نمودشز دید دید خود فرّخ نمودش
چو جان بازید جانان شد حقیقتدرون پرده پنهان شد حقیقت
چو جان بازید جانان شد در اشیاحقیقت گشت موجود و هویدا
چو جان بازید در دلدار پیوستهم اندر دار او با یار پیوست
چو جان بازید بیرون رفت از کونحقیقت خویش دید او لون بر لون
چو جان بازید و سر در آخر کارحجاب از جان برافکند او بیکبار
چو جان بازید و سر شد باز سر دیدیکی در آخر از خود عین توحید
خدا خود دید او شد در خدائیاناالحق شد ز جسم و جان جدائی
چو خود را یافت او دیدار بیچوناناالحق میزد از دست و زبان خون
اناالحق میزد از دیدار اللّهکه رخ بنموده بودش بیشکی شاه
اناالحق میزد ازدید خداوندکه رسته دید جسم و جانش از بند
اناالحق میزده جسم و زبانشسر و چشم و زبان شد جان جانش
اناالحق زد زبان و گفت رازشیکی بد بیشکی شیب و فرازش
اناالحق زد ز یکی در یکی بودزبانش خود خدا کل بیشکی بود
از آن این راز نتوانی شنیدنکه این اسرار نتوانی بدیدن
ترا کی سرّ گنج آید پدیدارکه هستی در وجود و عین پندار
ترا این سرّ نیاید فاش اینجاکه تا کلّی همی نقاش اینجا
نبینی و بننماید نمودتکه تا پیدا کند مر بود بودت
ترا نقاش جانها در دل و جانستحقیقت در درون خورشید رخشانست
ترا نقاش جان در اصل فطرتنمودست اندر اینجا دید قربت
ترا نقاش جان اینجا بدیدستدرون جسم و جان اینجا شنیدست
ترا نقاش حاصل نقش بینیاز آن خود را تو چون طین بخش بینی
ترا نقاش حاصل این دل و جانبگردانی در او واصل دل و جان
ترا نقاش کل اصل یقین استدر او سرّ حقیقت کفر و دین است
ترا نقاش جان پیدا تو پنهانچنین ماندی عجب در خویش حیران
ترا نقاش پیدا گشته اینجابمانده تو عجب سرگشته اینجا
ترا نقاش موجود از حقیقیابا دیدار او داری رفیقی
درون خویش را نقاش بنگرعیان در جانست او را فاش بنگر
درون خویش او را بین بتحقیقکه تا از دید او یابی تو توفیق
درون خویش نقاش است دریابچرائی بیخبر اکنون تو دریاب
درون تست نقاش و ورا بیننظر بگشای و دیدار خدا بین
درون تست نقاش حقیقتگمان بردار و بنگر در یقینت
ببین او را و جان بر رویش افشانحقیقت جسم خود در سویش افشان
ببین او را و جان در باز پیششحقیقت یاب کفر خود زکیشش
اگر نقاش بشناسی تو از رازکند مر پرده را از روی خود باز
اگر نقاش بشناسی تو از جانشود پیدا نماند هیچ پنهان
اگر نقاش بشناسی حقیقتکند پیدا هم از خود دید دیدت
اگر بشناختی او را تو در دلکند مانندهٔ منصور واصل
بر او گر پرده گرداند دریدهکند چون او ترا مر سر بریده
سرت از تن بُرد او در جدائیکند بنمایدت دید خدائی
چو سر برداردت تن جانت گرددتن اندر جان و جان پنهانت گردد
سر و تن هر دو در جانان شود گمپس آنگه بیشکی جانان شود هم
بر جانان سر و تن مینماندنمیداند که تا این سرّ که داند
شود سرسر بود تن جان بیکبارحقیقت جان شود جانان پدیدار
در این معنی تو رهبر تا بدانیکه کلّی اینست اسرار معانی
در این معنی تو رهبر باز بین دوستکه تامغزت شود در آخرین پوست
در این معنی تو رهبر از نمودارکه جانت جان جان گردد در اسرار
یقین تا خویشتن را در نبازیدر این سر نیست بیشک هیچ بازی
یقین تا سر نبازی سرّ ندانیچنین کن گرچو منصور این توانی
سرت سرّ است تن دل، جانت جانانبوقتی کین شود مر چاره پنهان
سرت سرّ است و سر در سر نهادستچنین اسرار در آخر فتادست
نیابی سر تو تا در سر ترا یاربننماید درون جانت اسرار
در این سر جان عطّار است رفتهیقین در عین دیدار است رفته
در این سر جان نهاده بر کف دستکه این سر مر یقین عطّار را هست
در این سر جان نخواهم باخت تحقیقسوی دلدار خواهم تاخت تحقیق
در این سر جان برافشاند در آخرچو گردد جان جانم کل بظاهر
در این سر جان نخواهم باخت بیشککه تا منصور گردم در عیان یک
در این سر جان نخواهم باختن منکه تا من او شوم بی جان و بی تن
در این سر جان نخواهم باخت از دیدکه تاگردم یقین در دید توحید
در این سر جان نخواهم باخت در دوستکه تا جز او نماند مغز با پوست
در این سر جان نخواهم باخت هم سرکه تا در دوست گردم راه و رهبر
نمود جان جانم سر نمودستتنم از سر سرم از تن ربودست
چو سر دیدم سرم اینجا چه باشدکه سر بهتر ز سر سودا چه باشد
چو سر دیدم ز جان و سرگذشتم جان ودل بیک ره درگذشتم
گذشتم از سر و تن راز دارمکه هم انجام و هم آغاز دارم
گذشتم از سر و ازتن بیکبارکه جان و سر مرا بر جان و دل بار
گذشتم از سر و تن در غم عشقکه چیزی میندیدم جز غم عشق
گذشتم از سر و تن تا یقینمکه دیدم بی سر و تن اوّلینم
حقیقت جانم اینجا در میان استتو میدانی و فارغ از جهانست
حقیقت جانم از دیدتو شد پاکزنار و ریح تا آنگاه شدخاک
سرم در خون و خاک ره بگردانرخ خود زین گدا ای شه مگردان
سرم در خاک و خون گردان چو گوئیکه تا آن دم زنم در عشق هوئی
سرم در خاک و خون انداز ای جانحقیقت بیش از این جان را مرنجان
سرم در خاک و خون انداز الحقکه گفتم پیشت ای جان راز مطلق
سرم در خاک و خون انداز اینجاکه تا یابم حقیقت باز اینجا
سرم در خاک و خون افکن بخواریکه کردستم ز عشقت پایداری
سرم در خاک و خون افکن حقیقتبرون آرم دل و جان از طبیعت
سرم در خاک و خون افکن کنونتکه تا گردان شوم در خاک و خونت
سرم در خاک و خون انداز اینجایمرا دیدار از دیدت بیفزای
سرم در خاک و خون گوید یقین بازاناالحق در یقین چون اوّلین باز
سرم بادا فدای سالکانتحقیقت باتمامت واصلانت
سرم بادا فدای پایت ای جانکه من جانی ندارم جز که جانان
کسی کو یافت سرّ دید دیدتحقیقت هم سر و پا او بریدت
کسی کو یافت ذات پاکت اینجاحقیقت دید سر در خاکت اینجا
فنا شد از جهان کل بی نشان شدز دیدت برتر از کون و مکان شد
سر و جانم فدای خا ک راهتکه خاک راه شد مر عذر خواهت
منم عطّار مسکین و تو دانیدم از دم میزنم اندر معانی
منم عطّار مسکین ای دلارامکه جان روی تو دید در دلارام
شدم تا کل شدم دیوانهٔ توهمی گویم ترا افسانهٔ تو
شدم تسلیم تو تا جان ببازمسر خود بر سرت ای جان ببازم
دلارامم توئی آرام رفتهسرم آغاز در انجام رفته
سرم بادا فدا و جان حقیقتچودیدم ذات اعیان بی طبیعت
مرا جز کشتن تو نیست رایممگردان این زمان از جابجایم
به یک جایم بکُش تا زنده گردمچو مردان در برت پاینده گردم
به یک جایم بکُش ای راز بیچونبگردان آنگهی در خاک و در خون
سرم تسلیم چون گویست اینجاولیکن نطق برگویست اینجا
شود چون عین دیدار تو یابدیقین در سوی دیدارت شتابد
از این معنی اگر ره بازیابیز بود خود یقین شهباز یابی
از این معنی کس آگاهی نداردبجز منصور کس شاهی ندارد
یقین منصور شاه سالکان استبصورت او یقین کون و مکان است
گرفتست این زمان کون و مکان اورسیدست این زمان در جان جان او
چنان او را مسلّم آمد این رازکه شد از عشق خود در دوست سرباز
حقیقت این زمان شد راز دیدهکه شه شد در مکان او باز دیده
چو شاه اینجا بدید و زو خبر یافتهمه ذات عیان در یک نظر یافت
چو شاه اینجا بداد از خود فنا شدز خود بفکند تا کلّی خدا شد
چو شاه اینجا بد او از خویش بگذشتچو دید دید جان کلّی خدا گشت
چو شاه او را یقین دیدار بنمودنظر کرد و حقیقت دید او بود
چنان شد عاقبت منصور در عشقکه خود را دید او مشهور در عشق
نبد منصور جانش جان جان بودخدا با او و او در حق عیان بود
نهان بد دوست درمنصور پیدادرون جان خدا بود او هویدا
حقیقت چونکه منصور گزیدهبذات حق شد اینجاگه رسیده
تنش دل بود ودل جان گشته اینجاحقیقت جانش جانان گشته اینجا
درون خویشتن مر جان جان یافتحقیقت جسم در کون و مکان یافت
چنان دل در یکی دیدار دیدهکه کلّی بود کلّی یار دیده
بمنزل یافت خود را دید فارغشده اندر عیان عشق بالغ
بمنزل یافت خود را بیچه و چونکه بُد یک دانه نزدش هفت گردون
بمنزل یافت خود را بی نهایترسیده باز در عین هدایت
بمنزل یافت خود را فارغ و خوششده در پیش جانان خرّم و کش
بمنزل یافت خود را رازدیدهیقین گم کردهٔ خود باز دیده
بمنزل یافت خود را بی نشان اوخدا را داند اندر جسم و جان او
بمنزل یافت وصل اینجا حقیقتسپرده راز جانان در شریعت
چنان آسوده شد در منزل جانکه بگشاد از حقیقت مشکل جان
چنان اندر عیان آسوده شد بازکه حق را دید اندر خود نهان باز
چنان آسوده شد در وصل دلدارکه اینجا کل بدید او اصل دلدار
چنان آسوده شد در نور ذاتشکه کل بر ذات زد عین صفاتش
صفات و ذات را در هم فتادهوجود خویش را پیدا نهاده
صفات و ذات خود اندر یکی یافتخدا را در تمامت بیشکی یافت
صفات و ذات اینجا یافت در خویشحجاب جسم را برداشت از پیش
صفات و ذات شد موصوف و منصوریکی بنمود کل مقصود منصور
صفاتش ذات شد ذاتش صفاتشنمود اندر دل و جان دید ذاتش
اناالحق زد از آن کویافت خود بازهمه بازید او سرگشت جانباز
اناالحق زد از آن شد راز دیدهکه یار خویش را او باز دیده
چنان از عشق شوری کرد آغازکه اندر شور بد انجام و آغاز
فلک دید و ملک در خویش گردانفلک بد با ملک در خویش گردان
یقین چون دیدهٔ اسرار بگشادحقیقت ماء و نار و خاک و کل باد
همه در خویش دید او خدا بودنه این زان ونه آن زین یک جدا بود
یکی بُد جملگی منصور بیچوندرونش بود گردان هفت گردون
درونش در یکی موجود حق دیدحقیقت ذات خود را بود حق دید
چنان شوری فتاد اندر درونشکه یکی شد درون را با برونش
یقین خورشید نور خویشتن دیدعیان نور او در جان و تن دید
یقین در جان خود دید او فلک رابگویم پیش سالک یک بیک را
یقین در جان عیان ماه دید اونظر بگشاد و نور شاه دید او
یقین در جان عیان مشتری یافتحقیقت جزو خود در مشتری یافت
یقین در جان عیان زهره میدیدخود اندر ذات کلّی شهره میدید
یقین در جان عیان عرش اعظمعیان دید و اناالحق زد از آن دم
یقین در جان عیان لوح اعیانبدیده صد هزاران روح در جان
یقین در جان عیان بیشک قدم زدبجز حق در وجود خود عدم زد
یقین در جان عیان میدید کرسیاز آن تابان شده ارواح قدسی
یقین در جان عیان میدید جنّترسیده بود اندر عین قربت
یقین در جان عیان میدید اشیاکواکب در درون خود هویدا
یقین در جان خود افکند آتشچو آتش شد ز حق در ذات سرکش
یقین در جان خود میدید او بادکه ذرّاتش از او بُد جمله آزاد
یقین در جان خود میدید مرآبکه در ذرّات میشد در تک و تاب
یقین در جان خود دیدار طین دیدعیان در ذات خود عین الیقین دید
یقین در جان خود میدید دریاکه میزد بحر کل در عشق غوغا
یقین در جان جوهر نور حق دیداز آن اینجا عیان منصور حق دید
در آن جوهر نظر کرد از عیانیز نور او همه سرّ نهانی
در آن جوهر بدید او ذات بیچونحقیقت دید از آیات بیچون
در آن جوهر همه تابان شده بازحقیقت نور ابا از عزّ و اعزاز
در آن جوهر نمود انبیا دیدحقیقت مر عیان را اولیا دید
در آن جوهر چودید اسرارشان کلحقیقت در یقین انوارشان کل
در آن جوهر نظر کرد او دمادمکه تابان بود از آنجا نور آدم
در آن جوهر نظر میکرد هر روححقیقت یافت اینجا جوهر روح
در آن جوهر نظر میکرد یکتاخلیل اللّه آنجا بود پیدا
در آن جوهر نظر میکرد جان دیدعیان آنجای اسمیعیل از آن دید
در آن جوهر بدید او طور سینادر او موسی شده در عشق یکتا
در آن جوهر چو ایّوب از حقیقتنمودش رخ ابی عین طبیعت
در آن جوهر یقین یعقوب و یوسفعیان میدید بی عین تاسّف
در آن جوهر حقیقت دید عیسیهمه در نور جوهر بد هویدا
در آن جوهر حقیقت دید احمد از آن منصور شد کلّی مؤیّد
در آن جوهر حقیقت مرتضی دیدحسن نیز و شهید کربلا دید
در آن جوهر تمامت اولیا یافتحقیقت راز بیچون و چرا یافت
در آن جوهر تمامت سالکانشدر اینجا گشت کل بیشک عیانش
در آن جوهر همه پیدا نمود اواز آن جوهر چنین غوغا نمود او
در آن جوهر نظر کرد و عیان دیدهمه نور محمد(ص) را از آن دید
محمد دید در جوهر عیانیاز او مشتق شده سرّ نهانی
محمد(ص) دید نور جزو و کل بازاز آن نزدیک آن منصور سرباز
بنزد احمل مرسل حقیقترسیده بود و ره بسپرد و دیدت
که اینجا باز یابی جوهر حقحقیقت دم زنی اندر اناالحق
از آن دم زد که کل اینجا یقین دیددر آن جوهر هم اوّل آخرین دید
از آن دم زد که جوهر در فنا یافتدر آن جوهر حقیقت خود فنا یافت
از آن دم زد که آدم یک دمش دیددرون بحر او چون شبنمش دید
از آن دم زد کز آندم گشت واصلهمه در جوهر کل دید حاصل
از آن دم زد که آن جوهر از آن بودحقیقت حق در آن در گفتگو بود
ترا آن جوهر اینجا هست بنگرمباش آخر چو مستان مست بنگر
از آن جوهر که آن منصور کل دیدحقیقت پر بلا و رنج وذل دید
از آن جوهر دم حق زد در اینجاحقیقت کام خود بستد در اینجا
بهشیاری توانی یافت جوهردر اوهر نور آنجاهست بنگر
چو جوهر یابی اینجاگه بتحقیقچو او بردی حقیقت گوی توفیق
چو جوهر یافتی از جوهر ذاتتو گردی بیشکی اسرار و آیات
از آن جوهر عیان لادید در خویشحجاب پردهها برداشت از پیش
از آن جوهر عیان لا ز توحیدبحق دریافت او شد دیدهٔ دید
از آن جوهر عیان گر لاشوی تویقین مانند او یکتا شوی تو
از آن جوهر که آخر لا پدیداستحقیقت بیشکی الّا بدید است
از آن جوهر چو دیدی دیدهٔ بازنظر میکن تو صاحب دیدهٔ باز
از آن جوهر اگر یابی کمالیرسی مانند او اندر وصالی
از آن جوهر شوی کل راز دیدهاز این کن این زمانت باز دیده
ترا آن جوهر اینجا هست دریاببه سوی جوهر الّا تو بشتاب
وصال جوهر جانان حقیقتاز او یاب این معانی بی طبیعت
وصال جوهر جانان هویداستبچشم اهل پنهانست و پیداست
وصال جوهر جانان نظر کنهمه ذرّات از آن جوهر خبر کن
وصال جوهر جانان ببین بازحقیقت در عیان عین الیقین باز
وصال جوهر جانان چو منصورنظر کن تا شوی نورٌ علی نور
وصال جوهر جانان ترا جانستکه اندر او حقیقت راز پنهانست
وصال جوهر جانان چو منصورنظر کن تا شوی پیوسته پر نور
وصال جوهر جان هست پیداولی در جوهر ذاتست یکتا
تو چون در جوهر جانت رسیدیز جان سر دیدن جانان بدیدی
تو چون درجوهر جان راه بردیحقیقت گوی خود از شاه بردی
در این جوهر دل تو ناپدید استاگرچه دل از این جوهر پدیدست
از این جوهر همه نورست تاباناز آن تابانست نور جان ز جانان
از این جوهر شوی واصل در آخرترا مقصود کل گردد بظاهر
از این جوهر ببین سرّ کماهیگرفته نورش از مه تا بماهی
از این جوهر حقیقت راز جملهکه اندر اوست مر آغاز جمله
از این جوهر بدان سر حقیقتولی منگر حقیقت در طبیعت
از این جوهر بدان اسرار جانتکه اصل آن شدست اینجا عیانت
از این جوهر که بینی تو مزن دمکه اینجا یافت بیشک دید آدم
چو آدم دید این جوهر درونشحقیقت نور او شد رهنمونش
چوآدم دید این جوهر بجنّتیقین افتاد اندر عین قربت
ز جوهر یافت آدم نور بیچونابا حق گفت اینجا بیچه و چون
ز جوهر یافت آدم عقل کل بازکه خود گردیده باشد جزو و کل باز
ز جوهر یافت آدم راز دیدهاز آن بگشاد آن شهباز دیده
اگرچه جوهرش اندر عیان بوداز آن جوهر حقیقت در میان بود
همه اسم و صفات از دید آن نورحقیقت آدم اینجا کرد مشهور
حقیقت اسمها اندر مکان یافتاز آن جوهر در آخر جان جان یافت
همه اعزاز عالم زو شده راستترا آن جوهر است از من شنو راست
تو آدم دیدهٔ یا نی یقین گویمرا این سر یقین عین الیقین گوی
توئی آدم خبر اینجا نداریبهرزه عُمر در تلخی گذاری
توئی از خاک آدم راه دیدهوجود خویشتن در شاه دیده
توئی از نسل آدم آمده بازبدیده بیشکی انجام و آغاز
تو آدم بودهٔ با بود آدمتو این معنی مرا برگوی در دم
تو زو بودی شدی پیدای اذهاننداری چون کنم این نصّ و برهان
تو آدم بودهٔ در اصل فطرتنداری این زمان سر درد قوّت
که تا اعیان خود را بازیابیگشائی مر نظر تو راز یابی
تو آدم بودهٔ امّا ندانیاگر یابی در آن حیران بمانی
تو آدم این زمان بنگر درونتکه اندر قربتست او رهنمونت
تو آدم گر ببینی کی شناسیاز این میدان که بس تو ناسپاسی
خدائی میکنی از آدم ذاتاز آن اینجا ندیدستی غم ذات
دم ذات خداوند و دم تستحقیقت او در اینجا آدم تست
دم ذات خدا در تو نهان استولیکن دیدهات ازوی عیانست
دم ذات خدا در تست موجودنظر کن کل ببین دیدار معبود
دم ذات حقیقت داری ایدوستاگر کلّی برون آئی تو از پوست
دم ذات خدا داری تو در جانوجود خویشتن چندین مرنجان
دم ذات خدا در جان عیان استولیکن این بسی شرح و بیانست
ترا اینجاست موجود حقیقتندیده در درون بود حقیقت
ز اسرار حقیقت سرّ آدمترا میگویم اینجا گه دمادم
ترا اینجاست ذات حق یقین تواگر گردی بکلّی پیش بین تو
ترا اینجاست بیشک روشنائیدگر ره بردی آن اندر خدائی
ترا اینجاست سرّ لایزالینمییابی از آن اندر وبالی
ترا اینجاست سرّ لا نمودارولی اینجا نمییابی ز پندار
ترا اینجا حقیقت در شریعتشود اعیان نمود دید دیدت
وصال اینجای اندر شرع بنگرکه شرع اندروصالت هست رهبر
وصال از شرع یابی و معانیره شرع نبی بسپر که جانی
وصال از شرع میآید بدیدارز شرع اینجا بیابی وصل دلدار
وصال از شرع جوی و عین تقویکه وصلت ناگهی آید ز معنی
وصال از شرع پیدا کرد آخرز تقوی وصل جان آید بظاهر
وصال اینجاست در شرع محمد(ص)حقیقت نیک مردی باش نی بد
وصال از شرع یاب آنگاه لاشوز دید مصطفی در حق فنا شو
وصال از شرع یاب و باز بین دوستتو مغزی و برون آئی تو از پوست
وصال از شرع یاب و فرع بگذاردل یک مور هرگز تو میازار
وصال از شرع یاب و بی نشان شوز عین شرع نور ذات جان شو
وصال از شرع یاب ای کار دیدهکه اندر شرع باشی کل تو دیده
وصال از شرع چون منصور دریافتدرون جان و دل آن نوردریافت
ز وصلت گر نمایم ذات اینستدرونت جان جان و شاه اینست
ز تقوی باطنت پاکی گزینداگر دید تو جز باکی نه بیند
توئی پاک و ببینی آدم خویشکه داری در درونت همدم خویش
ترا نقدست آدم چند جوئیتو این دم آدمی تا چند گوئی
ترا نقدست آدم بی بهانهاز آن دم بین تو او را جاودانه
ترا نقدست آدم در نمودارحجاب جنبشش از پیش بردار
ترانقدست آدم تا بدانییقین دریاب این سر تا بدانی
ترا نقدست آدم کن نظر بازترا اینجایگه دادم خبر باز
ترا نقدست اینجا آدم دمدمادم نفخ ذاتست ای تو در دم
ترا نقدست آدم میندیدیکه از این دم تو در گفت و شنیدی
ترا نقدست آدم رخ نمودهترا هر لحظه صد پاسخ نموده
ترا نقدست آدم نیز هم نوحنشسته این زمان در کشتی نوح
ترا نقدست این دریای معنیچراهستی تو ناپروای معنی
بمعنی این دم خود باز بین تودرون خویش در عین الیقین تو
بمعنی آدم خود گر بدانیترا پیدا کند راز نهانی
بمعنی آدم اینجا در درونستبرون ازجنّت و کل در درونست
بمعنی آدم از تو تو ز آدمبگو تاچند گویم من دمادم
بمعنی آدمی ای آدمی زادحقیقت آدمی زاد آدمیزاد
ولی این سر یقین آدم بداندکه از این مر یقین آن دم بداند
تو دیدی آدمی در صورت خویشحجاب ذات را آورده در پیش
حجاب ذات آدم بُد صفاتشدم او بود کل اعیان ذاتش
حجاب آدم این بد جان جاناناگرچه بود آدم ذات اعیان
حجاب آدم اینجا بود صورتکه اندر گردنش بود آن ضرورت
حجاب آن بهشت آید ز حوّابرون آمد شد اندر ذات یکتا
حجابش بود صورت آخر کارحاجب از وی بیفکندش بیکبار
فنا شد آدم و دیدش لقا بازحقیقت بود خود اندر خدا باز
چو آدم دید آخر بود اللّهحقیقت بود آدم بود اللّه
چو آدم ذات حق دریافت آخربسوی ذات حق بشتافت آخر
حقیقت ذات شد آن دم ز دیدارز جسم و جان شد اینجا ناپدیدار
در آخر چو نماید ذات اعیانصافت ذات شد پیدا و پنهان
حقیقت ذات شد پیدا از آن بودکه اینجا صورتی در جسم و جان بود
حقیقت ذات بیچون شد در آخرچگویم تا که او چون شد در آخر
چو آدم ذات شد در قرب اعیانصفات ذات شد پیدا و پنهان
حقیقت بود اوّل در بهشت اودر آخر مر بهشت جان بهشت او
حقیقت جملگی آمد حجابشبسی کردند اینجاگه عتابش
وصال و هجر دید اینجا حقیقتدر آخر رجعتی کرد از طریقت
طبیعت را رها کرد و فنا شدهمین است این بیان دید خدا شد
در آخر جملگی عین فنا همچو آدم بیشکی دید خدا هم
در آخر چون نماید ذات بیچوننماید جملگی را بیچه و چون
در آخر چون نماید ذات دیدارصفات فعلی آید ناپدیدار
در آخر چون نماید ذات اعیانکند در پرده جسم و جانت پنهان
شوی پنهان چو آدم آخر کاربدانی آنچه میجستی طلبکار
شوی پیدا و پنهان باز بینینمود ذات یکتا باز بینی
شوی پنهان تو اندر دید بیچونمحیط کل شوی در هفت گردون
شوی پنهان و آنگه ذات باشیحقیقت جسم را ذرّات باشی
چو پنهان گردی آنگاهی هویداشود پیدا حقیقت ذات یکتا
چو پنهانی شود جانت ز صورتحقیقت جمله برخیزد نفورت
چو پنهانی شوی آخر بیابینهانی ذات را ظاهر بیابی
حقیقت در نهانی ذات بیچونستنیارم گفت این سر تا چه و چونست
حقیقت هجر میخواهی تو در یارپس آنگاهی شوی از کل پدیدار
تو آن دم چون شوی پنهان ز صورتشوددر خاک صورت مر ضرورت
بشیب خاک خواهد رفت تحقیقدر اینجاگاه خواهد یافت توفیق
بشیب خاک آنجا راز بیندیقین گم کردهٔ خود باز بیند
چنان دانا بود در منزل گِلکه مقصودش بود پیوسته حاصل
چنان دانا بود در منزل خاککه از آلایش شود اینجایگه پاک
چنان دانا بود از سرّ بیچونکه پاک آید در آخر از کف خون
چنان دانا بود در راز اوّلچو گردد زیر طین آخر مبدّل
شود پاک از همه آلایش بودبیابد او عیان دیدار معبود یقین جسم
خواهد ریخت ناچاربزیر خاک فرسودش از این خار
طبیعت پاک گردد تا شود جاننهد رخ در سوی خورشید تابان
وصال عاشقان در زیر خاک استدر آخر بی حجب دیدار پاکست
وصال عاشقان اینجاست دریابتو گویم عاشقی هان زود بشتاب
وصال عاشقان اینجاست بیشککه آخر دید جانانست در یک
وصال عاشقان اینجاست تحقیقکه میبخشید اینجاگاه توفیق
وصالت شیب خاک آید حقیقتکه تا پنهان شوی کل در طبیعت
در اینجا پیش رویت باز آرندبنزدیک تو اعمالت بدارند
نمود از نیکوئیات عین طاعتتو نیکی یابی از عین سعادت
نمودار بدی بینی بدی بازبدی کم کن ز من بشنو تو این راز
اگر بد کردهٔ بر جان مردمشوی درخاک مار و کرم و کژدم
خورندت جملگی تا روز محشرز قرآن این معانی یاب و ره بر
بدوزخ باز مانی مانده در رنجتو نیکی کن که نیکوات بود گنج
حقیقت مؤمنان در خاک نورندچو اینجا اندر اینجا در حضورند
حضور طاعت و نور خدائیدرون قبر باشد روشنائی
ز نور شرع و طاعت تا قیامتحقیقت ذات باشد این تمامت
اگر بشناسی این ره رهبری توز ذات حق در آخر برخوری تو
کسی کاین راز اینجا باز بیندکم آزاری کند تا راز بیند
ترا راهی است بس دشوار در پیشنیندیشی تو این ساعت بر خویش
که خواهی شد ز دنیا آخر کاربسوی عین عقبی ناپدیدار
که چون باشد در اینجا رازت ای دلیقین بشناس اینجا بازت ای دل
تو خواهی شد نیندیشی دمی توکه اینجاگه نداری همدمی تو
نه خواهر نی برادر نی پدر نیزنه با ما هیچکس اینجا خبر نیز
کسی تو دارد و تو آنکسی همکه بر ریشت نهد اینجای مرهم
تو مسکین غافلی در دید دنیابمانده فارغ از اسرار عقبی
که آخر رفت خواهی چون کنی جانبگو با من در اینجا راز و برهان
تو خواهی بود با خود جاودانهکسی دیگر مجو اندر بهانه
تو خواهی بود تنها هیچ با تو نخواهی بُد به جز تو هیچ با تو
دریغا جمله در خوابند آگاهکسی اینجا نمیبینم در این راه
تمامت اندر این سر غافلانندحقیقت سرّ این معنی ندانند
چنان دانند در عین زمانهکه خواهد ماند اینجا جاودانه
نمیدانند تا وقت اندر آیدنمود عمر آخر هم سرآید
حجاب آنگاه بردارند از پیشچه شاه و چه گدا مسکین و درویش
همه یکسانست اندر مردن اینجاولی راز دگر آید به پیدا
حجاب هر کسی اینجا یقین استکسی داند که اینجا پیش بین است
که ظالم همچو مظلومی نباشدغریب آخر یقین بومی نباشد
بصورت شرع این برهان نموداستحقیقت سرّ این قرآن نموداست
که هر کس را در این دنیا ز اسرارجزای نیک و بد آید پدیدار
نمود عمر آخر هم سر آیدنمیدانید تا وقت اندر آید
اگر این راز گویم دور باشدمر این عطّار از این معذور باشد
ولیکن امر و نهی از دید شرعستدر این اسرار بیشک اصل و فرعست
چنان کن زندگانی اندر اینجاکه بای در معانی اندر اینجا
چنان کن زندگانی در بر دوستکه پیش از خود بمیری در بر دوست
که چون مردی یقین دل زنده باشدحقیقت جان جان ارزنده باشد
نه کس از تو دل آزاری رسیدهنه تو از کس دل آزاری بدیده
تو هم از خود ز عین طاعت یارحقیقت جسم و روح آمد بیکبار
تو روحانی نه ظلمانی نمائیحقیقت روح در روحی فزائی
شوی فارغ ز آزار خلایقحقیقت این چنین آئی تو لایق
که جانت از طبیعت پاک گرددکل از عین شریعت پاک گردد
شود جسم تو جان و جانت آن ذاتچو خورشیدی بتابد سوی ذرّات
نه در عین بلا در کل بمانینه همچون دیگران غافل بمانی
تو دل زنده توئی در اوّل ای دوستچه آخر مغز بینی بیشکی پوست
چو تو ازخویش کلّی مرده باشیتو گوی عشق اینجا برده باشی
بمانده زندهٔ جاوید در جسمبه نیکوئی برآید مر ترا اسم
به نیکوئی شوی در عین عقبیبیابی آن زمان دیدار مولی
ترا در خاک جسمت جان بود نورکه جسمت کل شود در جان جان نور
ترا در خاک چون جان باز گرددبسوی ذات کل اعزاز گردد
در این معنی که من گفتم شکی نیستیقین در یاب آخر جز یکی نیست
یقنی دریاب آخر راز جانانکه جان خواهد بُدن در راز جانان
محقق پیش از آن کاینجا بمیردسزد کین سرّ معنی یاد گیرد
نمیرد جان که جانان دیده باشدحقیقت آنکه صاحب دیده باشد
نمیرد جان عاشق در حقیقتدلی رجعت کند او از طبیعت
نمیرد جان عاشق بیشکی بازنیابد آخر و انجام و آغاز
نمیرد جان عاشق در دم مرگولی جز حق کند مر جسم خود ترک
نمیرد جان عاشق آخر کارحجاب اینجا براندازد بیکبار
نمیرد جان عاشق تا بدانیبخاصه آنکه باشد در معانی
نمیرد جان عاشق زنده باشدچو خورشیدی یقین تابنده باشد
نمیرد جان عاشق در صفاتشدر آخر باز یابد عین ذاتش
نمیرد جان عاشق باز بین دوستبرون آید حقیقت مغز از پوست
دل عاشق نمیرد اینست رازتکه گفتم در یقین است عشقبازت
بخواهی مرد لیکن تا بدانیولی رجعت کند از زندگانی
حقیقت نیست مرگ عاشقانشکه پیش از مرگ میرند این بَدانش
که پس دم مردگی باشد یقین استکه هر دم مردنی در هر کمین است
تو این دم مردهٔ در عین صورتز سر تا پای در عین کدورت
تو این دم مردهٔ و می ندانیتو پنداری که همچون زندگانی
بمیر از خویش تا یابی رهائیکه چون مُردی ز خود عین خدائی
بمیر از خویش پیش از مرگ اینجاحقیقت خوی بد را ترک اینجا
کن ای دل تا حقیقت زنده مانییقین در جزو و کل تابنده مانی
چو خورشیدی که بیرون آید از جیبسحرگاهان ز صبح عشق بی ریب
شکی نبود در این معنی و دریاببمیر از خویش و سوی یار بشتاب
خوشا آن دل که پیش از مرگ میرددل و جان هرچه باشد ترک گیرد
خوشا آن دم که دلدارش در اینجاکند در عاقبت بردارش اینجا
حقیقت این بیان تا چند گویمتوئی پیوند تا پیوند جویم
تو خود اینجا حقیقت آمدستیز بالا در حقیقت سوی پستی
تو خود چون آمدی خواهی شدن بازندیده باز هم انجام و آغاز
هه در تو چنان گمگشته اینجاکه سر موئی نباشد رشته اینجا
درون جمله و بیرون گرفتیحقیقت ذاتی و بیچون گرفتی
هر آنکو دید رویت همچو حلّاجکنیش اندر بلای عشق آماج
هر آنکو رویت اینجا بازدیدستخود اندر عین غوغا راز دیدست
سر عشاق در میدان چو گویستفتاده این همه در گفتگویست
سر عشاق در میدان فکندیچو گوئی در خَم چوگان فکندی
ترا این عشقبازی آخر کاربود کمتر که عاشق را ابردار
کند هر کس که بیند رویت ای جانکنی بردارش اندر کویت ای جان
زهی عشق و زهی کار و سرانجامکه باید خورد خون دل از این جام
نه بس چندین که خون خوردیم از توکه دایم صاحب دردیم ازتو
که آخر چون شویم اندر سوی گِلزهی فرجام کین سرّست حاصل
بمردن چند در شوریم اینجابآخر جمله در گوریم اینجا
حقیقت مرغزاری صعبناکستکه ما تخمیم کشته سوی خاک است
اگرچه تخم ما در زیر این خاکشود چه بر دهد ای صانع پاک
چنان عطّار در حیرت فتادستدمادم اندر این سیرت فتادست
دمی اندر یقین عطّار خاکستدمی دیگر حقیقت جان پاکست
دمی خوف و رجا آید بدیداردمی عین لقا آید بدیدار
دمی اسرار بیچون رخ نمایدبگوید ذوق جان و دل فزاید
دمی دیگر شود از جان ودل پاکبراندازد حجاب آب با خاک
دمی دیگر کند از جان جدائی رسد بیشک حقیقت در خدائی
دمی اندر گمان باشد حقیقتگهی عین العیان باشد طریقت
یقین داند که خیر و شر هم از تستحقیقت جسم و جان و این دم از تست
فنا گردان تو مر عطّار از خویشحجابش جملگی بردار از پیش
یقین عین الیقینش باز بنمایدر عین الیقینش باز بگشای
بیک دم دار او را قائم الذّاتکه تاکل دم زند از عین آیات
چو او دیدست ذات قل هواللّهاز آن گفتهست موجود هواللّه
هو اللّهی توئی دانای اسرارحقیقت مرتوئی بینای اسرار
تو بودی من نبودم هم تو باشیدرون ریش من مرهم تو باشی
تو میدانی که ریشم در درونستنیارم گفت تو دانی که چونست
ز فضلت مرهمی نه بر دلِ ریشحجابش جملگی بردار از پیش
یقین عین الیقینش باز بنمایدر عطّار مسکین را تو بگشای
تو سلطان و حکیمی و خدائیحقیقت دردمندان را دوائی
دوای درد هر بیچاره دانیعلاج دردمندان را تو دانی
مرا دردیست این دردم دواکنطبیبم چون توئی دردم شفا کن
دوای دردمندان هستی ای جاندوائی کن مرا زین درد برهان
دوای درد عشاقی حقیقتدوائی کن طبیبا زین طبیعت
چنان مجروح درد دوست گشتمکه در مغز حقیقت پوست گشتم
تو دردم دادهٔ درمانم از تستحقیقت درد هر درمانم ازتست
ندارد درد من درمان در اینجامکن ازخانه بر درمان در اینجا
که رنجور و ضعیف و ناتوانمدوای درد خود جز تو ندانم
چنان در درد عشقت زار ماندمکه تن مجروح و دل افگار ماندم
تو ای جان جهان چون درد دادیمرا بر جان و دل دردی نهادی
در آخر دردم اینجا کن دوابازکه تا یابد وجود من صفا باز
مرا زان شربتی کان وصل خوانندکه جز آن عاشقان چیزی ندانند
مرا زان شربتی ده ازوصالمکه تا من بیش از این چندین ننالم
مر زان شربتی ده ای دل منکه تا وصلی شود مر حاصل من
مر زان شربت عشّاق بایدکه کلّی راحتی در دل فزاید
مر زان شربتی ده در نهانیکه مر جانم شود عین العیانی
مر زان شربتی ده تا شفایمبود در آخر و بنما لقایم
یکی پرسید از آن منصور آفاقکه چه به مرد را ای درد عشاق
دوای عاشقان جانا چه باشدطبیب عاشقان آنجا که باشد
جوابی داد آن سلطان اسرارکه درد عشق را درمانست دیدار
دوای درد جانان روی جانانکسی کافتاد کاندر کوی جانان
دوای عشق اینجا بی دوائی استوفای قربت اینجا بیوفائی است
دوای عشق درد وصل درمانستکه جانان عین درد و عین درمانست
دوای درد جانانست اینجاکه هم او درد و هم درمانست اینجا
دوای درد جانان خود کند بازبوقتی که حجاب از خود کند باز
حجاب از روی اگر برداردت کلشود درمان ز رویش رنج و هم ذل
اگر پرده براندازد ز دیدارشود درد دل اینجا ناپدیدار
اگر پرده براندازد ز رویششود درمان دلم از رنج کویش
دوای درد خود هم او کند اوتمامت عاشقان را بشکند او
نیابی مزد را تاجان نبازیدل و جان بر رخ جانان نبازی
نیابی مزد را تا نشکند بارترا زین نقش شش در پنج و در چار
نیابی مزد را تا ریخت اینجافنا گرداند اندر دید یکتا
دوائی باد ازینجا درد جان استدر آخر بیشکی عین العیانست
نمیبینی تو آن اسرار منصورکه شد در جملهٔ آفاق مشهور
مر آن دردی که بر جانش درآیددر آخر ماه تابانش برآید
دوا شد درد جانان در بر اوکه جانان بوددر جان رهبر او
دوا شد درد جانان پیش آن ماهوصال از درد اینجا یافت ناگاه
وصال از درد ودرد اندر وصالستتو پنداری که آن عین وبال است
وصال از درد جانان در کند یارز درد آید همی درمان پدیدار
وصال از درد اینجا مینبینیدر آخر خویش فرد اینجا ببینی
وصال از درد جانان باز یابیز درد آخر حقیقت راز یابی
وصال از درد جانان دان حقیقتکه بنماید وصال از دید دیدت
وصال از درد میآید پدیدارهر آنکو مُردمی آید پدیدار
وصال عاشقان در درد باشدکسی کو در عیان کل فرد باشد
وصال عاشقان در دست دریابتو داری جوهر اندر دست دریاب
وصال عاشقان دردست و رنجستبآخر جوهر اسرار گنجست
وصال عاشقان چون درد باشدبآخر یاردر جان فرد باشد
وصال و درد باشد با هم ای یارمگو این سر تا با ناجنس بسیار
وصال و درد با هم در یکیاندحقیقت هر دو اعیان بیشکیاند
وصال و درد جانان هر دو بگزیدکسی کو واصل اندر درد او دید
وصالش دردشد آنگاه درمانحقیقت درد تو شد عین درمان
چو منصور از حقیقت جان و سربازهر آن زخمی که برجانت زند ساز
اگرچه دیگران در عین پندارندیده سرّ او چندی خبردار
که او اندر چه بود و راز دیدهحقیقت وصل آن شهباز دیده
حقیقت واصلان در پای دارشهمی دیدند این سر پایدارش
که دست و پا و سر در سر بینداختمیان عاشقان بس سر برافراخت
سرش سر بود و سر پیدا نمودهحقیقت خویشتن غوغا نموده
وصالش بی فراق و درد درمانشد آخر جسم رفت و ماند جانان
وصالش آمده کل درد رفتهوز اینجا تا بدانجا فرد رفته
وصالش آخر اینجا دست دادهز سر پیچیده عشق ازدست داده
چنان اندر وصال شاهباز اویقین شد زانکه بودش شاهباز او
چنان اندر وصال شاه کل شداگرچه در بلای عشق کل شد
چنان اندر وصال شاه دیدارعیان دریافت وزو شد ناپدیدار
چنان در وصل جانان یافت خود راکه مر گم کرد مر اینجا اَحَد را
وصال شاه اینجا آشکارستولیکن وصلش اینجا پایدار است
وصال شاه دید و جان جان شددل و جان باخت با سر و بی نشان شد