گنج

بخش ۲۰ - هم در عیان و بیچونی ذات و تحقیق صفات گوید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۸۴۱ بیت
تو بیچون آمدی این راز بشنویقین انجام با آغاز بشنو
تو بیچون آمدی اندر نمودارز ذات خویش اینجاگه پدیدار
تو بیچون آمدی در عرش اعظماز آن دم بیشکی در سوی آن دم
تو بیچون آمدی در عرش اینجانمودی روی خود در فرش اینجا
تو بیچون آمدی در لوح بیشکقلم بنوشته اینجاگه تو از یک
تو بیچون آمدی در عین جنّترسیدی این زمان در سرّ قربت
تو بیچون آمدی از شمس تابانشدی اینجایگه چون شمس تابان
تو بیچون آمدی از مه بماهیچگویم دوست در چشمم چو ماهی
تو بیچون آمدی از مشتری بازدر ایجا باز دیدی بیشکی راز
تو بیچون آمدی از زهره موجودهمه بود تو است و بود تو بود
تو بیچون آمدی در عین انجمز نور خویش کردی جملگی گم
تو بیچون آمدی در دید آتشترا آتش شده اینجایگه خوش
تو بیچون آمدی در مخزن بادیقین مر باد از تو گشت آباد
تو بیچون آمدی آب روانهشدی اندر همه چیزی روانه
تو بیچون آمدی در حقهٔ خاکاز آن پیداست در تو جمله افلاک
تو بیچون آمدی در معدن کانحقیقت لؤلؤ و درّاست و مرجان
وصال کعبهٔ تو یافت منصوراز آن شد در همه آفاق مشهور
وصال کعبه میجویند عشاقتوئی کعبه یقین در عین آفاق
درون کعبهٔ دل رخ نمودیعجایب این چنین پاسخ نمودی
مروّج کردهٔ مر کعبهٔ دلگشادستی در اینجا راز مشکل
بتو روشن شدست این کعبه اینجادرون کعبه را کردی مصفا
وصال کعبهٔ تو هر که یابدبجز تو کعبه دیگر مینیابد
تمامت کعبه است ای راز دیدهیقین بگشای ای شهباز دیده
تو بر خود عاشقی معشوق هستیوگر هم کافری بُت میپرستی
تو برخود عاشقی ای گمشده توحقیقت قطره و قلزم شده تو
وصالم مینمائی دم به دم بازوجود خویشتن سوی عدم باز
چنان شو همچو اوّل در نمودارکه بودی در تمامت ناپدیدار
چنان شو همچو اوّل در فنا توکه بودی ذات در عین لقا تو
چنان شو همچو اوّل در عیان لاکه الّا اللّه بودی در همه جا
چنان شو همچو اوّل در همه دیدمگرد این بار اندر گرد تقلید
چنان شو در همه یکتا نمودهکه می خود گفته باشی یا شنوده
چنان شو همچو اوّل در همه گمکه عالم قطره بُد تو عین قلزم
چنان شو همچو اوّل راز دیدهکه بودی این همه خود باز دیده
چنان شو در یکی چون اولین توکه بودی در نمودار پسین تو
صفاتت محو کن تا کلی شوی ذاتاگرچه خود یکی دیدی در آیات
صفاتت محو کن کل بیچه و چونحقیقت محو شو در هفت گردون
حقیقت محو شو در نور خورشیدبرافکن مشتری با نور ناهید
حقیقت محو شو اندر قمر توبسوزان نور کوکب سر بسر تو
حقیقت محو شو در آفرینشیکی گردان در اینجا جمله بینش
حقیقت محو شو ای نور جملهکه هستی بیشکی مشهور جمله
حقیقت محو شو اندر دو عالمانالحق گوی اینجاگه دمادم
حقیقت محو شو چون خود نمودیکه چون خورشید در گفت و شنودی
حقیقت محو گرد و بی نشان شوورای ماورای انس و جان شو
توئی اصل و توئی فرع اندر اینجاتوئی عقل و حقیقت شرع اینجا
همه بازارتست و تو خدائیعجائب میکنی از خود جدائی
چنانت عاشقان در جستجویندکه کلّی خود تواند و خود تو گویند
چنانت عاشقان محبوس گشتندکه خود را هم بدست تو بکشتند
چنانت عاشقان در نیست هستندهنوزت عاشق عهد الستند
چنانت عاشقند ای جان که جان رانمییابند خود را و نشان را
حقیقت عقل دور اندیش داریازآن سودا همه در پیش داری
بخواهی ریخت بیشک خون جملهکه هستی در درون بیرون جمله
فتادی جملگی عین تودیدمبجز ذات تو من چیزی ندیدم
تو بودی بیشکی دیدار منصورکه کردی فاش خوددر جمله مشهور
تو بودی بیشکی بود وجودشبقا گردی بکلّی بود بودش
تو بودی بیشکی باوی تو مطلقزدی اینجا ز بود خود اناالحق
تو بودی بیشکی بردار رفتهاناالحق گفته خویش و خود شنفته
تو بودی بیشکی در خود نمودارز عشق خویش رفتی بر سردار
تو بودی هیچ غیری نیست ذاتتدرافکنده در آخر مر صفاتت
تو بودی خود بخود پیدا نمودهز عشقش آن همه غوغا نموده
تو بودی بیشکی اسرار گفتهابا منصور اندر دار گفته
ز تو منصور شوریده در اینجابجز تو هیچ نادیده در اینجا
همه ذات تو دید و خود فنا کردمیان جملگی خود مقتدا کرد
همه ذات تو دید و خویش در باختمیان عاشقان خود سر برافراخت
همه ذات تو دیده گشت عاشقفنای خویشتن را دید لایق
همه ذات تو دید اینجای تحقیقدر آخر شد فنا و یافت توفیق
چو جز تو هیچ دیگر را نمییافتوجود جملگی را شبنمی یافت
چنان در بحر ذاتت خورد غوطهنه بی رزق و نه بی تدبیر فوطه
که خود را دید اینجا جوهر توبسوزانید مر هفت اختر تو
لقای تو عیان خویشتن دیدنمود تو میان جان و تن دید
چنان اندر صفاتت گشت موصوفعیان در قرب ذاتت گشت موصوف
فنا کرد اختیار و بود خود یافتترا در جزو و کل محبوب خود یافت
چنان در عشق تو حیران شده هستکه صورت پیش ذرّات تو بشکست
نمود اوراز خود از جملگی بازز عشق ذات اینجا گشت سرباز
یقین تو درون جان و دل دیدگذر ازجان و از دل کرد تقلید
همه بی روی تو هیچست اینجاحقیقت پیچ در پیچست اینجا
وصالم یافت در عین دلم اونمود خویشتن زد بر عدم او
چنانت عاشق و سرمست آمدکه کلّی نیست گشت و هست آمد
چنانت دید اینجاگاه اظهارکه بیخود می برآمد بر سردار
چنانت جان و خون اندر قدم ریختکه پیوند خود از آفاق بگسیخت
چنانت واله و حیران یکی یافتکه خود ذات تو در خود بیشکی یافت
تو واصل گردی و او راز بر گفتاناالحق از تو بشنفت و خبر گفت
اگرچه بود صورت با معانیز تو برگفت کل راز نهانی
تو موجودی که میگوئی اناالحقتو باطل یافتی زاندم زنی حق
ز تو منصور بردارست اینجاحقیقت او نمودارست اینجا
ز تو منصور این عزّ و شرف دیدحققت جوهر تو در صدف دید
صدف بشکست کو بُد راز دیدهدرون خود ترا بُد راز دیده
هر آنکو دید از تو یک نموداروجود خویشتن را کرد بردار
نه منصور از حقیقت زد اناالحقکه ذرّات جهان گویند اناالحق
کسی باید کز این سرّ راز داندیکی نکته از این سر باز داند
وصال دوست را شاید یکی گووجود خویش در باز و چنان گو
نه هر کس این دم اینجاگه برآردکسی باید که چون او سر برآرد
نشاید عشق جانان ناتوان راکسی باید که در بازد جهان را
بیک ره دست از جان برفشاندبجز جانان کسی دیگر نداند
فنای خود بقای دوست بیندبقای جان لقای دوست بیند
چنان باشد ز یکتائی جانانکه یابد عین رسوائی ایشان
کمال عشق دروی راز باشدز عشق دوست او سرباز باشد
چنان بیند وجود خویش اینجاکه پنهان باشد اندر عشق پیدا
کمال او وجود دوست باشدحقیقت مغز کل نی پوست باشد
جمال دوست بیند در عیان اوبماندی بی نشان جاودان او
حقیقت بود خود یابد ز صورتیکی بیند در اینجا بی کدورت
یکی بیند نمود خویش و جانانیکی پیدا شود مرکاه پنهان
کشد رسوائی عشق حقیقتبراندازد برسوائی طبیعت
برسوائی توانی یافت بیچوننیابی راز تا نفشانیش خون
برسوائی توانی یافت دلداراگر آئی تو چون حلاج بردار
برسوائی توانی یافت رویشاگر گشته شوی در خاک کویش
برسوائی اگر کشته شوی تومیان خاک آغشته شوی تو
کمالت بیشتر در حضرت یارشود آنگه رسی در قربت یار
اگر کشته شوی این سرّ جانینه کشتن یابی آخر زندگانی
اگر کشته شوی در کوی جانانبیابی تو نفس در روی جانان
اگر کشته شوی دل زنده گردیچو خورشیدی بکل تابنده گردی
اگر کشته شوی در قربت یاررسی اندر زمان حضرت یار
اگر کشته شوی در پیش جانانشوی خورشید همچون ماه تابان
اگر کشته شوی مانند جرجیسنماند مکر و شید و زرق و تلبیس
اگر کشته شوی مانند اسحقتو باشی بیشکی دیدار آفاق
اگر کشته شوی چون مرتضی توشوی بیشک حقیقت کل خدا تو
اگر کشته شوی چون پور حیدرتو باشی در بر معنی کل در
اگر کشته شوی مانند منصورشوی اندر نمود عشق مشهور
اگر کشته شوی مانند عطّارتو باشی بیشکی دیدار جبّار
تو باشی آن زمان دیدار اللّهحقیقت در عیان دیدار اللّه
تو باشی جزو و کل را دید در دیدار این سرّ ز من بتوانی اشنید
اگر گشته نخواهی گشت در دوستنیابی مغز و یابی در یقین پوست
اگر این سر بدانی راز یابیشوی کشته تو جانان بازیابی
یقین میدان که کشتن در بر یاربه از این زندگانی تو عطّار
یقین میدان که سر خواهد بریدنجمال دوست جان خواهد بدیدن
چه باشد جان و تن من شرم دارمدگر میگویم و پاسخ گذارم
هزارا جان چه باشد تا فنایتکنم اینجایگه در خاک پایت
چه باشد صد هزاران جان چه باشدکه عاشق بر رخ دلدار باشد
چه باشد سرسزای جان جانممرا مقصود این با خود رسانم
رهان با خود مرا زین تنگنائیکه مردم کشتن است اندر جدائی
جدائی نیست لیکن این غرض هستچو نقشی برده بر جانم فروبست
دمادم میکنم من زوجدائیکه تا یابم مگر از وی رهائی
مرا تا هست صورت نیست آراممرا آرام آن دم ای دلارام
بود کز صورتم فانی کنی تومر این صورت بیک ره بشکنی تو
ز دست صورت اندر صد بلایمبکش و آنگه رسان در دید لایم
از این صورت اگرچه راز دیدمبمردم از خود و در تو رسیدم
ولیکن گرچه صورت هست در ویحققت مستی دارم از این می
چو اینجا وصل دارم از رخ توکز این صورت گذارم پاسخ تو
ولی رازم تو میدانی در اینجامُرادم هم تو بتوانی در اینجا
چو سرّ آخرت ز اوّل بدیدماگرچه صورت کل ناپدیدم
مرا عشق تو میدارد دمادموصالی میرساند از تو هر دم
مرا عشق تو خواهد کرد کشتهکه آخر بازیابم عین رشته
مرا عشقت بخواهد کشت آخرز پنهانی شوم آنگاه ظاهر
مرا عشقت کُشد آخر بزاریکنم در سرّ عشقت پایداری
مرا عشقت بخواهد کشت تحقیقکه تا یابم در آخر دوست توفیق
مرا عشقت بخواهد کشت دانمکز این معنی ز صورت وارهانم
چنانت رفتهام از خود بیکبارکه گوئی هستم اندر عین دیدار
بکش تا زنده گردم من برویتشوم من کشته اندر خاک کویت
بکش تا زندهام گردانی ای دوستبرون آور مرا یکباره از پوست
بکش تا زندهٔ جاوید باشمترا من بندهٔ جاوید باشم
بکش عطّار را تا باز یابمجمالت را و در خدمت شتابم
بکش عطّار را تا جان فشاندکه جز ذات تو مر چیزی نماند
بکش عطّار تا اسرارت ای جانبگوید فاش دیگر بارت ای جان
بکش عطّار تا دیدار بیندترا مر برتر از اسرار بیند
تو او را میکشی او زنده تستخداوندی و او خود بندهٔتست
یقین فرمان تست اکنون خداوندبرون آور مرا بیچاره از بند
در این بند و بلا او را فکندیبماندست این زمان در مستمندی
در این بند و بلا او را بخواهیتو گشتی حاکمی و پادشاهی
در این بند و بلا او هست تسلیمحقیقت فارغست از ترس وز بیم
در این بند و بلا مستانه و خوشگهی تسلیم هست و گاه سرکش
در این بند و بلا چون رخ نمائیورا بندی تو ازدل برگشائی
در این بند و بلا میگوید از تومراد جاودانی جوید از تو
در این بند و بلا آمد گرفتارندارد کار جز در گفتن اسرار
در این بند و بلا دُر میفشاندکه میداند که جاویدان نماند
در این بند و بلا آخر رهائینخواهد یافت از قیدت جدائی
در این بند و بلا میباش با اومراد بندهٔ بیچاره میجو
در این بند و بلا میدان تو رازمکه در عشقت همی سوزیم و سازم
در این بند و بلا من آنچنان رازز تو دیدم که با تو گفتهام باز
در این بند و بلا من باتو گویمدوای دردم اینجا از تو جویم
در این بند و بلا دیدم جفایتدر آخر بینم امّید وفایت
در این بند و بلا فریاد من رسکه من جز تو ندارم در جهان کس
در این بند و بلا گشتم گرفتارز تو در بندم ای مه رخ برون آر
جفاکردی وفا کن آخر ای دوستکه عین این جفا دانم نه نیکوست
وفا باشد جفای تو بَرِ مندر آن عهدی که کردستی تو مشکن
وفای تو جفای دیگرانستولیک این معنی اینجا کس ندانست
بجز آنکو شناسد رازت ای جانکه دید آغاز و هم انجامت ای جان
من از آن عهد جان اندر کف دستنهادستم که از رویت شدم مست
من از آن عهد خود را راز دیدمکه اینجا عهدت ای جان باز دیدم
من از آن عهد کل جان میفشانمیقین پیدا و پنهان میفشانم
من از آن عهد جانان یافتستمیقین برکشت خود بشتافتستم
مرا عهد تو اینجا کشت تحقیقکه در کشتن بیابم عین توفیق
مرا عهد تو یادست ای دل و جانچو خواهی کشتنم آخر مرنجان
مرا عهد تو یادست از حقیقتاز آن بیزارم از عین طبیعت
مرا عهد تو یادست و بکش زارمرا آنگه حجاب از پیش بردار
مرا عهد تو یادست و تودانیبکش تا باز یابم زندگانی
مرا عهد تو یادست و همه یادهزاران جان فدای روی تو باد
ز عهدت این زمان من پایدارمز زندان بر کنون در پای دارم
ز عهدت بر نگردیدم در این رازمرا سر این زمان از سر بینداز
ز عهدت بر نگردیدم تو دانیکه بخشیدی مرا سرّ معانی
ز عهدت جانفشانم آخر کارچه باشد چونکه دارم چون تودلدار
مرا چون جز تو جانان هیچکس نیستبجز تو هرگزم فریادرس نیست
توبخشیدی در اینجا راز چونستنمودستی مرا آغاز چونست
تو بخشیدی مرا این فضل و حکمترسانیدی مرا در عین قربت
تو بخشیدی عیان انجام از توندیدم هیچکس در راز از تو
ز وصلت کی توانم شکر کردننهادستم برت تسلیم گردن
شدم تسلیم جانا در بر تواگرچه نیستم من در خور تو
نمود انبیا بنمودیم پاکتو دادی مر مرا هم زهر و تریاک
ز سرّ انبیای برگزیدهشدم در قربت تو راز دیده
چنان ره گم شدم در اوّل کارکه خواهستم شدن من گم بیکبار
در آخر فضل کردی ره نمودیدرم بُد بسته وانگه برگشودی
ز فضلت شکر دارم ای دل و جانتوئی جانا مرا هم جان و جانان
ز قول شرعت ای دیدار جملهنمودم بیشکی اسرار جمله
چو گفتی مَنْ رَآنی حق تو باشییقین جان من مطلق تو باشی
حقیقت با تو دارم من سر و کارکه بگرفتی دل و جانم بیکبار
همه گفتار من با تست اینجاکه راز جملگی گشت از تو پیدا
چو تو کس نیست ای ذات همه تویقین و عین آیات همه تو
حقیقت چون دوئی برداشتی بازحجاب آخر ز پیش من برانداز
حجابم صورتست و دور گردانمرا نزدیک خود معذور گردان
ایا عطّار تا چندین چگوئیخدا با تست دیگر می چه جوئی
خدا باتست اندر پردهٔ رازنموده مر ترا انجام و آغاز
خدا با تست پیدا خود نمودهدرت کلّی و معنی برگشوده
خدا با تست ای دانای اسرارنهان اندر جهان صورت پدیدار
خدا با تست اینجا راز دیدیهمه عهد الستت باز دیدی
خدا با تست در پیدا و پنهانهمیشه راز میگوید زهر سان
خدا با تست در خلقت بگفتارهمی گوید زهر شیوه ز اسرار
خدا با تست میگوید که چونمیقین با تودرون و هم برونم
خدا با تست اکنون بر یقین باشگمان بردار و اینجا پیش بین باش
خدا با تست هم اینجا هم آنجانهان بود و کنون در تست پیدا
خدا با تست اینجا راز گفتهترا اسرار کلّی باز گفته
خدا با تست بیشک همچو منصوراناالحق میزند تا نفخهٔ صور
خدا با تست ای مانندهٔ سرز باطن میکند اسرار ظاهر
خدا با تست چون منصور حلاجنهاده بر سرت از سرّ خود تاج
خدا با تست اینجاگاه چون حقز بود خود زند در تو اناالحق
خدا با تست راز فاش بنگرتوئی نقش ویت نقاش بنگر
خدا با تست اینجا در دل و جاننظر کردی و دیدی سرّ پنهان
خدا با تست و میگوید تو بشنونویسنده هم اوست ای پیر بگرو
خدا با تست دید مصطفی همحقیقت انبیا و اولیا هم
خدا و مصطفی در بود بنگرچنین اسرار از ایشان بود بنگر
خدا و مصطفی بیشک نمودارترادر جان همی گویند اسرار
خدا و مصطفی داری حقیقتحقیقت از خدا ز احمد شریعت
شریعت ره سپردستی ز احمدکه تا گشتی تو منصور و مؤیّد
حقیقت از خدا داری تو در جانهمی گوئی از این دم راز جانان
ره عشقست حقیقت کل نمودستاگرچه خود حقیقت بود بودست
حقیقت شرع دان و شرع اللّهز شرعت دم زن اینجا صبغةاللّه
حقیقت شرع دید مصطفی دانکه دید مصطفی کلّی یقین دان
محمد با خدا هر دو یقین استنظر کن رحمة للعالمین است
هر آن چیزی که غیر از مصطفایستحقیقت دان که تشویش و بلایست
ره احمد(ص) ره بیچون ذاتستمحمد(ص) بیشکی بیچون ذاتست
اگرچه در سلوک مصطفائیاز آن پیوسته در دید لقائی
ز دید مصطفی این دم زدی توز معنی کام اینجا بستدی تو
دم او در دم تست ای گزیدهاز آنی از دم او راز دیده
منه پای از خدا و شرع بیرونبهم از مصطفی بین راز بیچون
ره احمد گزین و زو مدد خواهکه اودیدست کل دیدار اللّه
چو احمد در دل و جان دوستداریهمه مغزی نه چون خر پوست داری
ز احمد مغز جان آباد کردیطبیعت از میان آزاد کردی
رهت احمد نمود ای پیر عطّاراز او گوی و از او میدان تو اسرار
رهت احمد نمود اینجا بتحقیقاز او مییافتستی عین توفیق
رهت احمد نموده هم بمنصورترادر جمله عالم کرد مشهور
ترا مشهور کرد اندر بر دوسترسانیدت که هستی رهبر اوست
دمی کاینجا زدی از مصطفی بوداز آنت اندرون پرصفا بود
دمی کاینجا زدی او ره نمودتدربسته یقین او برگشودت
دم احمد ترا در جانست اینجادلت همچون مه تابانست اینجا
دم احمد تو داری زان شدی شادحقیقت حق شدی در لیس فی الدار
دم احمد زدی در راستی تودر آن معنی از آن آراستی تو
دم احمد درون تو چو جان کردبسی اینجا ترا شرح و بیان کرد
دم او در درون بنگر که اوئیحقیقت اوست با تو پس چه جوئی
یقین احمدِ مختارِ تازیترا با اوست اینجا عشقبازی
یقین مصطفی هر دل که بگرفتدو عالم را بیک ارزن بنگرفت
دلت چون مصطفی دیدست جانیاز آن دلشاد در عین العیانی
هر آنکو شرع احمد دارد اینجامحمّد ضائعش نگذارد اینجا
ز احمد هر دلی کو راز یابدچو من گم کردهٔ خود باز یابد
ز احمد گر ترا بگشاید این درشوی در دید معنی همچو حیدر
ز احمد حیدر اینجا در یقین شداز آن بر اوّلین او راستین شد
ز احمد راز دان و سر تو بشناسچو حیدر از نهنگ و دیو مهراس
ز احمد راز دان و جانفشان شوچو جان داری حقیقت جان جان شو
چو احمد راز دان و گرد بیچونبدان اسرار ما را بیچه و چون
ز احمد گر شوی واصل چو عطّارز جسم و جان شوی کل ناپدیدار
ز احمد گر شوی اینجا تو مؤمنشوی ز آفات و مرعاهات ایمن
ز احمد گر شوی واصل در اینجاکنی دیدار ما حاصل در اینجا
ز احمد گر شوی واصل چو مردانبرت سجده کند این چرخ گردان
ز احمد گر شوی واصل چو آدمیقین بخشد ترا سرّ دمادم
ز احمد گر شوی واصل تو چون نوحبیابی اندر اینجا قوّت روح
ز احمد گر شوی واصل تو بی بیمنسوزی تو بنارش چون براهیم
ز احمد گر شوی واصل چو موسیشوی در کوه و طور دل تو یکتا
ز احمد گر شوی واصل چو هارونبکام تو شود این هفت گردون
ز احمد گر شوی واصل چو یعقوببیابی در زمان دیدار محبوب
ز احمد گر شوی واصل چو یوسفجمال یار یابی بی تأسّف
ز احمد گر شوی واصل چو جرجیسشوی زنده چو جان بی مکر و تلبیس
ز احمد گر شوی واصل چو یونسخدا بینی درون جان تو مونس
شوی در عشق چون موسی مصفّیز احمد گر شوی واصل چو عیسی
ز احمد گر شوی واصل چو حیدرشوی در کائنات جان و دل در
ز احمد گر شوی واصل چو منصورشوی ذات عیان نورٌ علی نور
ز احمد گر شوی واصل چو عطّارهزاران جان ترا آید پدیدار
ز احمد واصلم در قربتِ اوفتاده این زمان در حضرت او
ز احمد واصلم در قربتِ ذاتمرا گویاست از وی جمله ذرات
ز احمد واصلم در شرع احمددم او میزنم در نیک و در بد
ز احمد واصلم نزدیکِ مردانحقیقت اوست کل تنبیه مردان
ز احمد واصلم جز او نجویمهر آن چیزی که گفتم اوست گویم
ز احمد گفتم این شرح و بیانهاکه بیشک احمد آمد جان جانها
ز احمد گفتم این راز نهانیمرا بگشاد درهای معانی
ز احمد گویم و زو بشنوم بازکه گنجشکم من اندر چنگ شهباز
چو احمد شاهباز عالم آمدحقیقت تاج فرق احمد آمد
چو احمد شاه و جمله چون گدایندهمه از او رموزی میگشایند
هر آنکو ره دهد احمد برِ خودکند او را حقیقت رهبرِ خود
هر آنکو ره دهد دیدار یابدیقین از دید او مر یار یابد
هر آنکو ره دهد در خدمت شاهبیابد در زمان دیدار اللّه
هر آنکو ره دهد در سرّ بیچونخدا اینجا ببیند بی چه و چون
هر آنکو ره دهد در وصل دلدارهم اینجاگه ببیند اصل دلدار
هر آنکو ره دهد در خدمت دوستشود مغز و برون آرندش از پوست
هر آنکو دید پیغمبر(ص) در اینجاحقیقت در درون آن رهبر اینجا
حقیقت واصل هر دوجهان شدبمعنی برتر از کون و مکان شد
حقیقت راه دید و راهبر یافتدر اینجا جان جان در جان و تن یافت
بدید آن راز کان نتوان نمودنبجز او کس مر این نتوان نمودن
هر آنکو دست زد در دامن اوخوشی آسوده شد در مسکن او
هر آنکو جز محمد(ص) پیر جویدبهرزه هرچه گوید هیچ گوید
هر آنکو جز محمد(ص) دید اینجایقین نایافت دید دید اینجا
هر آنکو جز محمد راهبر یافتحقیقت دور گشت از خیر و شر یافت
هر آنکو جز محمد(ص) یار بیندکجا جانان در اینجا باز بیند
هر آنکو جز محمد یافت چیزیبنزد عاشقان نرزد پشیزی
هر آنکو راه او جست و دم اوز شرع او بُد اینجا همدم او
حقیقت یافت بیچون و چرا بازدر آخر دید اینجا بیشکی راز
ابا او باش و راز او تو بنگردر این بنگر ز دیدارش تو برخور
ابا او باش تا بنمایدت کلبرون آرد ترا از رنج وز دل
ابا او باش تا جانت نمایددر اینجا راز جانانت نماید
ابا او باش و با او مهتری کنگدای او شو و زین پس سری کن
ابا او باش و جان اندر میان نهچو از جان تو است انصاف جان ده
ابا او باش تا در قربت اوشوی بیشک وصال حضرت او
ابا او باش تا ذاتت نمایدحقیقت تا سرا پایت نماید
ابا او باش و خاک پای او باشکه کل نقشند و زو بنگر تو نقاش
ابا او باش اینجا تا توانیکه بیشک اوست راز کن فکانی
ابا او باش اینجا تا به بینیکه او اینجاست دوست حق یقینی
ابا او باش و تو بین زو همه دوستاگر تو مرد راهی خود همه اوست
بنزد واصلان کار دیدهکه ایشانند دید یار دیده
محمد(ص) با خدا دانند یک ذاتاگر مرد رهی بین زین تو ایات
محمد(ص) رحمت اللّه و حبیب استهمه رنجور عشقند او طبیب است
دوی درد عالم احمد(ص) آمدکه حلّ مشکل نیک و بد آمد
دوای سالکانست او حقیقتکه او بنمود اسرار شریعت
دوا از مصطفی جو تاتوانیکه تا یابی شفا از ناتوانی
دوا از مصطفی جو و ز حیدراگر مردی از این هر دو تو مگذر
دوا از مصطفی جو و لقا یاببسوی مصطفی از جان تو بشتاب
محمد(ص) باتو است ای کار دیدهچرا غافل شدی بردار دیده
محمد(ص) با تو است و بنگرش رویتو راز دل همه با مصطفی گوی
محمد(ص) با تواست ار راز بینیسزد گر روی احمد باز بینی
درون جان ببین دیدار احمدحقیقت بر خور از اسرار احمد
درون جان محمد را نظر کندل وجان را ز دید او خبر کن
درون جان صفای نور او بیندو عالم را یکی منشور او بین
درون جان مر او را بین و شو ذاتحقیقت جان از او کن تو چو ذرّات
درون جان چو دیدی باز او رادل وجان در خدایش باز او را
درون جان گرفت و هر دو عالمیکی گردد نبیند جز که محرم
از او واصل شو و دم زن تو الحقسزد گرهم از او گوئی اناالحق
از او واصل شو ای مرد یگانهکه تا باحق بمانی جاودانه
از او واصل شو این دم زن در اینجاحقیقت جزو کل بر هم زن اینجا
از او واصل شو و اشیا براندازعیان صورت از پیدا بر انداز
از او واصل شو و برگوی از ویبجز او هیچ منگر تا شوی شئی
زمین و آسمان و خاک در اوستخوشا آنکس که خاک حیدر اوست
وجود مصطفی نور خدا بوداز آن او پیشوای انبیا بود
طفیل اوست اینجا هر چه بینیمبین جز او اگر صاحب یقینی
اگر نه نور او بودی در افلاککجا این منزلت دیدی کف خاک
ز نور اوست عرش و فرش و کرسیچه کرّوبی چه روحانی چه قدسی
ز نور اوست جزوی در دل و جانحقیقت برتر از خورشید تابان
ز نور اوست عکسی اندر آفاقاز آنش سالکان هستند مشتاق
ز نور اوست جزوی نور خورشیدفکنده پرتوی در دهر جاوید
ز نور اوست جزوی در قمر تاباز آن آمد در اینجاگه جهان تاب
ز نور اوست جزوی مشتری بینهمه ذرّات او را مشتری بین
ز نور اوست جزوی نور زهرهاز آن شد در همه آفاق شهره
ز نور اوست جزوی در کواکباز آن رخشانست اینجا نجم ثاقب
ز نور اوست یک ذره در آتشاز آن آتش شدست اینجای سرکش
ز نور اوست یک ذره سوی باداز آن کردست اینجا عالم آباد
ز نور اوست یک ذره سوی آباز آن کل میشود صنع جهان تاب
ز نور اوست جزوی در سوی خاکاز آن کل میشود در صنع او پاک
ز نور اوست یک ذره سوی کوهاز آن مر جوهری آرد باشکوه
ز نور اوست جزوی در سوی مااز آن پیوسته اندر شور و غوغا
ز نور اوست یک ذره صدف واراز آن اینجا نماید درّ شهوار
ز نور اوست اشیا سر بسر نوراز آن مشتق شده اسرار منصور
زمین و آسمان از نور او بینفغان و شور در منصور او بین
محمد(ص) نو ذاتست ازنمودارمیان انبیا او صاحب اسرار
دلا جان در ره احمد برافشاندر آخر در پیش بیشک سر افشان
دلا جز وی مبین در هر چه بینیکه جز او نیست در صاحب یقینی
دلا در وی ببین کو دید یار استجهان در دید دیدش رهگذار است
نمودارست شرعش در معانیورا اینجا سزد صاحب قرانی
جز اودیدی جز او کس نیست مهترهمه عالم سراست و اوست سرور
از او اینجا طلب کن تا بیابیچو او با تست نزد که شتابی
از او اینجا طلب کن دید بیچونکه بنماید ترا اسرار بیچون
زهی معنی تو صورت گرفتهوجود جان منصورت گرفته
ز تو ره باز دیده پیر رهبرز تو کل دم زده ای شاه سرور
ز تو ره باز دیده اندر اینجافکنده در همه آفاق غوغا
ز تو ره باز دیده در معانیرسیده در دم صاحبقرانی
ز تو ره باز دیده بر سر راهزده دم کل عیان انّی انااللّه
ز تو ره در قربت عزت رسیدهجمال بی نشانی باز دیده
ز تو در راه بیچون راه بردهبرافکنده در اینجا هفت پرده
ز تو اثبات الّا اللّه کردهگذشته از برون هفت پرده
ز تو تا جاودان شوری فکندهنموده خویش از نور تو زنده
ز تو لا یافته الّا شده کلدرون جزو و کل یکتا شده کل
ز تو دیده ز تو گفته حقیقتسپرده مر ترا راه شریعت
تو میدانی که بیشک از تو دم زدز شوقِ ذوق در کویت قدم زد
تو میدانی که جان وسر برافشاندز بهر جمله بر خاک درافشاند
کسی کو باز دیدت همچو منصورز دیدار تو شد در جمله مشهور
کسی کو باز دیدت عین دیدارچو منصور آمدت پر شوق بردار
حقیقت مقتدا و پیشوائیکه ذرّات دو عالم پیشوائی
توئی اصل و همه فرع تو دیدمحقیقت بیشکی شرع تو دیدم
اگر فرع تو نبود لیک شرعتاساسی کرد اندر اصل و فرعت
چو فرع تست اصل ذات پاکتدرون جزو و کل در عین خاکت
طلبکار تواند اینجا همه کستوئی در جان و دل فریادشان رس
طلبکار تو و تو در درونینمیدانند اینجاگاه چونی
طلبکار تواند اینجای ذرّاتتو بنمودی حقیقت نفخهٔ ذات
طلبکار تو جمله سالکانندفتاده در ره کون و مکانند
طلبکار تو و تو در وجودیکه پیش از آفرینش کل تو بودی
طلبکار تو اینجا هر چه بینمتو میدانی که در عین الیقینم
طلبکار تو میجویند رازتکه تا ناگه بیابند جمله بازت
طلبکار است جان در تن طلبکارنمایش بیشکی اینجای دیدار
طلبکار است دل در قربتِ توفتاده بیخود اندر حضرت تو
طلبکار است اینجا جمله اشیاکه تا بوئی بیابد ازتو اینجا
طلبکار است خورشید فلک بستاز آن با نور رویت با تو پیوست
طلبکار است و سرگردان شده ماههمی گردد ترا در عین خرگاه
طلبکار تو اینجا مشتری استبجان و دل ترا او مشتری است
طلبکار تواند اینجا نجوماتکجا دانند از سرّ علومات
طلبکار تو اینجاگه شده عرشحقیقت نور تو افشانده بر فرش
طلبکار تو کرسی گشته با لوحکه تا بوئی بیابندت از آن روح
طلبکار تو است افلاک و انجمهمه در بحر عشق تو شده گم
طلبکار تو است اینجای آتشهمی سوزد ز شوق روی تو خوَش
طلبکار تو است اینجایگه باداز آن کرده تمامت از تو آباد
طلبکار تو است اینجایگه آبکه نورتست در وی جان تو دریاب
طلبکار تو است اینجایگه طینکه تا بوئی بیابد این دل و دین
طلبکار تو است اینجایگه کوهبمانده دائم اندر عار اندوه
طلبکار تو است اینجای دریااز آن خویش میزند در جوش غوغا
طلبکار تو میبینم یکایکتوئی پیدا شده در جمله بیشک
طلبکار تو میبینم دو عالمتمامت انبیای ما تقدّم
همه در تو چنان مشتاق بودندکه در تو نور کلّی طاق بودند
همه از آرزوی روی ماهتشده پنهان کل در خاک راهت
اگر آدم بد از تو دید او رازحقیقت از تو هم انجام و آغاز
اگر هم نوح از شوقست ای جانفتاده در سر دریای عمّان
اگر هم شیت بد در خاک کویتشد اینجا جانفشان از شوق رویت
اگر هم بد خلیل از شوق دیدارشد اینجاگاه از سرّ تو در نار
اگر هم بود اسماعیل ای جانز عشقت خویش را میکرد قربان
اگر هم بود اسحاق گزیدهز عشق روی تو شد سر بُریده
اگر هم بود یعقوب از غم تودرون ریشش آمد مرهم تو
اگرچه بود یوسف در چه رازز تو هم یافت آخر عزّ و اعزاز
اگر هم بود موسیّ گزیدهز عشقت گشت اینجا راز دیده
اگر هم بود ایّوب بلاکشز شوق عشق تو در پنج و در شش
اگر هم بود جرجیس از عنایتترا شد پاره پاره در هدایت
اگر هم بود عیسی صاحب رازز شوقت جان خود را باخته باز
اگر هم بود عیسی صاحب اسرارز شوقت چند ره آمد ابردار
اگر هم بود حیدر با تو هم سرحقیقت راز تو دانست و شد سر
تمامت اولیا از تو نمودندکرامات و ولایت کز تو دیدند
تمامت سالکانِ راه دیدهشدند از مهر رویت سر بریده
تمامت واصلان در عین دیدارشدند اینجایگه از تو پدیدار
زهی بگذشته از کون و مکان توطلسمند این همه در عشق جان تو
زهی بگذشته تو از چرخ اعلادرون جزو و کل پنهان و پیدا
زهی دید تمامت ارزنی توتمامت برزد و کل ارزنی تو
زهی دیده در اینجا ذات بیچونخدا بی واسطه تو بی چه و چون
زهی از تو شده پیدا شریعتدر او مخفی نمودستی حقیقت
زهی مهتر که در تو جمله پیداستهمه ذرّات از عشق تو شیداست
زهی بنهاده اینجاگه اساستنموده شرع بی حدّ و قیاست
زهی در جمله تو بنموده دیدارعیان در جان و صورت ناپدیدار
زهی گفته در اینجا آنچه دیدهچو تو دیگر کسی هرگز ندیده
زهی درجان عطّار آمده رازنموده مر ورا انجام و آغاز
زهی عطّار از تو مست وحیرانشده ازتو بکل پیدا و پنهان
زهی عطّار از تو راز دیدهترادرجان خود کل بازدیده
زهی عطّار در تو ناپدیدارشده واله فشانده سر در اسرار
زهی عطّار در توکل شده حقاناالحق گفته از تو راز مطلق
زهی عطّار در سرّ محمد(ص)شد از جان تو منصور و مؤیّد
زهی عطّار کز سرّ کماهیمحمد(ص) را یقین دیده الهی
زهی عطّار تا چند از بیانتبگو مر جمله اسرار نهانت
زهی عطّار کاینجا راز دیدیمحمد در درونت باز دیدی
تو مگذر از یقین ای پیر عطّارکه پیغامبر نمودت جمله اسرار
تو مگذر زینچنین شاه سرافرازکه او آخر تراکرده سرافراز
تو مگذر زین نمود آفرینشکه پیدا شد ترا در عین بینش
از او خواه این زمان درمان ریشتکه داری درد و درمان هست پیشت
از او خواه این زمان چیزی که خواهیکه خوش آسوده در نزدیک شاهی
از او خواه این زمان دیدار بیچونکه بنماید زخود کل بی چه و چون
از او خواه این زمان تا رخ نمایدیکی را پرده از رخ برگشاید
از او خواه این زمان روح دل خودچو خود بردار با خود حاصل خود
از او خواه این زمان تو ذات او راکه میدانی یقین آیات او را
از او خواه این زمان او را نظر کنوجود او مر او را خاک در کن
چو داری با خود اینجا سرّ احمدمبین جز او که چیزی نیست از بد
همه نیکست اینجا هر چه دیدیچو او اندر همه چیزی بدیدی
همه نیکست کز کل دید و دانستمحمد در همه اسرار دانست
همه نیکست اینجا هرچه یابیولی چون مصطفی هرگز نیابی
چو دیدم مصطفی دیدم حقیقتسپردم راه شرع اندر طریقت
از او بنمود اینجا جوهر ذاتکه تا واصل کنم من جمله ذرّات
از او واصل کنم من عاشقان رابعزّ آن گه رسانم سالکان را
از او واصلم کنم تا جمله دانندمحمد(ص) را ببینند گرتوانند
که تا چون من شوند اینجا حقیقتابی شک پاک از دید طبیعت
چو من واصل شوند و راز بینندسراپا را محمد(ص) باز بینند
محمد باز بینند جمله در خودشوند فارغ یقین از نیک وز بد
محمد باز بینند از شریعتبیارند آنگهی از پی طریقت
چو احمد روی بنمودست دانمدرون جزو و کل عین العیانم
حقیقت من محمد نام دارماز او پیدا حقیقت کام دارم
فریدالدّین محمد هست نامممحمد(ص) داده اینجا جمله کامم
از آن تکرار علم وحی دارمکه غیر از مصطفی چیزی ندارم
مرا این سرّ محمد بر گشادستحقیقت جوهرم در جان نهادست
مرا این سر از او گشتست پیداکه چون منصور گشتستم هویدا
مرا این سر کز او دارم عیانستکه جان و صورت من بی نشان است
چنان در تقوی باطن یکیامکه کلّی با محمّد بیشکیام
که در یکی زدم اینجا قدم منگذشتم از وجود و از عدم من
قدم را محو کردم در نهانییکی گشتم ز اسرار معانی
دوعالم را یکی دیدم در اینجامحمد(ص) از همه بگزیدم اینجا
چو او بُد جزو و کل دیگر چه بینماز این بیشک در این عین الیقینم
چو اودیدم که بیشک جزو و کل بودتنم را در بلا او عین ذل بود
بسی دیدم بلا و رنج اینجاشد آخر پای من در گنج اینجا
چو دیدم بود گنج کل محمّد(ص)ز من برداشت رنج کل محمد(ص)
ز گنج او جواهر یافتم منیقینِ ذاتِ ظاهر یافتم من
ز گنج او بسی دُرهای اسراربرافشاندم در اینجاگه باسرار
ز گنج او بسی گوهر فشاندمبعرش و فرش و ماه و خور فشاندم
ز گنج او تمامت با نصیبندنمیدانند جمله با حبیبند
ز گنج او اگرچه هست گوهرمرا آن جوهر است اندر برم بر
دَرِ این گنج من کل برگشادمتمامت سالکان را داد دادم
در این گنج کل آن کس ببیندکه جز پیغامبر اینجا مینبیند
از این گنجِ معانی بهره یابدپس آنگاهی ز دل او زهره یابد
دَرِ گنج معانی برگشایدهمه در گنج بیشک ره نماید
چو من این گنج بر کلّی فشاندمز جان و دل ز سرّ خود براندم
دَرِ این گنج بگشادست عطّارهمه آفاق را کرده گهربار
بسر این گنج در اسرار افشاندبگفت و گرچه مخفی نکتهها راند
چنان این گنج او خواهد نمودندر آخر از میان خواهد ربودن
که کلّی این طلسم و بود جسمشکند خرد و نماند عین اسمش
طلسم و گنج را خرد آورد اومی صاف از سرور وی خورد او
شود عشقش حقیقت آخر کارطلسم و گنج گرداند پدیدار
طلسم اینجایگه چون بشکند بازشود پیدا از او انجام و آغاز
نماند گنج کان دیگر نبیندکسی الا به جز آنکو ببیند
که گنج اینجا دو است ار چه یکی استبمعنی و بصورت بیشکی است
یکی گنج صفاتست اندر اینجاحقیقت گنج ذاتست اندر اینجا
ز اوّل گنج ذات آنگه صفاتستکز این ذرّات آخر با ثباتست
ز گنج اوّلت اشیا نمایدچو گنج ذات ناپیدا نماید
ز اوّل گنج چون پیدا ببینینظر کن گر تو مر صاحب یقینی
ز گنج ظاهرت مر جمله اشیاستکه در بود تو اینجاگاه پیداست
صفای تست اینجا گنج معنینیابی تا نیابی رنج معنی
بکش رنجی و آنگه گنج بنگردگر آن گنج را بی رنج بنگر
چو گنج این صفات خود بدیدیبصورت خوب و نیک و بد بدیدی
نظر کن گنج هر جوهر که یابیبرافشان تا دگر چیزی نیابی
چو گنج اینجا برافشانی بیکبارحقیقت گنج ذات آید پدیدار
چو گنج ذات بینی بیشکی توحقیقت هر دو را بینی یکی تو
یقین این گنج را آن گنج بینیمر این فرصت که آن بی رنج بینی
یکی گنج است بی اسم ار بدانیهمه جانست با جسم ار بدانی
یکی گنجست در عالم گرفتهاز اول صورت آدم گرفته
یکی گنجست پیدا و نهانییقین در تو اگر این کل بدانی
یکی گنجست در تو ناپدیداروجود تو طلسمی زو پدیدار
یکی گنجست در تو درگشادههزاران جوهر اندر وی نهاده
یکی گنجست کان ذات الهی استهر آنکو یافت او را پادشاهیست
یکی گنجست کز دیدار آن گنجبسی خوردند اینجاگه غم و رنج
یکی گنجست پر دُرِّ الهیگرفته نور او مه تا بماهی
ز ماهی تا به مه این گنج بنگرتوئی از عاشقان بیرنج بنگر
که تا این گنج اینجا آشکارستنمودارم در آخر پنج و چارست
مرا گنجی است حاصل در دل و جانکرا بنمایم اینجا گنج پنهان
ز ماهی تا به مه پر دُرّ و جوهرگرفته نور آن در هفت اختر
زماهی تا به مه دیدم همه گنجبسی بردم در اینجاگاه من رنج
مرا گنجیست حاصل تا بدانیددل و جانم از آن واصل بدانید
مرا آن گنج اینجا دست دادستدل و جانم از اینجا مست دادست
مرا آن گنج حاصل شد بیکبارطلسم او شد اینجا ناپدیدار
مرا آن گنج اینجا رخ نمودستعجب آن گنج در گفت و شنودست
کرا بنمایم اینجا گنج اسرارکه تا بشناسد اینجاگاه عطار
کرا بنمایم اینجا گنج جانانکه او میدیده باشد رنج جانان
کرا بنمایم اینجا گنج تحقیقمگر آنکو که یابد رنج توفیق
کرا بنمایم اینجا گنج جوهرمگر آنکو ببازد همچو من سر
کرا بنمایم اینجا گنج معنیمگر آنکو رسد در عین تقوی
کرا بنمایم اینجا گنج جانانمگر آنکو شود در دوست پنهان
کرا بنمایم و من با که گویمکه خواهد برد از این میدان چو گویم
کرا این گنج بنمایم در اینجاکه گردد همچو من در عشق رسوا
برسوائی توانی یافت اینجابکش رنجی تو ای عطّار اینجا
سر تو بر سر گنجست بردارمثال عین منصوری تو بردار
سر تو بر سر گنجست رفتهاز آن آسوده و رنجست رفته
سر تو بر سر گنج الهی استگدا بودی در آخر پادشاهیست
سر تو بر سر گنج یقین استهمه ذرّات تو عین الیقین است
سر گنج معانی بر سر تستحقیقت مصطفی مر افسر تست
سر این گنج بگشادست احمدحققت مر ترا دادست احمد
ولیکن گر ترا میباید این گنجبر افشان جان و سر بر این سر گنج
سرت بردار کن وین گنج بستانابی سر شو ببر این گنج بستان
چه باشد گرچه سیصد رنج باشدنخواهم سر مرا چون گنج باشد
نخواهم سر حقیقت گنج خواهمدل از دوست من بیرنج خواهم
ببُر سر تا شود گنج آشکارتچنین اینجا قلم راندست یارت
بسر گنج حقیقت یافت خواهیبسر دریاب مر گنج الهی
سر خود را فدای گنج کردمتو میدانی که من پر رنج بردم
سرم بادا فدای گنج جانمکه خواهم برد آخر رنج جانم
فدای گنج ذات تست ای جانهمی گویم بکُش خواهی برنجان
چو من عاشق در این گنج تو هستمتو میدانی که بر رنج تو هستم
ز گنج تست این فریاد و شورمبکش تا گنج بنمائی بزورم
بزور این گنج را برداشت منصورورا در جمله عالم کرد مشهور
بزور این گنج کی نتوان ستد بازیکی بینی در اینجا نیک و بد باز
زهی منصور کین گنجست مسلمشد اینجا کس ندید از عهد آدم
زهی منصور صاحب درد تحقیقترا این گنج گشت از یار توفیق
زهی منصور بگشاده درِ گنجنهاده جان و سر را بر سر گنج
زهی منصور گنج اینجا فشاندهبسر در راز جانان تو بمانده
بسر این گنج جان برداشتی توکه پیر گنج رهبر داشتی تو
چو پیر گنج در بگشود اینجاترا مر گنج کل بنمود اینجا
چو پیر گنج این در برگشودتترا این گنج مر کلّی نمودت
چو پیر گنج اینجا یافتی بازشدی از گنج معنی جان و سر باز
چو پیر گنج دیدی گنج بردیکه در اوّل حقیقت رنج بردی
ترا این گنج شد اینجا پدیدارولی در گنج گشتی ناپدیدار
ترا این گنج معنی شد مسلّمکه از معنی زدی در گنج کل دم
بیک ره گنج بنمودی بعشاقفکنده دمدمه در کلّ آفاق
بیک ره دم زدی در گنج اینجابرافکندی بکلّی رنج اینجا
بیک ره دم زدی اندر اناالحقاز آن بردی تو گنج ذات مطلق
بیک ره گنج بنمودی بمردانشکستی مر طلسم چرخ گردان
بیک ره گنج اینجا برفشاندیهمه در سوی ذات خویش خواندی
بیک ره پرده از سر بر گرفتییقین این گنج ظاهر برگرفتی
ترا زیبد دم اینجاگه زدن کلکه بیرون آوری ذرّات از ذل
تو داری مملکت بر هفت گردونکه گنج ذات دیدی بیچه و چون
ترا زیبد از اینجا گنج بردنکه از جان و دل اینجا رنج بردن
تو گنج ذات دیدی در صفاتتبگفتی بیشکی اسرار ذاتت
تو گنج ذات دیدی بی بهانهزدی دم از اناالحق جاودانه
تو گنج ذات دیدی اندر اینجامرا بر واصلان کردی تو پیدا
زدی دم از اناالحق جاودانهچو جانان یافتستی بی بهانه
تو گنج ذات دیدی از یقینتیکی شد اندر اینجا کفر و دینت
تو گنج ذات دیدی و شدی ذاتز معمور تو اینجا جمله ذرّات
حقیقت گنج ذات اندر صفاتیندانم این بیان جز نور ذاتی
که یابد گنج تو جز دید عطّارکه بگشودی بکل تقلید عطّار
از آن عطار در تو ناپدیدستکه دائم با تو در گفت و شنیدست
بیانش جملگی با تست اینجاکه او را در میان جان تو پیدا
شدی و راز گفتی در نمودشفنا خواهی تو کردن بود بودش
فتاده اوّل و آخر مر او راکه اینجا کل نظر کردی تو او را
ز تو عطّار دیدار تو دیدستدر اینجا عین اسرار تو دیدست
ز تو عطّار در تو بی نشان شداگرچه در تو اوّل بی نشان شد
ز تو عطّار این سر یافت آساناز آن میگردد او در خویش حیران
ز تو عطّار این سر یافت در جاناز آن شد در وجود خویش پنهان
ز تو عطّار در گفت و شنیدستچگویم کز هویدا ناپدیدست
تو گنجی دادهٔ عطّار اینجاکه میریزد دُرِ اسرار اینجا
تو گنجی دادهٔعطّار در خویشکه پرده برگرفت اینجای از خویش
تو گنجی دادهٔ مر جوهرش بازکه ارزان داده است آن جوهرش باز
تو گنجی دادهٔ عطّار بفشاندترا دید و ترا اینجایگه خواند
ترا دارد دگر کس را ندارداگرچه گنج چون گوهر ندارد
ز گنج ذات خود او بی بهانهدی دم از اناالحق جاودانه
که جز آن جوهرش یکی نبینداگرچه هست ناپیدا ببیند
ازآن جوهر دلا اندر فنائیچه غم داری که منصور بقائی
توئی گنج و توئی منصور معنیدمیده در دم خود صور معنی
در اینجا جوهری داری چو منصورکه خواهد بود آن جوهر پر از نور
توانی جوهر خود باز دیدنچو منصورت ابا تو راز دیدن
چو منصور است با تو در میانهز کُشتن بین حیات جاودانه
حیاتِ جانِ تو بعد مماتستدر آخر مر ترا دیدار ذاتست
حیاتی یافت خواهی آخر کارکه مانی تا ابد در وصل دلدار
حیاتی یافت خواهی در دل و جاندر آخر هیچ نبود جز که جانان
حیاتی یافت خواهی از دم ذاتکه ازدم زنده گردانی تو ذرّات
حیاتی یافت خواهی بی چه و چونکه محکوم تو گردد هفت گردون
حیاتی یافت خواهی عاشق آساکه باشی بیشکی در عشق یکتا
حیاتی یافت خواهی آن سری توکه معنی یافت خواهی جوهری تو
حیاتی طیبه آن نام داردکه شاه اندر یداللّه جام دارد
دهد مر جان عشق آنجا که خواهدکه آخر گنج ذات خود نماید
دهد آن جمله را مر جمله عشاقکه تا گردند در آخر همه طاق
دهد آن جام معنی سالکان راکه تا بیهوش بیند جان جان را
دهد آن جام اندر آخر کارحجاب عقل بردارد بیکبار
دهد آن جام و بنماید جمالشبتابد آن زمان نور جلالش
دهد آن جام پس گوید انااللّهایا عاشق از این سر باش آگاه
دهد آن جام و بنماید رخ خویشحجاب جسم و جان بردارد از پیش
دهد آن جام مر هر کس بقدرشبتابد از تجلّی نور بدرش
دهد آن جام اگر داری تو خاطربنوش آن جام و پنهان شو بظاهر
بنوش آن جام اگر داری تو طاقتز هستی کن خراب آنگه وثاقت
بنوش آن جام می ازدست دلدارمشو ازدست و بنگر دست دلدار
بنوش آن جام و آنگه دم فروکشیقین مخفی شو اندر چار و سه شش
بنوش آن جام می بی عین درخواستکه جان باشد در آن لحظه مرا راست
بنوش آن جام از سلطان جملهکه بخشد مر ترا برهان جمله
بنوش آن جام و مستی را بکن توچو نتوانی مگو از این سخن تو
بنوش آن جام و بنگر عین انجامکه تا شاهت چه میبخشد سرانجام
بنوش آن جام و بنگر عین آغازکه تا جانت کجا خواهد بدن باز
بنوش آن جام و باش اندر سکون توکه پیر عشق باشد رهنمون تو
بنوش آن جام و بنگر سر آن ذاتنگه میدار از خود جمله ذرّات
بنوش آن جام و وز بیرون منه کامکه تا مقصود حاصل بینی و کام
بنوش آن جام و آهسته شو اینجابیک ذاتت تجلّی کرد و یکتا
بنوش آن جام چون مردان تو مطلقکه خودحق گوید از مستی اناالحق
نگه میدار صورت اندر این بازاگر کردی چنین بینی تو شهباز
تمامت انبیا این جام خوردندبخاموشی پس آنگه نام بردند
ز خاموشی جمال یار دیدنددرون با یار در خلوت گزیدند
چواحمد نوش کرد آن جام اولنشد مانندهٔ صورت معطل
چو احمد نوش کرد این جام اینجانبوّت یافت هم فرجام اینجا
ز خاموشی که بودش مقتدا شداز آن بر جزو و بر کل پادشا شد
چو کرد آن جام نوش از دست دلداربشد چون دیگران او مست دلدار
چو کرد آن جام نوش اندر طبیعتفرود آمد بدو رازِ شریعت
در آن هستی حقیقت گشت هشیارجمال جاودانش شد پدیدار
در آن مستی چنان هشیار حق بودکه ازمستی بکل دیدار حق بود
در آن مستی اساس شرع بنهادحقیقت اصل کل در شرع بگشاد
رموز سرّ جان با کس نگفت اوبجز حیدر ز دیگر مینهفت او
چنان در قربت دانش عیان شدکه در قربت جمال بی نشان شد
در آن قربت که بد دیدار اللّهچنان بُد دائماً در عشق آگاه
که میدانست اینجا راز بیچونشریعت کرد اساس بی چه و چون
چو میدانست صرف هر وجود اوحقیقت کرد حقّ و حق سجود او
پس آنگه گشت واجب جمله را سِرّکه تادارند نگه معنی ظاهر
سجود دوست کرد از بی نشانیمر او را منکشف شد از معانی
سجود دوست کرد اندر بر دوستکه او بد در حقیقت رهبر دوست
سجود دوست کرد و شکر او گفتحقیقت دم زد و اسرار بنهفت
سجود دوست کرد اندر حقیقتاز آن تقوی نبودش خود وصیّت
بعزّت یافت تقوی وز فتوّتبدو اظهار شد سرّ نبوّت
بعزّت یافت اینجاگه کمالشکه بنمود او ز اظهار جلالش
سجود دوست کرد از آشنائینزد دم چون کسان اندر خدائی
بعزّت یافت اینجا ذات بیچونبحرمت برگذشت از هفت گردون
از آن با کس نگفت و ذات بیچونکه کس را خود نمیدید او چو آن خون
حقیقت کرد مخفی راز اینجاولیکن با علی گفت باز اینجا
شب معراج او اندر زمین بودیقین او عیان عین الیقین بود
چنان اندر صفات و ذات ره داشتکه اندر طین یقین دیدار شه داشت
همه دیدار دید و جاودان شدولیکن شه ز دید خود نهان شد
چنان در سیر قربت رفت جاویدبمعنی برگذشت از نور خورشید
تمامت پردهها را راه کرد اوز عشقت جزو و کل آگاه کرد او
بهر چیزی که پیش سیّد آمداگرچه در نمودش جیّد آمد
از آن بالاتر آنجاگه طلب کردوجود خویشتن را پر ادب کرد
گذر میکرد و میشد سوی افلاکابا عقل کل اندر عین لولاک
ز عقل کل گذر کرد وبرون تاختبیک ره پردهٔ عزّت برانداخت
چو پرده برفتاد از عین ذاتشنگه میکرد اینجاگه صفاتش
نمود خویشتن را بی غرض دیدتمامت آفرینش در عرض دید
چنان دید اندر اینجا عین دیدارکه میخواهست کل بیند عیان یار
در آخر گرچه کل دید آفرینشدر این معنی هزاران آفرینش
که اوّل دید آخر جملگی اوستیکی اندر حقیقت مغز با پوست
چو در عزت جلال کبریا یافتنمود ذات پاک انبیا یافت
همه در خود بدید اندر حقیقتگذر کرده ز اجرام طبیعت
همه در خود بدید اندر یکی بودوجود پاک او حق بیشکی بود
زمین و آسمان را یافت خرگاههمه ذرّه گدا و او شده شاه
برفعت در تجلّی بوداعیانز نور آفرینش جمله حیران
حقیقت او چو بود خود نظر کردبدید و جمله ذرّه را خبر کرد
وزان پس بُد یقین آفرینشکه مر او خود نبد جز عین بینش
خدا خود دید و او بد عین اللّهنیابد این سخن هر زشت گمراه
محقق این بیان در خویش بیندکه سرّ مصطفی در پیش بیند
حقیقت ذات شد احمد در آن دمبرِ او ارزنی بُد هر دو عالم
بر او هردوعالم محو بنمودحقیقت دید خود دیدار معبود
خدا را دید در خود آشکارهبعزت شد ز خود در حق نظاره
خدا را دید او خود بیچه و چونمگو با آن که گوید آنچه وین چون
خدا را دید او در آفرینشولی در خویش شد عین الیقینش
یقینش زان بُد اینجا در نبوّتکه دید آن شب ز اندر عین قربت
یکی را دید اینجا بیچه و چونزمین و آسمان اسرار بیچون
یکی را دید و شد اندر یکی ذاتز ذات اینجا نمود او عین آیات
حقیقت هرچه با حق گفت بشنیدز ذات پاک خود دیدار کل دید
چو باز آمد سوی صورت یقین اوبدانسته نمود اوّلین او
حقیقت حق شد و هم حق بدیدهدر اینجاگه بکام دل رسیده
حقیقت حق شد و اندر صفا ذاتخبر کرد از نبوّت جمله ذرّات
چنان بد در صفا دیدار اسرارکه بُد خود جان و دل اندر یقین یار
حقیقت چون چنان خود دید در حقحقیقت من رَآنی گفت مطلق
ابا حیدر نهانِ سرّ بیان کردعلی را نیز هم در خود عیان کرد
علی با خویشتن هم کرد یک اواگر نه این چنین دانی نه نیکو
بود ای مرد رهبر اعتقادتاز این معنی تو رهبر اعتقادت
محمّد را علی دان و علی یارکه هر دو از خدا بودند بیدار
از آن سیّد حقیقت لحمکٌ لحمبیان کرد و ندارد خارجی فهم
که دریابد که حیدر مصطفی بودز نور او عیان نور خدا بود
چو هر دو را یکی دانی از ایشانشوی واصل به بینی ذات اعیان
چون سیّد با علی برگفت اسرارعلی طاقت نیاورد ازدم یار
برفت و گفت با جاه و نهان شددگر با او ابر شرح و بیان شد
تو گر مانند ایشان راز بینینمود عشق ذاتت باز بینی
بود مرجاه دل گر باز گوئیابا ناجنس بی ره راز گوئی
مکمّل باش و دل خاموش میداروگرنه جای خود بینی تو بردار
حقیقت چون تو خود را در ببستیچوحیدر فارغ از هر بد نشستی
مگو اسرار با جاهل حقیقتکه جاهل هست در عین طبیعت
نداند داد منکر داد از خودنماید مر ترا افعال خود بد
اگر می راز گوئی با کسی گویکه آرد مر ترا او روی در روی
یکی باشد ابا تو در معانیابا او صرف کن این زندگانی
که هستند این زمان مر راز دیدهحقیقت صاحب آن راز دیده
چو با ایشان بگوئی راز خویشتنهندت مرهمی بر جان ریشت
نه چون نادان که چون اسرار بشنوددمادم مر ترا انکار بنمود
مگو اسرار حق جانا تو با عامبترس از عام در شرح کالانعام
که اینجا اصل هست و فرع بنگرحقیقت این بیان در شرع بنگر
چو احمد راز خود با مرتضی گفتنه با مرجاهلونَ ناسزا گفت
حقیقت مغز نی چون پوست آمداگرچه جمله دید و دوست آمد
بیان در شرع این دم میرود کلکه مرعین حقیقت را تو بی ذل
ندانی و نیابی یار بیچونمکو اسرار خود با هر دو گردون
تو ای عطّار اگرچه در بلائیحقیقت بیشکی در عین لائی
نگفتی راز خود جز با دم خویشکه با خود داری اینجا آدم خویش
بمعنی راز خود را جز که با خوداز آنی فارغ از دیدار هر بَد
چو راز دوست با خود گفتی اینجادُرِ اسرار خود را سفتی اینجا
از آن بردی تو اینجاگوی معنیکه داری انس یار و بوی معنی
رسیدت در مشام جان حقیقتشدی فارغ تو از عین طبیعت
جمال یار در صورت بدیدیدر اینجا دید منصورت بدیدی
از آن دم در زدی اندر دم دوستکه دیدی مغز جانت را تو بی پوست
از آن داری تو سرّ عشق دلدارکه میگوئی همه در دیدن یار
بسی گفتی بسی دیدی تو بیخویشمگو تا چند خواهی گفت درویش
ولیکن تا یکی حرفت بیایدبگفتن دم فروبستن نشاید
نه این سرّ مر تو میگوئی که جانانحقیقت میکند این نصّ و برهان
نه این سرّ مر تو میگوئی چه و چونترا میگوید اینجا بیچه و چون
نه این سرّ مر تو میگوئی چه و چونترا میگوید از اسرار بیچون
نه این سرّ مر تو میجوئی حقیقتکه گفتی و یقین میگو یقینت
خدا بنمود رازت گفت سربازدر آخر پیش روی یار سر باز
مترس از جان و بین تا چند گویدکه اصل خویش اینجاگاه جوید
مر او را کشتن تو هست مقصودبکش خود را و کل شو دید معبود
دمادم مینماید دید معراجدمادم مینهد بر فرق او تاج
دمادم میکند اینجا ندایتدر این اسرارها سرّ هدایت
تو اینجا یافتی تا خوش بدانیکه بگشاده در گنج معانی
ترا این گنج معنی یار بخشیدبآخر مر ترا دیدار بخشید
ترا این گنج معنی یار دادستیقین بی زحمت اغیار دادست
ترا این گنج معنی رایگانستکه دیدارش به از کون و مکانست
ترا این گنج معنی شاه بخشیدحقیقت مر دل آگاه بخشید
ترا این گنج معنی دوست دادستحقیقت گنج اینجا در نهادست
بنزد همّتت دنیا خیالی استکه دنیا سر بسر نزدت خیالی است
بنزد همّتت دنیا نیایدیکی ارزن اگر عمرت سرآید
ز دنیا آنقدر بس یادگاریکه بنمودت حقیقت دوست باری
ز دنیا آنقدر بس پیش واصلکه مقصود کسان کردی تو حاصل
ز دنیا یادگاری باز ماندخوشا آنکس که با شهباز ماند
ز دنیا گرچه درآخر فنایستهمی دون عاقبت دید لقایست
ز دنیا گفتن تو راز حق بودکه گوشت در یقین از دوست بشنود
همه اسرار اینجا فاش کردیحقیقت نقش خود نقاش کردی
همه اسرار بیچون باز گفتیولی با صاحب این راز گفتی
در این دنیا به جز نامی نماندکه هر کس را سرانجامی نماند
در این دنیا به جز نیکی مکن توبجز نیکی میاور در سُخُن تو
بجز نیکی نخواهد بود پاداشخوشا آنکس که مر او راست پاداش
بجز نیکی نخواهد برد از اینجاخوشا آنکس به نیکی مرد اینجا
بجز نیکی نخواهد برد با خودکه مر پنهان نماند نیک و هم بد
بجز نیکی مکن ای یار خوشروز نیکی گفته است عطار بشنو
بجز نیکی نماند جاودانهکه کلّی نیک دید یار یگانه
بجز نیکی مکن بر جای هرکسکه نیکی میرسد فریاد هر کس
بجز نیکی مکن و ز نیک اندیشکه هم نیکیت آید عاقبت پیش
بجز نیکی مکن در زندگانیکه نیکی یابی اینجا جاودانی
بجز نیکی مکن یار دلفروزتو نیکی را همه از نیک آموز
بجز نیکی مکن در هیچ بابیکه تا هرگز نه بینی تو عذابی
بجز نیکی مکن تا حق شوی توحقیقت نور حق مطلق شوی تو
زنیکی حق در اینجا رخ نمودستز نیکی جملگی پاسخ نمودست
هر آنکو کرد نیکی بد ندید اوحقیقت در میان خود ندید او
چه به باشد ز نیکی کردن ای دوستبنه در پیش نیکی گردن ای دوست
ز نیکی چون نهادی خویش گردنپس آنگه مر ترا این گوی بردن
سزد کین جا بری مانند منصورشوی از نیکی اینجاگاه مشهور
دلا نیکی کن و بد را میندیشکه نیکی آیدت پیوسته در پیش
دلا نیکی کن اندر بردباریاگر از نیک مردان هوش داری
دلا نیکی کن از نیکی خبردارکه از نیکی شوی از حق خبردار
دلا نیکی کن اندر عین دنیاتو بیشکی بدی دان پیش دنیا
دلا نیکی کن از جان تا توانیبدی هرگز مکن تا راز دانی
دلا نیکی کن از عین هدایتکه تا یابی تو پیوسته سعادت
به نیکی کوش همچو انبیا توکه از نیکی شوی عین صفا تو
به نیکی کوش چون منصور حلاجکه از نیکی نهی بر فرقها تاج
به نیکی کوش و نیکی کن ز دنیاکه نیکی دوست دارد یار یکتا
به نیکی کوش و در نیکی سخن گویکه از نیکی ببردی از سخن گوی
مکن هرگز بدی تا بد نبینیچنین دان راز اگر صاحب یقینی
مکن هرگز بدی بر جای دشمنکه حق را دوست گردانی از این فن
مکن هرگز بدی بر جای هر کسترا این نکته میگویم همین بس
بکن هرگز بدی تا میتوانیکه مانی در عذاب جاودانی
مشو غرّه ببد کردن در اینجاکه ناگه بشکند هر گردن اینجا
در این دنیا نمود خود چنان کردکه در نیکی وجود خود نهان کرد
چنان در نیکوی خود کرد تسلیمز حق بد دائما با ترس و با بیم
بطاعت زندگانی را بسربردپس از طاعت یقین گوی ادب برد
نکرد آزار کس در دار دنیاپس آنگه رفت تا دیدارمولی
نرنجانید کس هم خود نرنجیدجهان چون برگ کاهی او نسنجید
در آخر رفت اندر نیکنامینه در ناپختگی و ناتمامی
هر آنکو این چنین رفت از نمودارحقیقت از حقیقت شد خبردار
در آن سر هر چه کردی پیشت آیدچو نیکو بنگری در خویشت آید
در آن سر میبدانی کین چه سر بودخوشا آنکس که اینجا باخبر بود
نداند هر کسی این سرّ اسرارنیابد هر بصر مردیدن یار
مگر آنکو هدایت یافت اینجاهم از آن پای می بشناخت اینجا
در آن سر هر که نیکی کرده باشدبسوی دوست نیکی بوده باشد
عوض یابد بهشت جاودانیوگرنه عین دوزخ جاودانی
نه شعر است این که عین حکمتست اینحقیقت سرّ یار و قربتست این
حقیقت این بیانها مغز جانستنه شعر است این که سرّ جان جانست
حقیقت جان جان این رازها گفتچو گوش دل شنید این راز بنهفت
شریعت باز بین است این بیانهاز هر گونه نوشتست این عیانها
چو اصل دوست اینجا باز دیدینوشتی آنچه آنجا راز دیدی
حقیقت اصل کل بنمودهٔتوهزاران چشمها بگشودهٔ تو
هزاران چشمهٔ معنی در اسرارترا درجان و دل آید پدیدار
هزاران چشمهٔ معنی تو داریشده ریزان چو ابر نوبهاری
حقیقت چشمهٔ دل ز آن سرایستدلت بیچاره اینجاگه بخوابست
تمامت چشمه زان دریای بوداستکه بحر است و ترا چشمه نمود است
حقیقت بحرکل دان چشمهایتنکو بگشای اینجا چشمهایت
نظر کن چشمهای بحر بیچونکه بنمود است اینجا بیچه و چون
از این دریا که اوّل چشمه بودستکه بحر است و ترا چشمه ببودست
حقیقت چشمهایت گشت دریااز آن در میفشاند بر ثرّیا
کز آن جوهر بعالم روشنائیحقیقت دارد از عین صفائی
از آن جوهر همه اشیا پدیدستولی در قعر دریا ناپدیدست
از آن جوهر در اینجا بی نشانستکه کس اسرار جوهر می ندانست
از آن جوهر که در جانست پیداحققت نور جانانست پیدا
از آن نورست تابان هر دو عالمنماید نور خود در جان دمادم
از آن نور است تابان آسمانهااز آن نور است این شرح و بیانها
از آن نور است پیدا جوهر دلحقیقت کرده هر مقصود حاصل
از آن نور است اینجا جوهر جانکه در صورت شدست اینجای رخشان
از آن نورست اینجا عین دیدهاگر صاحبدلی بگشای دیده
از آن نور است اینجا عین اشیاحقیقت جمله پنهانی و پیدا
از آن نور است اینجا نور خورشیدحقیقت مشتری و نور ناهید