گنج

بخش ۱۵ - در صفات آیینۀ دل و کشف اسرار حقیقت در نمود صور فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۷۷ بیت
از این آیینه بتوانی تو دیدنجمال روی جانان باز دیدن
در این آیینه بتوانی جمالشحقیقت دید در عین کمالش
از این آیینه بتوانی رخ یارحقیقت دیدن اندر لیسَ فی الدار
از این آیینه موجودست اشیادر او بنموده رخ پنهان و پیدا
از این آیینه خورشیدست تابانکه کس او را نداند یافت ازینسان
از این آیینه گر خورشید یابیدر او تو طلعت ناهید یابی
در این آیینه ماه و مشتری یابحقیقت آینه خود مشتری یاب
در این آیینه افلاکست گردانمه و خورشید در وی کور گردان
نمییابند اینجا هیچکس رازدر این آیینه مر انجام و آغاز
نمییابند از این آیینه جز دوستکه برخوردار این آیینه هم اوست
در اینجا وصل دلدارست خسروعجب سر تن در این آیینه پرتو
فکندست و همی در گفتگویستحقیقت خود بخود در جستجویست
عجایب در عجایب اندر اینجاستدر اینجا هیچ ناپیدا و پیداست
که این مر هیچکس نادیده باشدنه کس این گفته نه بشنیده باشد
بجز منصور کین کرد آشکارهمر او را کرد جانان پاره پاره
عجب خود گفت و هم خود گشت اینجاحقیقت خود فکندی شور وغوغا
حقیقت خویش گفت و خویش در باختبیک ره این حجاب از کل برانداخت
چو خود گفت و ز خود بشنید اناالحقهم از خود کرد پیدا کل اناالحق
ره حق دید و حق گفت و همه اوستمبین عطار جز حق هیچ در پوست
چو موجودست مر آیینه اینجانظر میکن تو در آیینه اینجا
مر آیینه در این تو راز میگویچو ناپیدا شود آنگاه میجوی
چو ناپیداست در پیدا نمودهترا اینجایگه شیدا نموده
چو ناپیداست پیدا اسم و صورتدر این صورت در آی و بین ضرورت
در این صورت توانی یافت دلداراگر دروی نباشد هیچ پندار
در این صورت توانی یافت رویشاگر عاشق شوی بر گفتگویش
در این صورت جمال اونظر کنهر آنکو بیخبر باشد خبر کن
در این صورت ببین در هفت پردهجمال دوست خود را گم بکرده
در این صورت ببین و گرد واصلاز او مقصود بین کاینجاست حاصل
در این صورت نظر کن آفتابیکه در جانها فکنده تک و تابی
در این صورت نظر کن دید جانانببین آخر دمی خورشید تابان
در این صورت ببین دیدار عطّارحجاب اینجا برافکنده بیکبار
در این صورت ببین اسرار جملهحقیقت نقطه و پرگار جمله
در این صورت ببین تو جان جانهاکه میپردازد این شرح و بیانها
در این صورت نگاهش کن زمانیکه از هر سوی میتابد عیانی
در این صورت ببین آن سر که جوئیحقیقت او تو است و هم تو اوئی
در این صورت ببین گر مرد راهیحقیقت سرّ دیدار الهی
در این صورت مبین جز عین جانانکه اینجا کعبه است و دیر جانان
در این صورت که او را کل ندیدیتو چیزی گفتی و چیزی ندیدی
در این صورت گر او را باز دانیحقیقت مرگ باشد زندگانی
در این صورت تجلّی جلالستدر این معنی یقین عین وصالست
در این صورت نمود و بس فنا کرداناالحق گویِ کل خود را فنا کرد
در این صورت اناالحق زد بتحقیقدر این معنی نمود او جمله توفیق
در این صورت هر آنکو راز بیندیقین منصور اینجا باز بیند
در این صورت دو عالم رخ نمودستدر این صورت بگفت و خود شنودست
در این صورت نظر کن منظر یاراگرچه نیست ذات حق پدیدار
وصال اوست صورت گر بدانیحقیقت کور باشی گر ندانی
وصال او از این صورت توان یافتخوشا آنکس کز این معنی نشان یافت
وصال او از این صورت پدید استخوشا آنکس که روی خود بدیدست
وصالش عاشقان اینجا بدیدنددر او پنهان شدند و ناپدیدند
وصالش واصلان یابند اینجاحقیقت باز بشتابند اینجا
وصال جانِ پنهانست بنگردرونت ماه تابانست بنگر
وصالش از برون هرگز نیابیمگر وقتی که سوی کل شتابی
وصال دنیی و عقبی حلالستولیکن برتر از حدّ کمالست
وصال دوست اینجا یافت حلاجبفرق سالکان بنهاد او تاج
وصال دوست در بودست بنگردرون جان از این معنی بمگذر
یقین در پیش دار و بیگمان شوبرافکن جان و آنگه جان جان شو
یقین را بیگمان بشناس در خودحقیقت در یکی بین نیک یا بد
یقین بشناس در عین عیانیقبولش کن مر این صاحب قرانی
چو منصور این بیان سرّ توحیدحقیقت گوش کن بگذر ز تقلید
ترا این سر نیاید راست اینجااگرچه یار ناپیداست اینجا
ترا این سر مسلّم کی شود دوستکه گردی مغز و بیرون آئی از پوست
ترا تا پوست باشد آن نباشدمهت در ابر شد رخشان نباشد
مه تو این زمان در زیر ابرستترا مر چاره و درمانت صبرست
مهت در زیر ابر است ار بدانیتو مانده در حجابی کی بدانی
مه تو زیر ابر اندر خسوفستحقیقت مانده در عین کسوفست
همه اشیا از او گردند روشننماید نور خود در هفت گلشن
مهت تابان شود بهر ستارهشوند آنجایگه در پی نظاره
چو ماه تو شود در عین خود گمدگر چون قطره در دریای قلزم
نماند ماه و آنگه خور بماندپس آنگه نور بر ذرّه فشاند
پس آنگه روشنی یابد ز خورشیددگر مر محو گردد عین جاوید
همه خورشید گردد عین ذرّاتنهد آنگاه سر در عین آن ذات
همه ذرّات آنجاگه شود نورنماند ذرّه جز نور علی نور
بجز خورشید در عالم نماندوجود اندر دم آدم نماند
بجز خورشید می تابان نباشدندیدی این ترا تا آن نباشد
در آن خورشید بیچون کن نظر توگرفته پرتو از زیر و زبر تو
یکی را بین تو اندر عین خورشیدنماید سایه محو اینجا به جاوید
چو خورشید حقیقت رخ نمودستحقیقت ابر پرده برگشودست