گنج

بخش ۱۴ - در صفت دنیا فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۶۸ بیت
دلا چون آخر کارست در خاکترا جا و مقام از دید افلاک
چه دیدی باز بین از رنج دنییکه خواهی رفت آخر سوی عقبی
در اوّل در بلا آخر ترا چیستندانم مونست در عاقبت کیست
چو زیر خاک خواهی رفتن ای دلترا جز این نخواهد بود حاصل
ترا حاصل حقیقت راز باشداگر چشمت در اینجا باز باشد
حقیقت ای دل بیچاره ماندهتوئی پیوسته خود غمخواره مانده
چو جانست عاقبت اینست دیدیدر اینجا جز بیان کامی ندیدی
هم از شرح و بیان خویش بگذرهم از شرح و بیان دوست بر خور
بجز جانان مبین مانند مردانرخ از تحقیق خود اینجا مگردان
ره تحقیق گیر و در فنا کوشبجز تحقیق منگر باش باهوش
بجز تحقیق غیری را مبین تواگر هستی بکل صاحب یقین تو
فنا خواهی شدن ای دل حقیقتنخواهد بود جز خود کس رفیقت
نخواهد بود با تو جز تو همراهیقین خواهی شدن در منزل شاه
چو زان منزل یقین آگاه گشتیدر آخر بیشکی این ره نوشتی
در آن منزل که نامش قبر باشداگر اینجا ترا مر صبر باشد
فنا خواهی شدن آنگه بقائیچو گردی کل عیان آن دم لقائی
فنا خواهی چون مردان گشتن اینجادر آن منزل شوی کلّی مصفّا
در آخر یافت خواهی عین توفیقفنا خواهی شدن اوّل بتحقیق
فنا خواهی شدن در دید جانانچو ذرّات جهان در شمس تابان
کنون صبری بگیر آنگه قراریکه جز این دو نبینی سه تو باری
کنون صبری کن ای دل همچو آدمکه تا زین دم رسی در قرب آن دم
کنون صبری کن ای دل همچو او توکه تا کارت شود کلّی نکو تو
کنون صبری کن ای دل چون تراسیممیان آتش غم باش تسلیم
کنون صبری کن ای دل همچون یعقوبکه تا در رنج گردی بیشکی خوب
کنون صبری کن ای دل همچو ایوببکش ای دل یقین تو رنج یعقوب
کنون صبری کن ای دل همچو عیسیکه ناگاهی رسی در سوی اعلا
کنون صبری کن ای دل چون محمد(ص)که تا منصور گردی و مؤیّد
کنون صبری کن ای دل چون علی بازکه تا یابی عیان همچون علی باز
کنون صبری کن ای دل چون حسن تویکی شو در نمودجان و تن تو
کنون صبری کن ای دل چون حسینیکه سر در باخت او بی مکر و شینی
کنون کن صبر و کُشته شو چو منصوربیک ره شو یقین نورٌ علی نور
کنون کن صبر چون خواهی شدن خاکحقیقت آنگهی گردی بکل پاک
چو زیر خاک صبرست و سکونستترا مر عشق اینجا رهنمونست
چو زیر خاک خواهی بود ریزانز عشق جان تو خون از خود بریزان
دلا خونی و خواهی خفت در گِلدر اینجا گشت خواهی عین واصل
در اینجا وصل خواهی یافت بیچونبوقتی کز نهاد آئی تو بیرون
میان خاک در خون اصل یابیفنا گردی و آنگه وصل یابی
میان خاک و خون وصلست آخرترا چه غم چو کل اصلست آخر
در آخر وصل جانانست اینجادر اینجا راز جانانست پیدا
شود پنهانی و پیدا بماندهترا این راز میباید بخوانده
بخوان این راز ای مرد حقیقتمنه دل بر سر نفس و طبیعت
بخوان این راز ای مرد یقین توچو مردان باش کلّی در یقین تو
فنا شو چون فنا خواهی شد ای دلکه اندر آن فنا گردی تو واصل
بریزان خون زچشم خود بیکبارکه خواهی گشت در خون ناپدیدار
بریزان خون دلا از خود بیک رهکه تا گردی ز راه دوست آگه
چو تن با تست و تو در تن فتادهحقیقت تو از او او از تو زاده
چو تن با تست و تو در تن یقینیدر او اینجا حقیقت پیش بینی
چو تن با تست و تو در تن پدیدارحقیقت راز هم در تو پدیدار
چو تن در تن یقین پیدا شدستیدر این غمخانه ناپیدا شدستی
چرا می نگذری ای دل تو از تندو روزی شاد باشد ای دل بمسکن
از او وصلِ یقینِ یار دریابدرون خانهٔ اوئی تو دریاب
از او وصل یقین دریاب اینجامکن با او یقین اشتاب اینجا
از او بشناس اسرار حقیقیکه او با تست و تو با او رفیقی
از او بشناس مر دیدار بیچونکه با او رفت خواهی سوی گردون
از او بشناس و هم در وی فنا گرداز او واصل شو و عین خدا گرد
از او بشناس اینجا دید دلدارکه خواندستی تو از تقلید دلدار
از او بشناس داد و دان غنیمتکه او را نیست اینجا هیچ نیّت
ندانی ار ز دل ای تن ندانیچگویم چون تو این مشکل ندانی
ندانی ار ز تن ای دل حقیقتکه تن پنداشتی اینجا طبیعت
ندانستی تو قدر این تن خودولی تا در رسی در مسکن خود
اگر امروز قدر تن ندانیدر آخر چون بدانی خیره مانی
بدان قدر وجود ای دل حقیقتکه بگشاید ترا مشکل حقیقت
تو تن را کی شناسی زانکه جانیدر او پیداست اسرار معانی
در او پیداست اینجا ذات بیچونکه تکرارست و گفتم بیچه و چون
در او پیداست اینجا راز پنهاندر او بنگر حقیقت راز جانان
در او پیداست آن چیزی که بنموددر این آینه خود عطار بنمود
در او پیداست اسرار الهیبیابی هر چه زین آیینه خواهی
در او پیداست آنچه کس ندیدستخدا اینجای در گفت و شنیدست