بخش ۱۳ - در نشانی دادن جوهر حقیقت فرماید
حقیقت جوهری اندر تو پیداستکز او در جمله عشق و شور و غوغاست
حقیقت در تو و تو در حقیقتفرومانده تو در عین طبیعت
حقیقت در تو و تو در گمانیاز آن یک رمز اینجاگه ندانی
حقیقت در تو بنمودست دیداراگر مردی یقین خود را پدید آر
حقیقت در تو است و تو در اوئیولیکن گر براندازی دوروئی
حقیقت را یقین یابی در اینجاابی صورت تو بشتابی در اینجا
حقیقت باز دان و راه بگذارسوی مه بازگرد و جاه بگذار
حقیقت بازدان از پیر رهبردرون تست پیر عشق رهبر
حقیقت باز دان ای کار دیدهز پیر عشق او دان یار دیده
ز پیر عشق پرس احوال رازتکه بنماید حقیقت راز بازت
ز پیر عشق پرس و باز بنگراز او دیدار سرّ کار بنگر
ز پیر عشق اگر آگاه گردیبکلّی اندر اینجا شاه گردی
ز پیر عشق بستان جام اسرارفروکش جام و آنگه رو سوی دار
ز پیر عشق بشنو آنچه گویدکه او درمان دردت را بجوید
ز پیر عشق بشنو راز و حق شواز او بین و از او دان و بدر رو
تو پیری در درون داری حقیقتندیده پیر خود گوید شفیقت
ز پیر عشق بستان جام و کن نوشچو احمد جامهٔ تحقیق در پوش
ز پیر ار جام بستانی دمادمبه یارت در رساند او به یک دم
ز پیرت نوش کن جام و بمخروشوجود خود بکلّی کن فراموش
چو این جام از کف آن پیر خوردیفروکش بعد از آن هر جمله دردی
در آن دردی و مستی گر زنی دمبرون باید شد از جنّت چو آدم
مرا این راز از آن شد آشکارهکه کل در پیر خود کردم نظاره
هر آنچه پیر گفت اینجا نوشتمبرون کرد آخر کار از بهشتم
چو آدم از بهشت خود برون کردسرشته خاک من در عین خون کرد
ترا اینجا اگر رازت بهشتستبنزد عاشقان دانم که زشتست
چه باشد جنّت و رضوان و کوثرحجابی دان بر عاشق سراسر
بر عاشق بهشت اینجا عذابستاگرچه اندر او عین عتابست
بر عاشق به جز جانان نگنجدکه در تحقیق جسم و جان نگنجد
بر عاشق همه دیدار جانانستبهشتش قطرهای از بحر پنهانست
بر عاشق به جز جانان مگو توبجز این درد او درمان مجو تو
کسانی کاندر این رازند ماندهاز آن پیوسته زین بازند مانده
بهشت و حور و غلمان و در و دوستحقیقت مغز، یارست و دگر پوست
چو آدم راز دید از وی برون شدبه آخر یار او را رهنمون شد
چنانت سرّ با آدم بگویمدر اینجا درد و درمانت بجویم
نه آدم را برون کردند کآدمنمیگنجید آنجاگه در آن دم
مثال بوستانی بُد بهشتشاز آن مر آخر کار او بهشتش
ز بعد قربت آمد هجر آخررها کرد او بهشت از دید ظاهر
بر جانان بهشتش گشت زندانتمامت کرد ترک او همچو رندان
منزّه شد چو ذات پاک بیچونحقیقت عاشق آسا رفت بیرون
بهشتش عقل بود و عقل بگذاشتنمود جبرئیل ونقل بگذاشت
چنان شد آدم از ظلمت سوی نورکه از جنّات و حوّا گشت او دور
چو پیر عشق او را روی بنمودمر او را کل در توفیق بگشود
مرا او را گفت کای آدم نظر کننمود من ببین جانت خبر کن
اگر بیرون فتادستی ز جنّاتترا آخر رسانم سوی کلّ ذات
منم با تو ترا بیرون فکندهبه شاهی میرسانم هان تو بنده
مرا بشناس و با من باش ساکنکه در آخر کنم بود تو ایمن
چو من دیدی منت بنمایم این رازحجاب اندازم این دم آخرت باز
منم بیرون فکنده تا بدانیتو ای آدم به راز کلّ نهانی
کنون جز من مدان در سینهٔ خویشمنم پیر تو ای دیرینهٔ خویش
از آنت کردم از جنات بیرونکه تا بنمایمت کل ذات بیچون
به غیر ما نظر اینجا مکن توز من بشنو حقیقت این سخن تو
بهشت و حور و غلمان جمله دیدیکه یک نقش و سراسر پیچ دیدی
ندیدی هیچ آدم بازدان توز من بشنو هم از من راز دان تو
همه مانند نقشی بود پیشتاگرچه در برونت هست خویشت
همه اندر نمود آدم اینجامنت کردم در اینجاگه مصفّا
به من پیدا شد و در من نهان شدبه من آدم در اینجاگه عیان شد
ترا آن رازها کاندر سر تختنمودم بازگفتم با تو بدبخت
ندیدستی ندیدی زان شدی دوربخود گشتی در این جنات مغرور
نمودی من نمودم با تو آدمبگفتم با تو من سرّ دمادم
فرستادم بتو جبریل و گفتمدو گوشم راز ما اینجا شنفتم
چنان غافل شدست از عشق حواکه یک دم می نیفتادی تو با ما
دمی با ما اگر چه راز گفتیز من با من حقیقت باز گفتی
منت حاضر بُدم در جان و در دلمنت مقصود کردم جمله حاصل
ولی در عاقبت آدم ندانیکه سرّ دوست رازست و نهانی
منت سرّ تو آدم راز گویمز تو در تو حقیقت راز جویم
ز بهر آن برون کردست از آنجاکه غیری را نبینی جز من اینجا
در این هجران وصال من تو دریابدر این قربت جمال من تو دریاب
که هجران من و وصلست هردویکی آدم حقیقت چه من و تو
از آن وصل و از این هجران مرا بیندرون بنگر مرا عین لقا بین
منم بر تو ید قدرت نمودهدر اینجاگه مه بدرت نموده
منت جنّت نمودم باز حوّامنت کردم ز دید خویش پیدا
منم درآخر کارت فراقینمودم اندر اینجا اشتیاقی
حقیقت نوش با ما نیش باشدترا این راه ما در پیش باشد
رهی در پیش داری آدم پیربباید رفتن اکنون می چه تدبیر
ره ما راه تست و راه کن تومگو دیگر بگستاخی سخن تو
رهت در ما کن و رس بر در ماکه با تست این زمان مر رهبر ما
ره عشقم ره دور و درازستدر او گاهی نشیب و گه فرازست
بمن کن راه و منزل بین تو در منبآخر آن بت صورت تو بشکن
بمن کن راه و منزل بین و خوش باشحقیقت تن دَرِ دل بین و خوش باش
تو پنداری مگر کین عشقبازیستبیانی دیگرست این سر نه بازیست
توئی آدم ز جنّت رفته بیرونفتاده این زمان در سیر گردون
رهی دور و عجب در پیش داریابا خود پیر پیش اندیش داری
ترا خود میکند در خود خطابینداری زهره تاگوی جوابی
ندانی ره از آنی باز ماندهچو گنجشکی اسیر باز مانده
ترا بیرون فکند از عین جنّاتهزاران نکته میگوید ز آیات
تو چون در شکّی او را کی شناسیچو طفل از عین وحشت میهراسی
ترا میگوید اینجا گه دمادمدر این دم چون توئی مر عین آدم
تو بیرونی از آن در ره فتادمز بالا در سوی این چه فتادم
خطابت میکند هر لحظه زینسانتو هستی هر نفس در خود هراسان
نمیدانی جوابی دادن او راکه باشد در خور جانان نکو را
چو میترسی از آنی باز در راهفتاده عاشق و بیچاره در چاه
رها کردی تو جنّت را بصد نازبرون پس آمدی ای صاحب راز
کنون چون آمدی مانند آدمخطاب خوف میآید دمادم
تو درخوف و بمانده در رجائیفتاده اندر این دام بلائی
نمیدانی که راهت از کجایستاز آن جان تودرخوف و رجایست
رجا و خوف کی راهت نمایدکه جز پیرت یقین راهت نماید
چو پیرت در ره افکندست در خوداز آنی میروی با او تو بیخود
دمی گوید که منزل اندر اینجاستدمی گوید که مر منزل نه پیداست
دمی گوید منت بیرون فکندمدمی گوید منت در خون فکندم
دمی گوید منت دیدار دارمابا تو اندر این سر کار دارم
دمی گوید مترس و خوش همی باشگهی در آب و گه آتش همی باش
دمی بر کسوت آدم برآیدگهی حوّا ز آدم مینماید
دمی تاجت نهد بر سر ز شاهیدمیت از مه در اندازد بماهی
دمی در خاکت اندازد بخوارینباشد زهره تا سر را بخاری
دمی بر عرشت افرازد یقین سردمی از قربتت بر فرق افسر
دمی عزت دمی نخوت نمایددمی بُعد و دمی قربت نماید
بجز آنکو در این ره درد یابدچو مردان خویشتن او فرد یابد
غم جانان خورد در خون نشیندبجز او در همه غیری نبیند
بلای قرب جانان همچو آدمکشید اینجا ز عشق او دمادم
بلا بیند نیارد دم زدن اوگهی در گفت باشد گاه در گو
گهی چون آدم از جنّت شود دورفتد چون سالکان اندر ره دور
گهی چون آتش اینجا خود بسوزدگهی چون باد آتش بر فروزد
گهی در بار غم مانند منصوربسوزد تاشود کلّی علی نور
گهی مانند او گوید اناالحقدر آخر منزلت اینست الحق
مثالی بود این سر تا بدانیکه راز دیگر است این از معانی
نمودی گفتم اینجا آشکارهنمیدانی نمیبینی چه چاره
نمیدانی که یارت با تو چونستگهی در راستی گه با سکونست
گهی بنمایدت دیدار بیچونگهی بیرون کند از هفت گردون
گهی چون سالکانت در ره خویشدر اندازد بسوی درگه خویش
گهی چون پیر دین منصور حلّاجترا بر فرق معنی بر نهد تاج
گهی بنمایدت اسرار وانگهگهی مانند او بر دار آنگه
کند بودت که تا رازش بگوئیندانم تا در این معنی چگوئی
نمییاری بترک جان خود کردکه چون منصور گردی در همه فرد
نمییاری چو آدم در ره اوفتادت تا رهی بر درگه او
نمییاری دمی تا راز بینیوصال شه در اینجا باز بینی
نمییاری وصال شاه دیدنگذشتن از خود و در وی رسیدن
نمییاری گذشت از خود حقیقتحقیقت دوست میداری طبیعت
طبیعت آنچنانت بند کردستکه جانت مانده در دیدار فردست
طبیعت دوستداری زو جدائیاز آن محروم از دید خدائی
طبیعت همچو شیطانست در توحقیقت عین رحمانست در تو
طبیعت کردت ازدلدار خود دوراز آنی مانده اندر خویش مغرور
طبیعت مر ترا در دوزخ انداختوجودت از تف این نار بگداخت
طبیعت بند بندت را فروبستتو اندر گردن او کردهای دست
چنانش دوست میداری که جانستنمیدانی که خونت رایگانست
بخواهد کشتنت در عین این نارتو همچون کافری دادست زنّار
حقیقت کافری زنّار داریکه از جان مر بُتِ خود دوست داری
تو چون بت میپرستی کافری توز ناگاهی شوی از جان بری تو
بت نفس تو کافر مرد خواهدشدن در آتش اینجاگه نکاهد
ندیدهدین، و کافر مُرد خواهیندانم تا چه چیزی بُرد خواهی
شکست این و یقین را باز جو توابا جانت در اینجا راز جو تو
در آن سر جز پشیمانی و حسرتبمانی در تف نار ندامت
بصورت مبتلا تا چند باشیدر این عین بلا تا چند باشی
ترا چون نیست دردی کی شود دوستترا چون نیست مغزی باش در پوست
بصورت مبتلائی چون عزازیلاز آنی رخ سینه مانندهٔ فیل
دمادم مینماید راز، جانتحقیقت میکند آگاه جانت
ترا هم این بباید سوخت بیشکوگرنه نکتهای آموخت بیشک
از آنی مانده در زندان به ماتمکه خودبینی چو او بیشک دمادم
بود کز سرّ معنی بازیابیرسی در منزل آنگه شاه یابی
بود کین شک شود عین الیقینیترا چون نیست اینجا پیش بینی
ترا چون نیست رهبر بر سر راهبماندستی چو روبه در بُن چاه
تو رهبر را طلب کن در دلِ ریشوز او بگشای کلّی مشکل خویش
تو رهبرداری اندر جان حقیقتکه او بیند یقین عین طبیعت
ولیکن چون تو بشناسی نمودشکه آخر باز دانی بود بودش
مر او را آدم اینجا رهنمون شدکه آدم زو یقین عین سکون شد
ره جمله نمود و خویش گم کردهمه اندر دوئی افکند خود فرد
حجاب از پیش بردارد در آخرشود مخفی و بود او بظاهر
ز عشق این سرّ تواند شد میسّرولیکن گرز آید عاقبت سر
ترا تا سَر بود این سرّ نبینینبینی تا تو این ظاهر نبینی
به ظاهر شرع بین و باطن آن یاببسوی عشق چون منصور بشتاب
حقیقت هر که دید او سرفشان شدچو جان داد او حقیقت جان جان شد
ترا تا جان بود در قالب ای دوستحقیقت مغز باشی لیک در پوست
دوئی چون از میان برخاست جان شدحقیقت جان ابر جانان نهان شد
چو جان جانان شود جز حق نباشدتوئی باطل کز این جز حق نباشد
بجان جان توانی یافت خود راکه هر کس مینگردد کل اَحَد را
خدا بیند خدا صورت نداندوگر داند در او حیران بماند
چون جان برخاست جانان رخ نمایدترا هر لحظه صد پاسخ نماید
چو جان شد جسم آمد در سوی خاکنهان گردید زیر چرخ افلاک
نهان گردد در آن خلوتگه یاردر اینجاگه شود او آگه یار
در اینجا آگهی صورت ندارددر اینجا آگهی ار خویش دارد
حجابی نیست صورت اندر این خاککه اینجا میشود هم محو در پاک
در اینجا عین خونست و پلیدیدر اینجاگه یقین بر چون رسیدی
در اینجا صورتت مانند خونستولی این قصّه با مُل رهنمونست
چو صورت محو گردد جان بزایدبجز جان هیچ مر او را نشاید
چو جان گردد صور در عالمِ گِلتنی باشد که گردد در مکان دل
ز بعد دل شود اینجایگه جانپس آنگاهی شود دیدار جانان
اگرچه شرح بسیارست این راولیکن راز میجوید یقین را
یقین این است اندر آخر کارکه میگردد صور کل ناپدیدار
حقیقت همچو جان اینجا شود گممثال قطره در دریای قلزم
حقیقت قطره چون در بحر پیوستیقین هم نیست گردد کاندر او هست
چو قطره عین دریا شد در اینجاحقیقت بود یکتا شد در اینجا
چو جسمت محو شد کل بود گرددبگویم عاقبت معبود گردد
وصال صورتست اندر دل خاکدر اینجاگه رسد در صانع پاک
در اینجا مخزن خود باز بینددر اینجا او حقیقت راز بیند
در اینجا آتشت چون نار گرددنمود خاک کلّی در نوردد
سوی معدن شود با مسکن خودبیابد بار دیگر مأمن خود
دگر چون هم از اینجا او شود بازبسوی باد یابد همچنین راز
دگر هم آب شد اینجا روانهرسد در آب اینجا بی بهانه
یقین چون خاک باشد در سوی خاکیکی باشد همه در عین کل پاک
پلیدی پاک گردد بد نماندبجز عطّار این سِرّ کس نداند
که عطّار است اینجا راز دیدهز خود مرده در اینجا باز دیده
بمرد از خویش اندر گور صورتفتادت این همه دید ضرورت
چنان این سر در اینجا باز دیدستکه خود مُردست وین کل راز دیدست
چو مر این جسم و جانش اینچنین استکسی کاین یافت اینجا راز بینست
بباید رفت زینجا آخر کاربزیر خاک تاریکت بیکبار
حجاب اینجا برافتد تا بدانیز من دریاب این راز نهانی
هر آنکو مُرد آخر زنده گرددچو خورشید از فلک تابنده گردد
در اینجا زندگانی مرگ باشدولی چون عاقبت کل ترک باشد
در آخر ترک خواهد بُد ز صورتبباید شد از این معنی ضرورت
بباید شد از این دنیای غدّارنباید بست دل در دهر خونخوار
در این دنیا که بر عین بلایستدهان بگشاده همچون اژدهایست
دمادم میکشد هر کس سوی خویشزند بر جان هر کس هر زمان نیش
در اینجائی فنا اندر بلائیبآخر زهر کام اژدهائی
چو مردان از دم او کن کنارهمکن در سوی آن ملعون نظاره
ببین او را که کامی زشت داردابا کسی هیچ اُنسی میندارد
ندارد هیچ اُنسی با کس این شوماز این معنی شود جان تو معلوم
چو بوقلمونست دنیا تو نظر کندل خود را از این معنی خبر کن
برآرد رنگ بر مانندهٔ تونیوش این پند از دانندهٔ تو
چو شکلی ساخت این ملعون مکّارچو نقش تو شود اینجا پدیدار
نماید خویشتن را با تو اینجاکه بفریبد ترا ای مرد دانا
تو پنداری که او را دوست گیرینمیدانی که اندر پوست میری
چنانت درکشد چون اژدهائیکه دیگر مینیابد زورهائی
چنین است آخرت آنگه بدیدیچرا در سوی دنیا آرمیدی
ترا دنیا خوش آمد ای برادرچو ققنوس این زمان در سوی آذر
فتادستی و هم در وی بسوزیهم ازخود آتشی در خود فروزی
بخواهی سوخت اندر آخر کاربخواهی مرد اندر وی به پندار
تو تا کی ماندهٔ دنیا بمانیز سرّ آخرت رمزی ندانی
ز سرّ آخرت این سر شنفتینکردی گوش و اندر خواب خفتی
ترا دنیا چنان در قید کردستکه مرغ جانت اینجا صید کردست
چو صیّاد ازل مر مرغ جانتگرفت و صید کرد آخر نهانت
نخواهد گشت اندر خاک ره خوارتو خواهی ماند اندر عاقبت زار
نخواهی یافت آخر می رهائیچرا بیچاره در قید و بلائی
ز جان مر جان خود بگذار دنیاره حق گیر و رسوائی مولی
ز دنیا هیچ ناید مر ترا سودبجز آن کاندر این آتش شوی زود
جهان نزدیک حق قدری نداردهِلالست این مَهَت بدری ندارد
جهان و هرچه در روی جهان استچو یک ذاتست چون یابد جهان است
جهان بگذار و بگذر زو یقین توچو مردان باش در خود پیش بین تو
جهان بگذار کین مردار هیچستکه چون نقش عجائب پیچ پیچست
جهان بگذار تا یابی رهائیخدا بشناس وز وی کن خدائی
جهان بگذار چون مردان و دیندارنمود خویش در عین الیقین دار
جهان بگذار و بگذر زو چو مردانخود از بند بلا آزاد گردان
جهان بگذار چون آدم ز جنّتدر افکن خویشتن در سرّ قربت
جهان بگذار همچون او ره دوستکه تا آخر شوی مر آگه دوست
جهان بگذار و همچون او فنا شودر آن دید جهان عین بقا شو
جهان بگذار تا یابی سرانجامبنوشی از کف معشوق خود جام
جهان جاودان بنگر در اینجاحقیقت جان جان بنگر در اینجا
چه دیدی آخر از دنیا چگوئیکه سرگردان در او مانند گوئی
چه دیدی آخر از دنیا به جز رنجکشیدی رنج و نادیده رخ گنج
چه دیدی آخر از دنیا به جز غمنمودت درد و غم اینجا دمادم
چه دیدی آخر از دنیای غدّاربجز درد و بلا و عین آزار
ز دنیا هیچ دل شادان نباشدکه جان و دل بکلّی میخراشد
ز دنیا هیچ دل را نیست شادیعجب در غرق این دریا فتادی
چو دریائیست دنیا موج پر خوندمادم میزند بر هفت گردون
چو دریائیست دنیا پر نهنگستدرونش جای عیش و هوش و هنگست
در این دریا بسی کشتی نظر کندل خود را از این دریا خبر کن
که پر موجست از خون عزیزاناز او شو گر تو مردی هان گریزان
نهنگ جانستان اینجاست دائمکز او هر لحظه صد غوغاست دائم
در این دریا هر آن کشتی که یابدشتابان سوی آن کشتی شتابد
بیک دم در کشد کشتی بیکبارشود در عین دریا ناپدیدار
ز دنیا بگذر ای سالک حقیقتکه کس جز جان نخواهد بُد رفیقت
ز دنیا بگذر ای دل یک زمان تومبند اینجای خود در جسم وجان تو