گنج

بخش ۱۲ - در آگاهی دادن دل در عین منزل و او از آن عاشق بودن فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۲۲۹ بیت
الا تا چند در منزل شتابیتو اندر منزل و منزل نیابی!
توئی در منزل اینجا راه کردهحقیقت عزم دید شاه کرده
تو اندر منزل و منزل ندانیتوئی جان و دل من دل ندانی
تو اندر منزلی ره کرده ای دوستچنان مانده بتن در پرده ای دوست
تو اندر منزل و نادیده دیدارشده در منزل جان ناپدیدار
تو اندر منزل و و جائی بماندهولی در خویش تنهائی بمانده
تو اندر منزلی و وصل دیدهحقیقت عین ذات اصل دیده
تو اندر منزلی در نزد آن ماهچگویم چون نهٔ از راه آگاه
تو اندر منزلی سرگشتهٔ خودمیان خاک و خون آغشتهٔ خود
تو اندر منزلی ای دل بماندیبُدی سالک کنون واصل بماندی
تو اندر منزل وصل خدائینظر کن باز کز اصل خدائی
تو اندر منزل جانی و جاناننموده رخ ترا اینجا در اعیان
سوی منزل رسیدستی تو تحقیقنمی‌یابی و دیدستی تو توفیق
سوی منزل رسیدی از سوی دردفتاده‌ستی در این منزل کنون فرد
سوی منزل رسیده‌ستی نظر کنز دید جان و دل خود را خبر کن
سوی منزل رسیده‌ستی و یاریبدان خوشباش چون با غمگساری
سوی منزل رسیده‌ستی در آفاقهنوز اندر رهند مر جمله عشاق
سوی منزل ز دید حق رسیدیجمال حق در این منزل بدیدی
در این منزل وصالت دست دادستخر و بارت سوی منزل فتاده‌ست
در این منزل زدی بیشک قدم توکه تا در منزلی عین عدم تو
رسیدی ای دل و کامی ندیدیز منزل تو یقین نامی شنیدی
رسیدی در سوی منزل ندیدیمراد خویشتن حاصل ندیدی
رسیدی سوی منزل بی سر و جاناز آن گشتی تو چون خورشید تابان
بیاب ای دوست وصل دوست در دلکه اینجا منزلست و نیست منزل
به منزل چون رسیدی وصل دریابزمانی کرد بیدارت از این خواب
به منزل چون رسیدی همچو مردانحقیقت خوش نشین با دوست شادان
در این منزل که جانها ره نبردندهم اندر منزل افتادند و مردند
تو ره بردی و خواهی مرد اینجاندانم تا چه خواهی برد اینجا
تو اندر منزلی تا چند گوئیتو اکنون بیدلی تا چند جوئی
بگو تا چند جوئی منزل یارکه آخر برگشائی مشکل یار
بگو تا چند جوئی منزل ای دوستکه تو در منزلی و منزلت اوست
تو اندر منزلی، اندر منازلچگویم چون نداری دیدن دل
دل وجان اندر این منزل بمانده‌ستمیان نار و ریح و گل بمانده‌ست
چنانش آب افکنده به سیلابکز اینجا می‌برد آنجا به اشتاب
چو گردابست دریا از پس و پیشمرو بیرون ز منزل ای دل ریش
جزیره داری و منزل همین استترا منزل ترا عین الیقین است
کناری یافتی اندر کنارهکنی در بحر استسقا نظاره
به منزل در رسیده‌ستی کنون توحقیقت داری اینجا رهنمون تو
حقیقت رهنمون جانِ تو باشدکه اینجا درد و درمانِ تو باشد
تو جان خود چنان آسان گرفتیاز آن مانده کنون اندر شگفتی
تو جان خود مده آسانت ازدستکه جان با جان جان دیده‌ست و پیوست
چو جان ره برده است و راه دیده‌ستدر این منزل وصال شاه دیده‌ست
ز جان بگذر که جان از تو گذشته‌ستحقیقت سیر اشیا در نوشته‌ست
دل و جان با تو پیوسته‌ست دائمبه ذات جان جان پیوسته قائم
شده در تو تو اندر جان و دل گمکه این قطره به من بحرست قلزم
نگاهی کن تو در جان حقیقیکه با او زان سر اینجاگه رفیقی
رفیقی کرده‌ای با جان از آن سرندانی چون کنم این سر تو رهبر
رفیقی کرده‌ای با جان در اینجادر اینجا آمدی ای جان از آنجا
رفیقی کرده‌ای با جان ندانیحرامت باد اگر غافل بمانی
فروبست و ندانستی ورا توابا او کرده‌ای اینجا جفا تو
رفیقی کرده‌ای با جان خود تواز او غافل شده در نیک و بد تو
رفیقی کرده‌ای با جان حقیقترهائی کن ورا اینجا طبیعت
رفیقی کرده‌ای با جان تو از ذاترسیدستی کنون در قرب ذرّات
رفیقی کرده‌ای آنجا ابا اورها کردی تو بار خویش نیکو
ندانی ای ترا مجروح ماندهکه ماندستی تو خود بی‌روح مانده
وصالت دست آسان بود دادهولکین ماند از مرکب پیاده
وصالت دست آسان بود در دستولکین عشق پیوند تو بگسست
وصال یار اینجا دیده بودیحقیقت پای تا سر دیده بودی
کسی هرگز کند این کان تو کردیاز آن افتاده در اندوه و دردی
ندانستی ترا معذور دارمکنم نزدیکت و نی دور دارم
بده انصاف ای دل اندر اینجاکه گردی عاقبت واصل در اینجا
بده انصاف ای از خود رمیدهکنون بگشای اینجا مر دو دیده
بده انصاف ای دل در حقیقتطریقت کن تو از عین طریقت
بده انصاف جان ای راز دیدهکه یاری اندر آخر باز دیده
بده انصاف و اندر وی فنا شودر او مستغرق عین بقا شو
بده انصاف و شو در عالم جانتو بیش از پیش مر خود را مرنجان
بده انصاف کاکنون یار دیدییقین بیزحمت اغیار دیدی
بده انصاف ای جان و جهان راکه وصلش یافتستی رایگان را
بده انصاف تو در عالم عشقکه دیدی بار دیگر آدم عشق
بده انصاف و اندر خود یقین بینتو ذات اوّلین و آخرین بین
بده انصاف چون گشتی تو خورشیدکه خواهی ماندنی بی سایه جاوید
بده انصاف و بنگر راز جانانیقین انجام و با آغاز جانان
تو چون در کل رسیدی جزو بگذارتو چون در جان رسیدی عضو بگذار
تو چون در کل رسیدی راز بنگرز خود انجام و هم آغاز بنگر
همه در تست ای نادیده اسراروجود تست اندر عین پندار
همه در تست و تو اندر گمانیاز آن اسرار من اینجا ندانی
همه در تست و تو اندر همه گمهمه چون قطره و تو عین قلزم
همه در تست و تو درخود حجابیفتاده در پی نقش و حسابی
همه در تست و پندارست صورتدمادم اوفتی اندر کدورت
همه در تست و تو عین صفاتیچرا غافل ز دید نور ذاتی
همه در تست وز تست این همه رازنه کس آمد نه کس خواهد شدن باز
همه در تست هیچی نیست اینجابجز تو هیچ و هیچی نیست اینجا
عطارد گر دبیرست و تواناقلم در دست و اندر راز دانا
شده نادان او در کلّ احوالبسوزد چند بار اندر مه و سال
ز سهم سیف او مریخ لالستفتاده زار دائم در وبالست
تمامت کوکبان چرخ گردونشوند از عشق او گردان و در خون
زهی بگذشته از افلاک و انجمهمه چون قطره و تو بحر قلزم
زهی کرده غلام و چاکر تومه و خورشید بیشک ناظر تو
توئی اصل ای نمود سرّ اسرارزمانی برقع از دلدار بردار
توئی میر و توئی خسرو تو سلطانتوئی جسم و توئی جان و تو جانان
ترا زیبد بعالم پادشاهیکه جزو و کل رسولا پادشاهی
ترا زیبد بزرگی ای سرافرازکه خواهد دیدن از تو عزّت و ناز
توئی زیبد که سلطانی کنی توبت کُفّار اینجا بشکنی تو
ترا زیبد که داری سرّ بیچوننهی شرع و اساست بیچه و چون
ترا زیبد رسولی در میانهکه عزّ و رفعتت شد جاودانه
ترا زیبد که داری معجز اینجاهمه بر درگه تو عاجز اینجا
ترا زیبد که گردانی قمر رادو نیمه در بر اهل نظر را
ترا زیبد که آهو خواست زنهارز تو ای سیّد دانای جبّار
ترا زیبد که فخر تست آفاقهمه اندر دوئی تو در میان طاق
زهی طاق دو ابروی تو محراببر محراب تو جان رفته در خواب
توئی شاه و همه اینجا غلامتبکرده گوش در سوی پیامت
بتو روشن شده آفاق یکسربتو اینجا یقین مشتاق یکسر
بتو روشن شده این راه تاریکنهادستی اساس شرع باریک
از آن موئی در این معنی نگنجددل و جان نزد شرعت خود چه سنجد
ره شرع تو هر کو یافت کل شددر اینجا بیشکی بی عیب و ذل شد
ره شرع تو بود انبیا بودولی همچون تو کس این بود ننمود
تو بنمودی رخ و شد آشکارهقمر هر ماه میگردد دو پاره
شود نیمی کم و نیمی پدیداردگر آن نیم دیگر ناپدیدار
شود در پیش خورشید جمالتحقیقت باز شد سوی وصالت
وصالت جمله جویانند اینجاهمه ذرّات پویانند اینجا
وصالت یافت آنکو سر ببازیدبجان خویشتن اینجا ننازید
وصالت یافت آن کو تن برانداختوجود خویشتن چون شمع بگداخت
وصالت یافت آنکو شد فنا بازترا اینجا بدید اندر بقا باز
وصالت یافت اینجا آنکه دل شدوگرنه پیش ذات تو خجل شد
وصالت یافت آنکو دید رویتبود دائم غلام و خاک کویت
وصالت یافت کز خود شد جدائیرسید آنگاه در عین خدائی
وصالت یافت اینجا هرکه جان شدبنزد روی تو از خود نهان شد
وصالت یافت کو ذات تو باشدحقیقت عین آیات تو باشد
وصالت یافت آنکو شرع بگزیدرسید از دید تو در دیدن دید
وصالت گر بیابد ره ندیدهکه او باشد دل آگه ندیده
نداند راه سوی تو دل و جانبماند تا ابد در عین زندان
وصالت یافت مر این جان عطّاراز آن شد او ز بحر تو گهربار
چنان اندر وصالت راه دیدستکه خود را بی توئی ای شاه دیدست
چنان در عشق اینجا در فشانددر آخر پیش ذاتت سر فشاند
ندارد هیچ چیزی جز سر توچو خاک افتاد مسکین بر در تو
در تو دارد و هر کس نداردجز از تو رو ز پیش و پس ندارد
تو چون در ماندگان را دستگیریسزد گر بندهٔ خود را پذیری
رهانی مرد را زین گفتن پراگرچه ریخت از بحرِ دلش دُر
ز وصل تو جهان مجروح ماندستکه جانش رفت در وی روح ماندست
ز وصل تو نمودش کن نمودارحجابش بیشکی از پیش بردار
چو میدانی که هست او خود غلامتبگفت او باز با هر کس پیامت
پیامت گفت اینجا جمله سربازدر آخر پیش رویت گشت سرباز
چنان گفته‌ست راز تو حقیقتهمه در سرّ مکشوف شریعت
ابا تو گفت هم از تو شنیدهز بهر تو بخاک و خون طپیده
توئی پیغمبران را شاه و سرورنگه کن در دل عطّار بنگر
نگه کن عقل تو عقل جهانیحقیقت مهتر آخر زمانی
ز تو آدم شرف دارد ز بودشکه بُد نوری ز ذاتت در وجودش
بتو آدم حقیقت یافت جانانتو بودی مر ورا پیدا و پنهان
بتو آدم نمود انبیا شدکه صافی گشت و بر صدق و صفا شد
بتو نوح از دوعالم شد نهانیکه پیش تست بیشکّی معانی
بتو پیدا تمامت انبیااندبتو اعیان حقیقت اولیااند
توئی مهتر توئی بهتر چگویمکه در میدان شرع تو چو گُویم
بسی چوگان عشقت خورده‌ام مناز آن در عشق تو خو کرده‌ام من
چنان من دوست دارم یاورانتچنانم زار اینجا در عیانت
که میبینم ترا اندر دل خودحقیقت کرده‌ام من حاصل خود
بتو شادم بتو آباد ماندهبتو پیوسته‌ام آباد مانده
تو میدانی دوای دردم ای دوستکه مجروح و عجب رو زردم ای دوست
تو میدانی دوای درد عطّاردوا کن، بخش او را، کم کن آزار
چنان عطّار در درد تو بگداختبآخر یافت راحت بس سرافراخت
دوای درد عشاق جهانیدوای عاشقان هم خود تو دانی
دوا کن این دل درمانده ای جانکه همچون حلقه بر در مانده این جان
دوا کن این دل حیران بماندهکه چون چرخست سرگردان بمانده
دوا کن این دل افتاده از دستوگرنه زیر پای غم شود پست
دوا کن این دل مجروح و افگارکه دیدست او ز عشقت رنج و تیمار
دوا کن این دل مسکین مجروحمر او را قوّت آور در سوی روح
دوا کن ای طبیب کاردیدهدلم زیرا که هست آزار دیده
از آن جام محبّت زانکه خوردیبمن آور از آن جام تو دُردی
ز دُرد جام خود دردم شفا دهدلم از رنگ نقش خود صفا ده
ز درد عشقت ای جانان جملهشدم رنجور ای درمان جمله
دمادم میخورم خون دل خویشندارم هیچ جز تو حاصل خویش
مرا حاصل توئی در درد و اندوهبرون آور مرا از بار این کوه
بزیر بار کوه عشق ماندمبجای آب، خون از دیده رانم
ز بهر وصل تو اندر فراقمبدیدار خوش تو اشتیاقم
چنانست ای مه و خورشید تابانکه چون ذرّه سوی خورشید تابان
چنانست این دل درمانده در غمکه چیزی جز تو نیست او را یقین هم
توئی درد و توئی اکنون دوایمز بیش اندازه بنمائی جفایم
چنانم شد فنا دل در ره توکه اوّل بود اینجا آگه تو
کنونش عقل شد، در عشقت ای جانکند هر لحظه اینجا شرح و برهان
ز تو دارد ز تو اینجای گویدوصال روی تو اینجای جوید
چنان در شرح محبوسِ تو شد دلکز آن در عاقبت شد عشق حاصل
چو عشق روی تو اندر سرم بودحقیقت عشق تو هم رهبرم بود
چو عشق روی تو آمد در این جانحقیقت فاش گفتم راز جانان
چو عشق روی تو در جانم افتادحقیقت کفر در ایمانم افتاد
چو عشق روی تو دیدار بنمودمرا آنجا دَرِ اسرار بگشود
چو عشق روی تو آمد مرا دیدرهائی دادم از پندار تقلید
چو عشق روی تو جانان نمودماز آن هر لحظه من برهان نمودم
چو عشق روی تو خورشید جان بودمرا اینجا دَرِ اسرار بگشود
نمیدانست کس عشق تو جاناز من شد بعد از این در جمله پیدا
ز من پیدا شد اسرار یقینتکه من بودم در اینجا پیش بینت
ز من شد فاش اینجا کل اسرارکه از عشق تو کردم کلّ دیدار
چنان در جان عطّاری بماندهکه همچون نافه اسراری بمانده
دِماغم شد معطّر مست گشتهاز اوّل نیست بود و هست گشته
کنون سِر با تو و سَر با تو دارمکه هستی در حقیقت غمگسارم
سر و کارم کنون سوی تو افتادکه خر با بار در کوی تو افتاد
معطّر کرده‌ای آفاق جملهبتو ذرّات شد مشتاق جمله
معطّر کرده‌ای آفاق از بویسلاسل بسته‌ای عشاق از موی
به موئی بسته‌ای بر پای جانهابه هر حرفیست مر شرح و بیانها
هر آنکو جز رضای جانت جویدبجز مر دفتر و دیوانت جوید
بماند تا ابد بسته در این پاینیارد وقت بیشک جای بر جای
هر آن کو پای غم او را بشادیز غم افتاد اندر سوی شادی
ابی غم شد هر آنکو برد فرمانترا ور نه فتاد او سوی زندان
ز زندانِ تو کی یابد رهائیکه از خود یابد اینجاگه جدائی
بود طالب کسی کو راز بینددر اینجا دید شرعت باز بیند
به نسپارد ره شرع تو اینجا،نداند اصل با فرع تو اینجا
سپارد راه آنکو در طریقترساند دید تو اندر حقیقت
تو اینجا رهنمای واصلانیتو بنهادی اساس و هم تو دانی
ره شرعت سپردم سالها منبسی معلوم کردم حالها من
ره شرعت سپردم گاه و بیگاهز جان گفتم ز دل استغفراللّه
ره شرعت سپردم این زمان مننهادم در برت کون و مکان من
همه در تست و در عین وصالیچرا افکنده خود را در وبالی
همه در تست بردار این گمان راکه تا بیشک یکی بینی عیان را
همه در تست یک دم در یقین شویکی بنگر بدیده اوّلین شو
همه در تست بردار این حجابتکه در یکی نباشد این حسابت
همه در تست اوّل بین و آخردر این صورت همی گویم بظاهر
همه در تست ای اوّل ندیدهز دید وصل او نامی شنیده
همه در تست و تو اندر وصالینه نقصانی که دائم در کمالی
توئی لیکن گمانت در گرفتهزهر شرحی بیانت درگرفته
گمانت آنچنان اینجا نمودستکه هر لحظه دو صد غوغا نمودست
گمانت آنچنان بگرفت در بندکه از اسرارت اینجاگه بیفکند
گمانت آنچنان محبوس داردکه این دَر بر تو کل بدروس دارد
گمان بردار تا یابی یقین بازدل و جان و سرت اندر یقین باز
گمان بردار ای بیچون جملهکه خواهی ریخت اینجا خون جمله
گمان بردار ای بنموده خود رافکنده تهمتی در نیک و بد را
گمان بردار تا خود باز بینیمشو گنجشک تا شهباز بینی!
گمان بردار و واصل شو چو آن پیرکه اندر وصل اینجا نیست تدبیر
گمان بردار ای عین العیان تودگر کن شرح و دیگر در بیان تو
گمان بردار چو سلطان عشقیفتاده در پی بُرهان عشقی؟
فتاده این زمان اندر وصالیچرا اندر پی رنج و وبالی
حقیقت بین و بگذر از همه بازوجود خویش را اندر همه باز
حقیقت بین تو در عین شریعتشریعت خود بدان بیشک حقیقت
حقیقت شرع دان و بگذر از ویطبیعت فرع دان و بگذر از وی
حقیقت بیشکی چون راه داریدر او دیدار روی شاه داری
حقیقت بیشکی ذاتست بنگردر او مر عین آیاتست بنگر
حقیقت جمله مردان یافتستنددر او از جان و دل بشتافتستند
حقیقت راز بیچونست دریابیکی دریای پر خونست بشتاب
حقیقت واصلان دریافت دیدندز بود خود ببود کل رسیدند
حقیقت هر که بسپارد در اینجاحجاب از پیش بردارد در اینجا
حقیقت هرکه اینجا باز یابداناالحق گوید و حق باز یابد
حقیقت هر که اینجا یافت در خودبرش یکسان نماید نیک یا بد