بخش ۱۶ - در شرح دادن خورشید وحدت در حجاب صورت فرماید
عجائب هم خودِ خورشید تابانستنمییابی مرا از این چه تاوانست
ترا خورشید اینجا آشکارستفتاده در حجاب هفت و چارست
درون این حجابت آفتابستاز او مر پردهها در عین تابست
ندانم تا که وصف او چگویمدر این معنی دوای دل چه جویم
چو خورشیدست در جانت هویدادرون پرده پنهانست و پیدا
به کل خورشیدِ خود اندودهای تواز آن در رنج و غم فرسودهای تو
به کل خورشید کی پنهان نمایدکه روشن در مه تابان نماید
ببین خورشید تو در جان نظر بازکنون بنگر در انجام و در آغاز
همه نورست تاریکی نه پیداستولیکن عقل از این معنی به سوداست
به نورش جملهٔ آفاق روشنفتاده عکس مه در هفت گلشن
گرفته نور خورشید است اینجااز او مر عاشقان گشتند شیدا
بکل خورشید جان پنهان نمودنداز او مر شرع با برهان نمودند
در این خورشید عشاقند حیرانحقیقت جمله آفاقند حیران
در این خورشید اگرچه راز گفتندز هر نوعی ابا هم باز گفتند
ولی منصور خورشید حقیقتنمود او روی بی عین طبیعت
حقیقت پردهها را کرد پارههمه خورشید را کرده نظاره
چو اینجاگاه خورشید وصالستاز آن حضرت تجلّی جلالست
تجلّی در جلال اینجاست پیدادل عشّاق از آن گشتست شیدا
تجلّی در جلال لایزالیتو را بنمود در عین وصالی
گمانت چون حجابی پیش آمداز آن اندر دلت صد نیش آمد
گمان بردار از خورشید و بنگرجمالش را تو تا جاوید بنگر
گمان بردار تا یابی رهائیرسی در عین خورشید خدائی
گمان بردار وین خورشید دریابکز او داری حقیقت نور دریاب
گمان بردار ای سلطان معنینظر کن نصّ این برهان معنی
گمان بردار و در سوی یقین شوتو شمس لایکاد و لایبین شو
گمان بردار چون خورشید پیداستحقیقت ماه با ناهید پیداست
سوی خورشید جانها مشتری بینهمه جانها ز عشقش مشتری بین
یقین خورشید اندر خانهٔ ماستحقیقت عقلِ کل دیوانهٔ ماست
هزاران ماه از این خورشید تابانستهمه ذرّات سوی او شتابانست
ز نورش عالم جانست روشناز او پیدا و پنهانست روشن
از او پیداست جسم و جان حقیقتوز او پیدا شود پنهان حقیقت
ترا خورشید روشن بر دلت تافتحقیقت جانت اینجا راز دریافت
ترا این راز شد اینجا مسلّمکه این خورشید بنمائی دمادم
همه اعمی ز خورشید و، تو دیدیکمال نور جان در وی رسیدی
کمال نور جانت گشت پیداکه بود دوست کردستی مهیّا
ترا دیدار جانان هست حاصلاز آنی بر همه اشیا تو واصل
تو گفتی راز جانان پیش هر کسحقیقت دیدهای اللّه را بس
نکردی یک نفس خاموش لب توبگفته سرّ جانان بوالعجب تو
حجاب اینجایگه کل برگرفتیحقیقت یار را در برگفتی
جمال بی نشان داری تو در برحقیقت اوست در جانان تو رهبر
تمامت عاشقان در شور کردیچو دریا خویشتن را شور کردی
عجب شوریست بس شیرین فتادهیقین کفر تو اندر دین فتاده
در این بحر معانی شورداریقوی عشقی عجب با زور داری
در این بحر معانی جوهری سازتو داری بیشکی خود درد و دمساز
کمال عشق تو از دل پدیدستاگرچه دل ز جانان ناپدیدست
دلت شد ناپدید و جان پدیداردرون جان شده جانان پدیدار
ترا زین آن همه هر آینه جانحقیقت میکند مردم ز جانان
از این اسرارهای برگزیدهنه کس بشنفته نی هرگز شنیده
ترا اظهار کردند این چنین رازکه دیدندت که هستی جان و سرباز
ترا جان رفت و جانان پایدارستسرت افتاده اندر پای دارست
حقیقت پایداری همچو منصورنباشد همچو تو تا نفخهٔ صور
جمال بی نشانت روی بنموددَرِ نابسته بر روی تو بگشود
دری کردند کل بر روی تو بازکز آن پیداست هم انجام و آغاز
حقیقت سلطنت امروز داریچو حلّاجت دلی فیروز داری
حقیقت آمدی سلطان معنینکرده کس چو تو برهان معنی
از این شیوه معانی این چنین رازکه گفتهست این چنین با هرکسی باز
عجائب جوهری داری ز اسرارکه میریزد در او دُرهای شهوار
همه کس از دَرِ تو با نصیبندنمیدانند و جمله با حبیبند
از این جوهر که آمد از سوی ذاتدر اینجا دردمیده نفخ آیات
تمامت بیخبر در عین پنداروزو یک تن در اینجا شد خبردار
نگفت او خود اباکس زانکه کل بوداگرچه در نبوت عین ذل بود
مر او را بود این جام فتوّتبعزّت نوش کرد او در نبوّت
چنان کو دید دیگر کس نبیندنه عالم نیز چون او بس نبیند
چنان کو را جمال بی نشان بودبمعنی و بصورت جان جان بود
چنان کو یافت اسرار حقیقتنمود دوست از بهر شریعت
نگفت و گفت با حیدر همه رازکه او بُد با علی انجام و آغاز
به حیدر گفت اینجا راز بیچونعلی آن یافت اینجا بیچه و چون
علی دانست دیگر از محمد(ص)حقیقت نیز منصور و مؤیّد
علی این راز برگفت آشکارهباو کشف الغطامی کن نظاره
علی دیدست کل دیدار اللّهکه او بُد بیشکی دید هواللّه
علی دیدست اینجا ذات بیچونکه نزدش ارزنی بُد هفت گردون
علی دیدست سرّ کن فکانیهمه اسرار و انوار معانی
علی دیدست اینجا بیشکی دوستکه این معنی من هم بیشکی اوست
علی بُد سرّ اسرار کماهیحقیقت مشتق از ذات الهی
علی با مصطفی هردو یکیاندحقیقت بیچه و چون بیشکیاند
علی با مصطفی دیدار بودندکه هر دو صاحب اسرار بودند
علی با مصطفی هر دو خدایندنمودند و دگر کل مینمایند
چو ایشانند و نبود غیر ایشانتو اندر شرع میکن سیر ایشان
تو اندر شرع سرشان دان و تن زنوجود خویشتن را بر عدم زن
بجز ایشان مبین کایشان نمودندحقیقت با تو در گفت و شنودند
اگر بشناسی ایشان را در اینجاوجود خود کنی زیشان مصفّا
حقیقت هر دو با تو در عتابندز قول و فعل تو ایشان حسابند
منه بیرون تو پای از شرع ایشاننگه کن شرع و اصل و فرع ایشان
بدان اینجایگاه و گاه زان کنحقیقت جان از ایشان جان جان کن
چو ایشان با ادب کن زندگانیکه بنمایندت اسرار معانی
چو ایشان با تواند اینجای ناظربقول و فعل تو هستند حاضر
چو ایشانند بیشک ذات سبحانیقینِ سرّ عشق و جان جانان
طریق زندگانی راست میدارکه تا باشی ز فعل خود سبکبار
اگر بر راه ایشانی یقین توچو ایشان جملگی را راست بین تو
مبین کج، راست بین و راستگو باشدر این میدان جان مانند گو باش
چو گوئی اوفتادستی بمیدانحقیقت از یقین مانند مردان
تو تسلیم رضای نیک و بد شوتو جمله پاک شو آنگه اَحَد شو
طریق شرع بسپار و یقین بینچو احمد راز عشق اوّلین بین
چو حیدر راستی کن در حقیقتحذر میکن تو از عین طبیعت
براه شرع میرو همچو مردانحساب شرع را بیحدّ و مر دان
براه شرع رو چون انبیا توکه تا باشی یقین اولیا تو
براه شرع رو تا راز بینیکه در عین شریعت رازبینی
براه شرع ایشان رو که ناگاهبیابی بیشکی دیدار اللّه
براه شرع ایشان رو که ذاتیکه این دم مانده در عین صفاتی
براه شرع بینی روی محبوباگر باشی ز تقوی پاک مطلوب
تو باشی در حقیقت آخر کارحجابت گر نماید عین پندار
حجابت شرع بردارد ز صورتوجودت پاک گردد از کدورت
حجابت شرع بردارد در آن دمبگوید با تو کل راز دمادم
حجابت شرع بردارد به یکبارنماند بعد از آنت هیچ پندار
حجابت شرع بردارد ز تقویبیابی بیگمان اسرار معنی
حجابت شرع بردارد به پاکیاگرچه نار و آب و باد و خاکی
ز تقوی جوهر تو پاک گرددپلیدی را بیک دم درنوردد
ز تقوی یاب اینجا راز پنهانکه تقوی هست بیشک ذات رحمان
بتقوی ذات از پاکی بدانیبیابی در درون راز معانی
درون را پاک گردان از طبیعتبتقوی کوش در عین شریعت
درون را پاک کن زآلایش تنکه تا آیینه گردانی تو روشن
در این تن می چه دانی اوفتادهکه تا خود چیست اندر وی نهاده
هر آن چیزی که ظاهر مینمایدهمه اینجای حاضر مینماید
بطون تو پُر اسرار الهی استمثال جوهر و دریا و ماهی است
یکی دریاست اندر اندرونتگرفته موج بنگر از برونت
پر از ماهی و مر حیوان در او بینحقیقت چون پیازی تو بتو بین
در او گند طبیعت بوی داردهمی خوردن هم از خود خوی دارد
در این دریا عجائب بیشمارستدر او کرم و بلا هر دم هزارست
حقیقت خوردن و خفتن از ایشاناز ایشان بود جسم تو پریشان
به خوردن خوی کردستند مردمخورش خواهند اینجاگه دمادم
ز بهر قوتِ ایشان روز و شب توحقیقت جان کَنی ای بوالعجب تو
زهی نادان که هستی دشمن خویشکه دائم جان کَنی بهر تن خویش
زهی نادان که کار از دست رفتستکه دشمن در درونت خوش بخفتست
تو فارغ، همچو حیوانی که انبارکنی در ذات خود از خویش مردار
پلیدی در طبیعت دوستدارینداری مغز دل تو پوست داری
درونت آن چنان گندیده باشدکجا قلب تو صاحب دیده باشد
بخواهد ریخت خونت نفس کافرنِهای بیدل تو! و نفس تو حاضر
ترا این نفس ملعون آنچنانستکه خون تو مر او را رایگانست
تو نفس کافر اینجا دوست کردیاز آن پیوسته در اندوه و دردی
ز نفس شوم اینجا کن کنارهدرون قلب جان را کن نظاره
به تقوی پاک گردان باطن خویشحجاب جسم را بردار از پیش
حجاب جسم و تن خوردست و خوابستتنت پیوسته در عین عذابست
عذاب نفس بردار از میانهکه تا ایمن بمانی جاودانه
عذاب نفس اگرچه جمله دارندهمه ذرّات ازین سرّ بیقرارند
بخورد و خواب مشغولند جملهغلام خواب و ماکولند جمله
حقیقت دوزخست این نفس فانیدرون دوزخی در زندگانی
در این دوزخ گرفتار و اسیریاز آن پیوسته در رنج و زحیری
در این دوزخ گرفتاری بماندهبیک ره دامن از جان برفشانده
در این دوزخ بلای جاودانیستکه مردن بهتر از این زندگانیست
در این دوزخ بمردی ای دل تنگگرفتار بلا با نام و با ننگ
در این دوزخ چنان فارغ نشستیعسل خوردی ولی عین کبستی
در این دوزخ چنان شادی و آزادکه از جانت نیاری لحظهای یاد
در این دوزخ فتادستی تو در بندبر این دوزخ اگر مردی تو در بند
در این دوزخ بلا دیدی دمادمخوشی بنشستی اندر وی تو خرّم
در این دوزخ که پر مارست و کژدمزند او جوشها چون خمّ در خم
مباش ایمن که مست شهوتی توهمیشه پر ز کِبر و نِخوتی تو
مباش ایمن که خواهی ماند دائمتو در دست سُباعی و بهائم
بلای دوزخت خوش هست اینجاکه ماندستی چنین سرمست اینجا
بلا را کردهای اینجای خوشنامندانی تا چه خواهد بد سرانجام
سرانجام تو آخر نار باشدخدا زین فعلها بیزار باشد
نه آخر این بیان سرّ کلام استترا یک حرف از این معنی تمامست
اگر جانت برون آید از این رنجبیابی مخزنی پر گوهر و گنج
چو مردان باز کن خوی از طبیعتبخورد و خواب کم شو در طبیعت
مخور اینجای چیزی تا توانیدرون را پاک گردان از معانی
بمعنی کوش و صورت کمترک کندرون خود شو و خود رگ به رگ کن
رگ و پی باز کن زآلایش نفسبمعنی پاک کن آلایش نفس
چو باطن پاک کردی راز دریابحقیقت بود بودت باز دریاب
به آبِ پاکِ معنی کن طهارتفرو میران در اینجاگاه نارت
بکُش مر آتش نفس کثیفتکه معنی هست در این سرّ حریفت
ز آلایش وجود خود فرو شویز هر گند نجس ای مرد خوشبوی
درون را با برون کن پاک اینجاچو جسم و صورت و افلاک اینجا
چو باطن پاک کردی بگذر از خوردبمعنی باش اینجا صاحب درد
چو باطن پاک کردی بگذر از خوابدمی احساس روحانی تو دریاب
چو باطن پاک کردی باش بیدارکه چون مردان شوی تو صاحب اسرار
چو باطن پاک کردی نفس کن پاکمقابل کن ورا با یک کف خاک
چو باطن پاک کردی راز دریابحقیقت بود بودت باز دریاب
چو باطن پاک کردی سوی خلوتگرای ای مرد بی مردود و علّت
چو باطن پاک کردی خلوت دلمقام خویش کن بگشای مشکل
چو باطن پاک کردی عشق یابیدمادم سوی او از جان شتابی
چو باطن پاک کردی گرد عاشقبه خود تا در فنا گردی تو لایق
چو باطن پاک کردی در فنا کوششراب صرف وحدت را تو کن نوش
چو باطن پاک کردی مست جان شوز بود نفس، کلّی بی نشان شو
چو باطن پاک کردی باز بین رازچو شمعی در وصال دوست بگداز
چو باطن پاک کردی یار بینیورای نفس در اسرار بینی
چو باطن پاک کردی سوی بودتنظر کن بیشکی نقش وجودت
چو باطن پاک کردی جمله ذراتنظر کن در عیان نفخهٔ ذات
چو باطن پاک کردی باز بین توهمه ذرّات صاحب راز بین تو
کمال خود نکو بین بی خورش توحقیقت جسم و جان را پرورش تو
بده از قوت معنی حظّ روحتبیاب این را که بس باشد فتوحت
به معنی کوش صورت مرد معنیحقیقت کل شده از نور تقوی