گنج

شمارهٔ ۱۷

هر جا ظهور یافت کمال و صفای دلعالم نبود ذره اندر فضای دل
آن مظهری که سر عیان زو عیان نمودجستم بهر دو کون و ندیدم ورای دل
آئینه کمال حقیقت دلست و بسهر دو جهان شدست ازین رو فدای دل
کی مرغ دل اسیر مکان بود یا زماندر لامکان بود همه سیر مقای دل
گنج نهان چو هست هویدا بکنج دلگشتند ازین جهت همه شاهان گدای دل
هر دل که در هوای تو جان را نثار کردشد رهبر کمال یقین آن هوای دل
گفتم دوای این دل بیچاره چیست گفتجز درد عشق نیست اسیری دوای دل