شمارهٔ ۱۶
دوش اندر بزم وصل یار بودم تا به روزشب همه شب مست آن دیدار بودم تا به روز
بیرقیب و مدعی در گلشن عیش و طربهمنشین با آن گل بیخار بودم تا به روز
گهگهی در خواب مستی بیخود و گاهی دگردر هوای روی او بیدار بودم تا به روز
با خیال چشم مخمورش چو رند میپرستیک دو دم مست و دمی هشیار بودم تا به روز
دل پی دلبر برفت و باز آمد دلبرمدور از آن مه بیدل و دلدار بودم تا به روز
شب ز فکر زلف او جان بود اندر پیچ و تابوز رخ او غرقه در انوار بودم تا به روز
بیاسیری فارغ از اغیار و طعن مدعیدر تماشای جمال یار بودم تا به روز