گنج

شمارهٔ ۱۵

آن دلبر پنهانی سرمست بصحرا شدخود را بجهان بنمود عالم همه شیدا شد
آن کسوت بیچونی برکند لباس چونپوشید و برون آمد سر فتنه و غوغا شد
در عشوه و ناز آمد معشوقه و عاشق گشتگه لیلی و مجنون است گه وامق و عذرا شد
هر دم بدگر جلوه بنمود رخ خود رااز عشوه گوناگون غارتگر دلها شد
تا میل همه دل ها جز جانب او نبوداز روی نکو رویان آن حسن هویدا شد
اندر نظر عارف اغیار خیال آمدبر نقش همه عالم یار است که پیدا شد
جان محرم وصل آمد چون نقش اسیری رفتاز قید دویی وارست با مطلق یکتا شد