گنج

شمارهٔ ۱۲

مرا با دوزخ و جنت چه کار استمراد عاشقان دیدار یار است
دلی کز هر دو عالم نیست یکتاکجا در مجلس وصل تو بار است
بده ساقی ز جام بیخودی میکه از ننگ خودی جان در خمار است
فنا و نیستی در عشق فخرستز هستی عاشقانرا ننگ و عار است
ترا خو ناز و استغنا و ما رانیاز و عجز و مسکینی شعار است
دگر از ما رخش پنهان نداردبزلفش جان ما را این قرار است
بدام زلف او جان اسیریگرفتار بلای بی‌شمار است