شمارهٔ ۱۱
یارم چو بناز و عشوه برخاستفریاد برآمد از چپ و راست
هر سو چه روی بجست و جویشای دل بخودآ که یار با ماست
از تابش آفتاب رویشذرات دو کون مست و شیداست
از عشوه او جهان پرآشوبوز قامت او چه فتنه برپاست
چشمش بفریب سحر جانستزلفش چه بلا و دام دلهاست
برداشت ز رخ نقاب عزتعالم به جمال خود بیاراست
جایی که نمود وحدت ذاتچه جای صفات و فعل و اسماست
آنجا همه یار و غیر محو استآنجا نه حدیث لا و الاست
برتر ز خیال و وهم و عقل استآنجا که اسیریا ترا جاست