شمارهٔ ۹۹
در بزم وصل یار مرا گرچه بارنیستجز جست و جوی او دگرم هیچ کارنیست
دیار در دو کون ندیدیم غیر دوستزیرا درین دیار کسی غیر یار نیست
گوید خرد که از غم عشقش کنار جودریای عشق را چه کنم چون کنار نیست
مست شراب عشق نه بیند غم خمارهر مستی دگر که بود بی خمار نیست
جز شربت لب تو اگر شهد و شکرستدر کام جان خسته دلان خوشگوار نیست
روز قیامت است مرا ای مراد جانروزی که سرو قامت تو درکنار نیست
بر جان ماست ز آتش عشق تو داغهادردا که سوز و درد دلم در شمار نیست
تا شد قرار گاه غمت جان بیقراربی درد عشق حال دلم بر قرار نیست
جز سوز جان و داغ دل و عجز و نیستیجان مرا بعشق اسیری شعار نیست