گنج

شمارهٔ ۹۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ست۹ بیت
اسیر عشق تو از هردوکون آزاد استکسی که با غم تو مونس است دلشاد است
چه منع عاشق دیوانه میکنی زاهدبعشق دوست ندانم ترا چه واداداست
مکن ملامت عاشق بعشق ورزیدنکه کار عشق نه کسبی است بل خداداد است
بغمزه چشم تو بنیاد غارت جان کردز ترک مست نپرسی که این چه بنیاد است
درون خلوت جانم هزار گلزار استخیال روی تو آنجا چو رخت بنهادست
جهان ز تاب تجلی شدست غرقه نورمگر که یار ز رخسار پرده بگشادست
بیک کرشمه ز عشاق جان و دل بربودبدلبری چه توان گفت کو چه استاد است
بنوش باده عشق و بریش زهد بخندچه اعتبار بکار جهان که برباد است
همیشه کارتو سوزست و ناله و زاریاسیریا بخدا گو ترا چه افتادست