شمارهٔ ۷۸
معشوق باز و رندم و قلاش و می پرستدارم بعشق دوست فراغت زهر چه هست
پیوند کن بوصل، دل پاره پاره راماخود شکسته ایم چه حاجت دگر شکست
در عاشقی بهر دو جهان گشت سربلندعاشق که شد بعشق تو چون خاک راه پست
عمری ز بهر دیدن او دست و پا زدمچون رو نمود حیف که کلی شدم ز دست
چون دور شد نقاب جلال از جمال یارگردد عیان که عابد بت بود حق پرست
آن دم که در خمار عدم بود جام و میجانم ز باده لب لعل تو بود مست
خورشید روی دوست چو بر جان و دل بتافتگر خود پرست بود اسیری ز خود برست