شمارهٔ ۶۹
با روی تو از جنت اعلی نتوان گفتبا قد تو از قامت طوبی نتوان گفت
با کفر خم زلف تو ترسا صفتان راجز قصه زنار و چلیپانتوان گفت
در مجلس رندان خراباتی بی باکجز ذکر می و شاهد رعنا نتوان گفت
مرآت جمال رخ جانان بحقیقتجز جان و دل پاک مصفا نتوان گفت
از ما و منی پاک شو و وصل طلب کندر مجلس وصلش سخن از ما نتوان گفت
پنهان ز همه راز دل ای جان و جهانمگوئیم به تو گرچه هویدا نتوان گفت
سردهنش هیچ نگفتیم بزاهدبا جاهل کج فهم معما نتوان گفت
با خلق مکن فاش دلا سرحقیقتبا غیر خدا سر خدا را نتوان گفت
با آن لب جانبخش اسیری که تو دانیافسانه افسون مسیحا نتوان گفت