شمارهٔ ۶۸
باکوی تو از روضه رضوان نتوان گفتبا روی تو از حور و زغلمان نتوان گفت
از عاشق دیوانه مجوئید سلامتبا بیخبران از سر و سامان نتوان گفت
با زاهد بی ذوق مگو سر اناالحقاسرار سلاطین چو بعامان نتوان گفت
خورشید صفت ز آینه جمله ذراتچون گشت عیان روی تو، پنهان نتوان گفت
درد دل عاشق نشود به بمداوابا درد و غم عشق ز درمان نتوان گفت
حسن تو ندانم به چه تشبیه توان کردخورشید جمالت مه تابان نتوان گفت
عاشق ز غم عشق چو شد بی دل و بی دینباوی دگر از کفر و ز ایمان نتوان گفت
دلدار که پیمان شکن و جور و جفا خوستباوی سخن از مهر و ز پیمان نتوان گفت
جانا چه کند چاره این درد اسیریچون حال و دل خویش بجانان نتوان گفت