شمارهٔ ۵۸
ای در انوار جمالت گشته شیدا شیخ و شابذره وار از مهر رویت عاشقان در اضطراب
همچو شمع از سوز دل گریان همه شب تا بروزسالها بودم که تا رویش بدیدم بی نقاب
جان دهد دل از برای بوسه لعل لبشچون کند تشنه است از آن، جان می دهدازبهرآب
چشم مستش تا بدام آرد دل خلق جهانهمچو صیادان جادو خویش را کرده بخواب
جان بسودای خیال آن دهان و زلف بازدل نهد بر هیچ و آنکه میرود در پیچ و تاب
مغرب جانهاست کویش چون برآمد ماه منزان قیامت خاست کز مغرب برآمد آفتاب
در میان ما و دلبر نیست حاجب جز رقیبکاشکی یک لحظه میدیدیم رویش بی حجاب
مشک را گر نسبتی با زلف او کردم چه شدنه خطا کردم که گفتم چین زلفش مشکناب
چون اسیری هر که شد در بند زلف ماه رویاز سیه بختی بود آشفته حال و بس خراب