گنج

شمارهٔ ۴۹

قافیه: ب۷ بیت
ساقی بیا که موسم عیش آمد و طربپرکن قدح که میگذرد فرصت عجب
مستم کن آنچنان که ندانم سر از قدمتا وار هم ز غصه دوران پر تعب
خواهی که حق شناس شوی خویشتن شناسعارف بخود نگشته شناسا نه به رب
خود را چنانچه بود بآدم عیان نمودانسان شدست دیده عالم ازین سبب
تا سنبل و بنفشه بگرد سمن دمیدجانم میان ظلمت و نورست روز و شب
هر کو بفقر نسبت خود را درست کردننگ آیدش دگر که کند فخر برنسب
هر سو اسیریا چه طلب میکنی بیاچون یار با منست چه حاجت بدین طلب