گنج

شمارهٔ ۴۸

گر وصال دوست خواهی در ره او شو فناتا حیات جاودان یابی به جانان در بقا
تا نگردی بیخبر از خود نیابی زوخبرنیست از هستی بباید بود تا یابی بقا
یار نزدیک و تو دور افتاده از جهل خویشاوست پیدا در لباس جمله ما و شما
فاش گردد بر دلش اسرار معنی سربسرهر که در راه طریقت میکند ترک هوا
تا دلت صافی نشد از ظلمت وهم و خیالکی شود از پرتو نور تجلی با صفا
درمقام فقر و عرفان آنگهی گردی تمامکز همه عالم عیان بینی جمال دوست را
بود عالم در حقیقت جز نمود حق نبوداز خیالات جهان بگذر اگر خواهی خدا
هرکه خالی کرد خود را از خودی گوید بحقگه انا الحق آشکار و گه ومن اهوی انا
با تویی هرگز ترا در بزم وصلش راه نیستاز خودی بگذر اسیری بیخود آنگه خوش درآ