شمارهٔ ۴۷۱
رویش ببین زلف گرفتار آمدهسودای سود کرده ببازار آمده
بینا که عارفست بوحدت بود مقراعمی چو منکرست بانکار آمده
چون خانه خالی است ز اغیار از چه بازپنهان شده ز پرده ببازار آمده
یک نقطه بیش نیست درین دور دایرهمرکز محیط دایره پرگار آمده
آن وحدتست بهر ظهور صفات خویشز اعیان ممکنات باطوار آمده
گاهی مسیح گشته بدم زنده میکندگه ذوالفقار و حیدر کرار آمده
هر ذره بقید اسیری است مبتلااز مهر نوربخش جهاندار آمده