گنج

شمارهٔ ۴۷۲

قافیه: امیبده۹ بیت
ساقی باقی مرا جامی بدهاز لب لعل خودم کامی بده
چشم شوخت را ز بهر صید جاناز دو زلف عنبرین دامی بده
از رخ چون روز و زلف همچو شبجان ما را صبحی و شامی بده
مژده وصلش اگر داری صباپیش این مهجور پیغامی بده
جان که شد از درد هجرت مضطرببرامید وصل آرامی بده
من دعای جان تو گویم مدامتو عوض یکبار دشنامی بده
بی سروسامان شدم در عشق توکار عاشق را سرانجامی بده
عشق مارا نیست آغازی پدیدچون نبود آغاز انجامی بده
شد اسیری مست چشم سرخوشتاز می لعلت ورا جامی بده