شمارهٔ ۴۳۶
ای ز درک کنه تو عاجز عقول عاقلاناعقل عالم بوصف گفته لااحصی ازآن
عارفان را نیست بهره غیر حیرت زانکه هستدرکمال کبریای تو یقین ما گمان
کی برد عقل فضولی ره بکنه معرفت؟قطره کی دارد خبر از قعر بحر بی کران؟
اعرف دوران حدیث ما عرفناک چو گفتدر ره تو لاف عرفان کی سزد از دیگران
در صفات ذات پاک تو زبانها جمله لالخود نیاید بحر اوصاف تو در ظرف بیان
نیستی درجا و خالی نیست از تو هیچ جاذات تو باشدمنزه ازکم و کیف و مکان
گرد پیرامون ذاتت کی رسد انس و ملکدر کمال وصف تو چون حیرت آرد عقل و جان
خیره گردد دیده دل در شعاع مهر ذاتچون نشان یابد کسی از نور بی نام و نشان
چون اسیری شد فنا در پرتو روی تو یافتاز جمال نوربخش تو حیات جاودان