شمارهٔ ۴۳۷
مهر وصلت گر نتابد بر دلم ای ماه مندر فراقت شمع گردون را بسوزد آه من
دوزخ سوزان شود برمن چو جنات نعیمدر قیامت گر توباشی مونس و همراه من
بی رخت شد جان بفرزین بند هجران مبتلاگر بوصلی در نیابی مات گردد شاه من
لشکر جور و جفا بر من ره شادی گرفتتا نباشد جز بسوی محنت و غم راه من
تا دلم آگاه شد از لذت درد و غمتجز بسویش نیست مایل این دل آگاه من
نور مه از آفتاب آمد همیشه وین عجبنور یابد صد هزاران آفتاب از ماه من
از اسیری گر نداری باور این درد درونشاهد است این دیده گریان و روی کاه من