گنج

شمارهٔ ۴۳۵

ازمی شوق جمال روی جانان همچو منمست و لایعقل بعالم کم توانی یافتن
میزند برجان و دل هر دم دو صد تیر جفاترک چشم مست خونخوار پرآشوب فتن
رخت جان و دین و دنیا را بغارت می بردچون سپاه عشق در ملک دل آرد تاختن
ای دل ار معشوق جوئی دین و دنیا را ببازشرط راه عشق باشد هرچه داری باختن
نور ایمان جهان افروز خورشید رخشگشت پنهان در نقاب کفر زلف پرشکن
پرده از رخ برفکن بنما به مشتاقان جمالدر نقاب زلف تا کی روی پنهان داشتن
تا که بیند روی معشوق از پس پرده عیاندر شکن زلف باشد جان عاشق را وطن
پاو سرگم کرد عاشق از جفای عشق یاردر ره معشوق باید بی سر و بی پا شدن
تا اسیری گشته ام حیران حسن نوربخشفارغ از فکر جهانم بیخبراز جان و تن