گنج

شمارهٔ ۴۳۴

هر تار زلف سرکشت کفر دگر کرده عیاندر زیر کفر زلف تو ایمان رخسارت نهان
ایمان ز وجهی کفردان و ز روی کفر ایمان شمرکو محرمی تا بشنود از باب معنی این بیان
ایمان و کفر زلف و رو پیوسته با یکدیگرندزین طرفه تر نشنید کس ایمان و کفر توأمان
در ظلمت زلفت دلم تنگ امدست ای کاشکینور رخت پیدا شدی ظلمت نماندی درمیان
رسم بت و زنار را آورد زلفت در میانکافر اگر فرصت دهی، نگذارد از ایمان نشان
کثرت خیال است و گمان، وحدت یقین جاوداناین بس عجب کان یارما دارد یقین را در گمان
در قید دام فتنه ام از زلف خم اندر خمتجان اسیری زین بلا هرگز مبادا در امان