گنج

شمارهٔ ۴۱

ساقی بده می که بود مستیش فناتا وارهاندم ز خمار منی و ما
زان باده که چون که بنوشیم جرعهفارغ کند ز غصه دنیا و دین مرا
از جام عشق جمله جهان مست و بیخودندرقاص و کف زنان همه گویند تن تلا
پر شد زیار عرصه کونین و همچنانبی دیده در طلب که کجا جویمش کجا
ذرات غرق بحر محیطند و از عطشجویای قطره شده هر یک چو بی نوا
دایم حریف شاهد و می باش و پاکبازگر زانکه میروی ره رندان بی ریا
جامی بدست مست و خرامان رسید یارگفتا اسیریا بکجا میروی بیا