گنج

شمارهٔ ۴۰

مست و خرابم ساقیا در بازکن میخانه رابهر خمارم از کرم پرکن دگر پیمانه را
مستم ز جام عشق تو دیوانه ام از شوق توبنمارخ و دیوانه تر گردان من دیوانه را
از چشم مست جادوت صد فتنه در هر گوشه استپندی بروی خوش بگو، آن نرگس مستانه را
گریار میخواهی بیا،می خواره و قلاش شوبر پای مستان سربنه، بگذار این افسانه را
آن باده صاف بقا مینوش از جام فنابشنو بگوش جان و دل، پند خوش رندانه را
چون عقل را بیگانگی پیوسته شد با عاشقیتو آشنای عشق شو، بگذار آن بیگانه را
زان بحرمی جویی روان سازم دگر در ملک جانمعمورتر ز اول کنم، باز این ده ویرانه را
با چنگ و عود و ارغنون آیم بمیخانه درونآرایم از معشوق و می خوش مجلس شاهانه را
دیدیم از عین العیان،همچو(ن) اسیری در جهانما بزمگاه عشق او هم کعبه هم بتخانه را