گنج

شمارهٔ ۴

از خود فنا نگشته نیابی بحق بقافانی شدن ز خویش بود حال اولیا
تا نقش غیر پاک نشویی ز لوح دلکی در حریم وصل شود جانت آشنا
جانهای بیدلان زده آتش بهر دو کوناز شوق روی دلبر بی چون بی چرا
طی کرد راه و زود بمطلوب خود رسیدهر کو بصدق در ره عشقش نهاد پا
داری دلا هوای سلوک طریق حقباید قدم نهی بره شاه لافتی
شاهی که از بلندی قدرش خبر دهدایزد به هل اتی و بتاکید انما
بر تخت ملک فقر چو او شاه مطلق استشاهان فقر جمله بدو کرده اقتدا
آن بحر علم و فضل و کمال و حیا و خلقآن کوه حلم و کان مروت کرم سخا
هر کو کمر نبست بحب علی و آلبندد میان بدشمنیش جان مصطفا
وصف کمال تست سلونی ولو کشفکس را نبوده عرصه این بعد انبیا
دست نیاز و عجز اسیر(ی) بدامنتچون زد مدارش از قدم خویشتن جدا