گنج

شمارهٔ ۳۸۰

قافیه: رم۹ بیت
زین دامِ تن گهی که چو شهباز برپرمبالی به هم زنم ز سماوات بگذرم
نهصد هزار دوره عظمی ورای عرشطیران کنم که جز به رخ دوست ننگرم
هر لحظه به حسن دگر صدهزار باربینم جمال عارض آن ماه پیکرم
در هر تجلیی ز جمالش شوم فناکلی حجاب هستی خود را ز هم درم
چندین هزار دور برآید در آن فناتا از بقای خویش کند زنده دلبرم
از خلعت منی چو مرا یار عور ساختآنگه لباس هستی خود کرد در برم
دیدم که هر چه هست منم، نیست هیچ غیرهر ذره گشته پرده بر روی انورم
آئینه جمال جهان سوز روی ماستاز حیز عدم به وجود آنچه آورم
حالات ما به شرح نیاید اسیریاتا لطف نوربخش جهان گشت رهبرم