شمارهٔ ۳۷۱
تجلی جمالش را اگر آئینه شد عالمولی مجلای حسن او کماهی نیست جز آدم
تفاوت درمرایا بدنه اندرحسن رخسارشازین رو در نظر حسنش گهی بیش است گاهی کم
بخلوتخانه وحدت که راهی نیست کثرت راچه عیش و عشق ورزی ها که بداو را مرا باهم
حریف ما شو ای زاهد که نوشیم از می وصلشکه جز مستی و می خواری ندیم شادی بیغم
چو دارد شاهد رویت جمال و جلوه بیغایتبناز و شیوه دیگر نماید خویش را هر دم
نشان از کافر و مؤمن نماندی ار برافتادیز خورشید جمال تو نقاب زلف خم در خم
دل ریش اسیری را بغیر از دیدن رویتبجان تو که در عالم نه درمانست و نه مرهم