گنج

شمارهٔ ۳۷۲

قافیه: استم۷ بیت
من ز تاب آتش عشق تو ناپرواستمدر هوای مهر رویت ذره سان شیداستم
جان شیرین گر ز دستم میرود فرهادوارهمچو کوه بیستون در عشق پا برجاستم
در ره عشاق گشتم بانوااز وصل دوستای مخالف کج مبین زیرا براه راستم
من رضا دارم اگر خواهی جفا کن یا وفادر طریق عشق تو من عاشق بیخواستم
از می وحدت حریفان مست و لایعقل شدندتا برندی در مقام عشق بزم آراستم
مظهر او گشت جانم مظهر ما شد جهاناو بما ظاهر شد و من در جهان پیداستم
مائی ما ای اسیری بود موج بحر عشقموج ماشد غرق دریا این زمان دریاستم