گنج

شمارهٔ ۳۴

قافیه: ا۹ بیت
عاشقیم و مست صهبای لقااز خودی بیگانه با حق آشنا
در شعاع آفتاب روی اونیست گشته هست گشته بارها
نوش کرده باده جام فنایافته از هستی باقی بقا
نیست گشته از من و مایی تمامدیده خود را عالم بی منتها
یافته از روی جان افروز دوستهر یکی از درد دل را صد دوا
تا شدم واقف ز ناز و شیوه اشدیده ام در هر جفایی صد وفا
از گل رویش دمادم میرسدبلبل جان را دو صد برگ و نوا
کاشکی صد جان و دل بودی مراتا برایش کردمی هر دم فدا
چون اسیری از خودی خود گذشتگشت محرم بزم وصل دوست را