شمارهٔ ۳۳
ای بدیدار تو روشن دیده گریان مامحنت عشقت دوای درد بی درمان ما
خانه دل پاک کردم از غبار غیر یارتا مگر نقش رخش گردد دمی مهمان ما
خاک گشتم در هوای لعل چون آب حیاتکم نشد از دل زمانی آتش سوزان ما
خون دل خواهد که ریزد غمزه تولیک شدآب حیوان لب لعلت بلای جان ما
من ازین مستی کجا هشیار گردم تا ابددر ازل چون بامی لعل توشد پیمان ما
میکند ایمان جانم را نهان در هر نفسدر نقاب کفر زلف عنبرین جانان ما
یار چون حیران خویشم دیدگفت از عین نازای اسیری تا بکی باشی چنین حیران ما