شمارهٔ ۳۳۱
چون خیال وصل جانان هست سودای محالجان شیدایم ز وصلش گشت قانع با خیال
تا ز هستی هست باقی یکسر مو وصل نیستنیست از هستی خودشو گر همی خواهی وصال
در میان جان و جانان پرده جز پندار نیستچونکه پندارت نماند هر دو دارند اتصال
گر شود صافی ز زنگ غیر مرآت دلتمی توان دیدن عیان از دیده جان آن جمال
حال اهل دل طلب مفتی، که تا عارف شویراز عرفان کی شود حاصل ز راه قیل و قال
دامن صاحب کمالی گیر و میرو در رهشگر همی خواهی که یابی حال ارباب کمال
چون بکنه حسن او کس را اسیری ره نبوددر بیان وصف او زان رو زبانها گشت لال