شمارهٔ ۳۲۴
هر زمان نوعی بچشم اهل حالمی نماید حسن روی تو جمال
حسن رویت را ز مرآت جهانزاهد ار دیدی نبودی در ضلال
دیده اهل بصیرت دیده استحسن رخسار تو در حد کمال
تا رباید جان و دل از عاشقانهر نفس نوعی کند غنج و دلال
گر هوای وصل معشوقت بوداز جفا و جور هجرانش منال
در طریق اهل عرفان ای فقیهحال می باید چه جای قیل و قال
کرد جانم طی بیابان فراقتا شدم آسوده در ملک وصال
حالیا رندیم و مست جام شوقتا چه خواهد بود کارم را مآل
تا توئی با تو اسیری مانده استکی ببزم وصل او یابی مجال