گنج

شمارهٔ ۳۲۵

درد عشق آمد دوای درد دلنیست باری جز غمش درخورد دل
من ندیدم در گلستان وجودهیچ گل خوشبوی تر از ورد دل
هرکه جان و دل ز یاد غیر دوستمی کند خالی بود او مرد دل
جز فغان و ناله دلسوز نیستدر فراق دوست بازآورد دل
می برد نراد جان داو از جهانچون ببازد مهره های نرد دل
آتشی جان سوز در ملک و ملکمی زند هر لحظه آه سرد دل
رهبر جان اسیری در جهاننیست ای جان جهان جز درد دل