شمارهٔ ۳۲۳
جان ما مست می عشقست از روز ازلکی شود کی تا ابد هشیار مست لم یزل
یاد می نارد ز لذات بهشت جاودانگر بکوی وصل جانان جان ما یابد محل
طالب آن باشد که گر مطلوب ننماید جمالاز طلبکاری ندارد دست تا روز اجل
نیست ما را زندگی بی عشق دلبر یکزمانما چو جسم و عشق جانان همچو جانست فی المثل
در پی سود جهانند مردم کوته نظرتو زیان بین رفت عمر و کم نشد طول امل
گر علوم(حال)خواهی در عمل مردانه باشکی بعلم من لدن ره میدهندت بی عمل
گر وصال دوست میجوئی ز هستی نیست شوشیوه رندان همین باشد اسیری لااقل