شمارهٔ ۳۲۲
گر پرده برنداری زان رخ ز جان غمناکآهی کشم که آتش افتد درون افلاک
در حیرتم که با ماست آن یار هرکجا هستمن گه ز وصل شادان گه از فراق غمناک
گر نیست عشق بازی از جانب توبا ماپس در میانه پیغام بهرچه بود لولاک
مائی حجاب ما شد اندر میانه ای کاشعشق آتشی فروزد سوزد منی من پاک
گر نیست نقش آدم در خاک تیره پنهانپس چرخ و انجم از چیست گردان بگرد این خاک
از حسن با کمالش واقف نشد کماهیهر چند کرد کوشش در فکر عقل دراک
گر سالک طریقی چندان برو درین راهکاخر رسی بمنزل بی بار فکر و ادراک
معروف و معرفت را غایب نبود زان گفتآن عارف یگانه سبحان ما عرفناک
معشوق لاابالی عاشق نجوید الاآنکس که چون اسیری رندست ومست وبی باک