شمارهٔ ۳۱۹
بریخت ساقی وحدت می محبت پاکبجام سینه دردی کشان منزل خاک
بنور معرفت ار هست چشم دل روشنبگوش جان شنو آخر خطاب مالولاک
جمال روی تو آخر چنانچه هست، بگوکه جز درآینه ما کجا کنی ادراک
مگر که یار درآید بخانه دل منسزای سینه ز خاشاک غیر کردم پاک
نقاب زلف برویت چه خوب افکندیلکنت احرق لولا فعلت ذاک کذاک
بهر چه بنگرم از غایت نظربازیرایت وجهک فیه ولانظرت سواک
مدار و مرکز دور دایری توازآناسیریا بتو کردند انجم و افلاک