شمارهٔ ۳۱۸
آوازه حسن تو گرفتست ممالکدر ملک ملاحت نبود غیر تو مالک
چون پرده پندار برانداخت جمالتدر پرتو حسن تو شد اشیا همه هالک
عیبم مکن ای زاهد اگر رندم و عاشقچون حکم قضا بود چنین نحن کذلک
ما ترک سر و جان بره عشق تو گفتیمناصح چه شود در رهش ار هست مهالک
از دامن دل گرد دو عالم چو برافشاندشد جان اسیری بره عشق تو سالک