گنج

شمارهٔ ۳۱۷

ای در شعاع روی تو عقل خبیردنگدر راه عشقت آمده پای خرد بسنگ
مست شراب عشقم و از عقل بیخبرواعظ بما مگو سخن زهد و ریو و رنگ
ناموس اگر برفت بعشق تو گو بروما را بعشق دوست چه پروای نام و ننگ
صاحب دلان، دلا از من بیدل برد بزورهر دم بعشوه دگر آن یار شوخ شنگ
جانم نبود بی می و معشوق یک نفسزان دم که ما بدامن رندان زدیم چنگ
گوید رباب نغمه شوق تو زیر و بمآید صدای عشق تو زآواز عود و چنگ
تا او فتاد پرده عزت ز روی یاردر تاب حسن اوست اسیری دلو و دنگ