شمارهٔ ۳۱۶
تا جامه هستی ز غم عشق نشد پاکدر جستن معشوق نه عاشق چالاک
تا روح مجرد نشد از قید علایقکی همچو مسیحا بتوان رفت برافلاک
کی نور تجلی جمال تو توان دیدتا لوح دل از نقش دو عالم نشود پاک
من مست می عشق توام هرچه که هستمگر زاهد زراقم و گر عاشق بی باک
دلدار در آید بنهد رخت اقامتچون خانه دل پاک شود از خس و خاشاک
زاهد بره عشق چو عاشق دل و جان، بازکی راست شود کار ز تسبیح و ز مسواک
شو پست و بجو منصب عالی چو اسیریتو مرکز دور فلکی چونکه شدی خاک