شمارهٔ ۳۲۰
براه عشق چنان رفت عاشق بی باککه سوخت ز آتش عشق و نکرد فکر هلاک
دلم ز دولت وصل تو شادیی داردز درد هجر اگر بود پیش ازین غمناک
اگر چه شهره شهرم بعاشقی چه غمستمرا چو جامه ناموس شد بعشق تو چاک
نظر بروی تو داریم از همه روئیاگر چه دیده زاهد نمی کند ادراک
کمال عشق من رند عاشق صادقنگر که با همه جور تولا احب سواک
نقوش غیر چو از لوح دل فرو شستمنوشت کاتب حکمت خطی که ثلث مناک
بیا و سر ازل را ز لوح دل برخوانکه هست لوح بمعنی اسیریا دل پاک